البته در آخر متذکر میشوم که نسبت فلسفه اسلامی با آنچه علوم اجتماعی میدانیم غیر از نسبت بنیان فلسفی غربی آن است، اساسا در سنت فلسفی ما تغایری بین علوم اجتماعی و فلسفه به معنی ثبوتی آن وجود ندارد.
https://eitaa.com/Bou_PHSS
انجمن علمی فلسفه علوم اجتماعی
💡 اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی 🗂 بخش اول: ویلهلم دیلتای در اندیشه ویلهلم دیلتای، نق
💡اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی
🗂️ بخش دوم: هاینریش ریکرت
در اندیشه هاینریش ریکرت، مسئله اصلی تعیین بنیانهای معرفتشناختی علوم فرهنگی است؛ تلاشی برای آنکه نشان دهد علوم انسانی نه شاخهای ناقص از علوم طبیعیاند و نه صرفاً توصیفهایی تاریخی، بلکه حوزهای مستقل با منطق خاص خود. ریکرت برخلاف دیلتای مسئله را از سطح تجربه زیسته آغاز نمیکند، بلکه از سطح «اعتبار» و «ارزش» حرکت میکند و میکوشد نشان دهد که ابژه علوم فرهنگی تنها زمانی شکل میگیرد که از دل واقعیت بینهایت، بخشی از آن تحت یک ارزش معتبر انتخاب و برجسته شود. به این معنا، ریکرت نه روانشناسیگر است، نه تاریخگرا؛ او یک نوکانتی است که مسئله را در سطح صورتبندی منطقیِ شناخت فرهنگی دنبال میکند.
ایده اصلی ریکرت بر تمایز میان دو نوع جهتگیری شناختی است: جهتگیری «نوموتتیک» که هدف آن کشف قوانین عام و تبیین علی است، و جهتگیری «ایدیوگرافیک» که غایت آن فهم یکتایی و فردیت یک پدیده فرهنگی ـچون یک اثر هنری، یک دوران تاریخی یا یک شخصیت سیاسیـ است. این تمایز به معنای دو «موضوع» متفاوت نیست، بلکه دو «روش» و دو «علاقه شناختی» متفاوت است. طبیعت با قوانین عام قابل شناخت میشود، اما فرهنگ تنها از طریق گزینش و سازماندهی ارزشمحور قابل فهم است. از نظر ریکرت، ارزشها عناصر ذهنیِ سلیقهای نیستند، بلکه معیارهای عینیای هستند که امکان تشکیل ابژه فرهنگی را فراهم میکنند. علوم فرهنگی واقعیت را «بهسبب ارزش» انتخاب میکنند، نه «برای ارزش»؛ یعنی ارزش نقش روششناختی دارد، نه نقش اخلاقی یا ایدئولوژیک.
نسبت ریکرت با کانت نسبت پیوستگی است. کانت با نقد عقل محض نشان داد که شناخت علمی تنها زمانی ممکن است که ذهن با مقولاتی پیشینی ابژه را بسازد. ریکرت همین منطق را به حوزه فرهنگ منتقل میکند، اما نه با تأکید بر ساختارهای پیشینی ذهن، بلکه با تأکید بر نقش ارزشها بهعنوان معیارهای تشکیل ابژه. اگر کانت نشان داد که طبیعت بهواسطه مقولات ذهنی امکان شناختپذیر میشود، ریکرت نشان میدهد که فرهنگ تنها از طریق ربط ارزشی امکانمند میشود. از این حیث، او یکی از اصلیترین چهرههای «نقد استعلاییِ فرهنگی» در سنت نوکانتی است؛ تلاشی برای آنکه نشان دهد علوم اجتماعی نه با تجربه خام و نه با تقلید از علوم طبیعی پیش میروند، بلکه با منطق خاص اعتباربخشی و گزینش مفهومی عمل میکنند.
اهمیت ریکرت برای فلسفه علوم اجتماعی در چند سطح قابلتوجه است. نخست آنکه او نخستین صورتبندی سختگیرانه از تمایز روششناختی میان علوم طبیعی و علوم فرهنگی را بنا کرد، تمایزی که بعدها زیمل و وبر بر آن تکیه کردند. دوم آنکه ایده «ربط ارزشی» ریکرت مستقیماً در نظریه «تیپ ایدئال» وبر اثر گذاشت و به او امکان داد تا نشان دهد مفاهیم مرکزی علوم اجتماعی برساختههایی روشمند با کارکرد تنظیمیاند، نه بازتابهای تجربی. سوم آنکه ریکرت زمینهساز چرخشی شد که در آن، پرسش از امکان شناخت فرهنگی جایگزین روانشناسیگرایی و تاریخگرایی سادهانگارانه شد؛ چرخشی که در نهایت به مباحث هرمنوتیک، نظریه انتقادی و حتی نظریه سیستمها راه یافت، زیرا همگی بر این نکته اتکا دارند که ابژه اجتماعی بهواسطه یک «معیار مفهومی» ساخته میشود، نه از طریق تجربه خام.
#اندیشمندان_فلسفه_علوم_اجتماعی
___
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
🔹 اندیشمندان تاثیر گذار بر علوم اجتماعی
🔸 متن خوانی رساله اتحاد عاقل و معقول
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/220
🔸 متن خوانی رساله اعتباریات
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/272
🔸 متن خوانی اصول فلسفه رئالیسم
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/308
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ساخت_جهانی_دیگر | #بازیابی_هویت | #ایران_اسلامی
🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
تزویر نظری در بازگشت به سنت: واکاوی بنیانهای نوکانتی در گفتمان ایرانی–اسلامی علوم انسانی
تأکید بر ضرورت «بازخوانی» و «احیای» سنت علوم انسانی بر بنیاد هویت ایرانی–اسلامی در گفتمان معاصر تحول علوم انسانی، غالباً با نوعی ابهام ساختاری و در مواردی با تزویر نظری همراه است. در مواجههٔ اولیه، این گفتمان خود را همچون پروژهای اصیل، درونزا و رها از وابستگیهای معرفتی غربی معرفی میکند؛ گویی امکانی برای بازسازی علوم انسانی از دل سنت تاریخی و فکری بومی فراهم آمده است. اما این تصویر، با اندک تأملی انتقادی، فرو میپاشد. تحلیل سطوح عمیقتر این رویکردها نشان میدهد که حتی در مواردی که ارجاع صریح به سنت دینی یا متون فلسفی اسلامی صورت میگیرد، مبانی معرفتشناختی و منطق روششناختی همچنان در افق مفهومی مدرنیتهٔ اروپایی سامان یافتهاند.
در این چارچوب، برجستهسازی «بنیاد فلسفی ایرانی–اسلامی» اگرچه در سطح خطابه و گفتمان با ژستی ضدغربی و انتقادی عرضه میشود، اما شرط امکان نظری آن نه از درون سنت فلسفی اسلامی، بلکه از دل صورتبندیهای فلسفهٔ جدید غربی تأمین میگردد. به بیان دقیقتر، مجوز نظری بازگشت به سنت ــ و حتی خود ایدهٔ «تحول» در علوم انسانی ــ از افقهایی صادر میشود که محصول تطورات درونی فلسفهٔ غرباند. این وابستگی را میتوان بهروشنی در تأثیرپذیری از خوانشهای نوکانتی از علم و عقلانیت ردیابی کرد؛ خوانشهایی که علم را نه حقیقتی مطلق و فراتاریخی، بلکه امری تاریخی، فرهنگی و مشروط به افقهای ارزشی میفهمند.
در پرتو همین تلقی نوکانتی است که سنتهای غیرغربی، از جمله سنت فلسفی ایرانی–اسلامی، واجد «اعتبار» و «کارکرد» میشوند؛ اعتباری نه بهمثابه منبعی مستقل برای تأسیس علم، بلکه بهعنوان مخزن مواد فرهنگی–تاریخی برای بازسازی و بازتفسیر علوم انسانی. در نتیجه، آنچه به نام بازگشت به سنت و تحول بومی علوم انسانی صورتبندی میشود، نه اتکا به منطق درونی فلسفهٔ اسلامی یا مبانی معرفتی حکمت متعالیه، بلکه بهرهبرداری از مجوزی است که نوکانتیسم برای تاریخیسازی، نسبیسازی و فرهنگمند فهمکردن علم فراهم آورده است. بدینترتیب، حتی در گفتمان عبور از غرب، افق داوری، معیار اعتبار و منطق امکان این عبور، همچنان در درون پارادایمی تعریف میشود که خود غرب آن را تأسیس کرده است.
📝 یادداشت:حسام وحیدی
-
-
-
-
#علوم_انسانی_اسلامی_نوکانتی
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
❖ نسبت فلسفه و علوم اجتماعی در سنت آنگلوساکسون
❃ برای شناخت سنت آنگلوساکسون باید در تاریخ تطور این سنت اندیشگانی دقیق شد. وجه تمایز سنت آنگلو_آمریکایی را شاید در توجه آن ها به فرد و در نهایت ظهور آن در حوزه روش باید دانست که در اصطلاح فردگرایی روش شناختی نامیده می شود. ویلیام اکام یکی از پیشگامان و مبناگذاران فکری است که در نهایت به شکلگیری فردگرایی روششناختی در سنت آنگلوساکسون منجر می شود. فلاسفهای مانند توماس آکویناس معتقد بودند کلیات _Universals_ مانند انسانیت، عدالت یا جامعه واقعیت عینی دارند. این کلیات در ذهن خداوند وجود دارند و مصادیق فردی مثل زید و بکر فقط به دلیل مشارکت در این کلیات هستند که وجود دارند و قابل شناختند.
❃ اکام با شعار معروف خود «تکثر را بی دلیل نباید افزود» اصل اوکام، به شدت با این ایده مخالفت کرد. او استدلال کرد که فقط افراد منفرد_Particulars واقعیت دارند. انسانیت یا جامعه به عنوان موجودیتهای مستقل وجود ندارند؛ اینها فقط اسماء_Names یا labels هستند که ما برای دستهبندی اشیای فردی مشابه به کار میبریم. جامعه یک نام است، نه یک واقعیت.آنچه واقعاً وجود دارد، مجموعهای از افراد انسانی منفرد است. این ایده، پایه متافیزیکی فردگرایی روششناختی است؛ اگر جامعه به عنوان یک کل واقعیت عینی ندارد، پس علم جامعه فقط میتواند علم مطالعه افراد و کنشهای فردی باشد. از آنجایی که فقط افراد منفرد واقعی هستند، منبع شناخت ما، مشاهده و تجربه همان افراد و اشیای منفرد که کلی هم اگر باشد به نحو اعتباری از انباشت داده هاست. این ایده، سنگ بنای تجربهگرایی انگلیسی شد که بعدها در آثار جان لاک، دیوید هیوم و جرج بارکلی و از همه مهمتر آدام اسمیت و جان استوارت میل بسط یافت. اگر میخواهید جامعه را بشناسید، باید به مشاهده و تحلیل افراد بپردازید، نه اینکه به دنبال ماهیت یا روح جامعه باشید.
❃ نامینالیسم اکام، به طور غیرمستقیم بر اراده و عاملیت فردی فراتر از اقتضای ذات تأکید داشت. اگر ساختارهای کلی واقعیت ذاتی نداشته باشند، پس اهمیت و قدرت اصلی به افراد و کنشهای آنان بازمیگردد. این نگاه، در مقابل دیدگاه جمعگرایانه_Collectivist سنت آلمانی قرار میگیرد که در آن، روح ملت یا عقل مطلق هگل یا سیستم باز و بسته نقش محوری دارد. نامینالیسم اوکام، بنیان متافیزیکی و معرفتشناختی لازم برای ظهور سنت فکری انگلیسی را فراهم کرد؛ سنت انگلیسی مبتنی بر نامینالیسم اوکام کلهای اجتماعی را فقط نامهایی مفید میداند و واقعیت نهایی را افراد میداند. بنابراین، وقتی از فردگرایی روششناختی در علوم اجتماعی انگلیسی-آمریکایی صحبت میکنیم، در حال صحبت درباره ارثیه فکری ویلیام اوکام در قرن چهاردهم میلادی هستیم.
❃ اگرچه در ظاهر فردگرایی روش شناختی در تضاد با متافیزیک است ولی در آثار امثال جان لاک این دو با هم جمع شده اند. اگر متافیزیک را به معنای قضاوت دربارهی جهان، خدا و انسان و بحث از ضرورت در نظر بگیریم، میتوان سنت تجربهگرا را گونهای از متافیزیک دانست که ریشههای سنت علوم اجتماعی آنگلوساکسون از آن سرچشمه میگیرد و از منظر هستیشناختی، فردگرایی روششناختی خود بر پایه یک فرض متافیزیکی خاص بنا شده است. پس میتواند بخشی از یک سیستم متافیزیک بزرگتر باشد، همانطور که در مورد لاک شاهد آن هستیم. هرچند در ادامه، معنای فلسفه و علم در این سنت به تدریج از یکدیگر تفکیک شد.
❃ این جدایی را به شکلی آشکار میتوان در فلسفه اثباتگرایی آگوست کنت مشاهده کرد که ادعای جداسازی فلسفه از علم را داشت. با این حال، برای اهل اندیشه روشن است که در سنت فکری فرانسه نیز، اگرچه کوشش شد فلسفه کنار گذاشته شود، در نهایت این اقدام آغازی شد بر جایگزینی دانش اجتماعی به جای متافیزیک به معنای پیشین آن. بر این اساس، آن قضاوتهای فلسفی پیشین اکنون میبایست در دل جامعهشناسی به معنای عام جای میگرفت. این تحول در آثار امیل دورکیم نمایان است، اما اوج خود را در اندیشههای ماکس وبر مییابد که باید در یادداشتی جداگانه مورد واکاوی قرار گیرد.
▫️یادداشتی از سعید کریم داداشی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🗂 منابع
۱.کتاب تجربه گرایان/ ر. ا. وولهاوس
۲.تاریخ فلسفه قرن هفدهم/ امیل بریه
۳.تاریخ جامعه شناسی/ فریدریش یوناس
۴.نظام منطق/ جان استوارت میل
۵.آدام اسمیت و ثروت ملل/ محمد علی کاتوزیان
۶.اندیشه فلسفی در عصر قرون وسطی/ دیوید لاسکم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#حکمت_عملی #بازیابی_هویت #علوم_اجتماعی
ــــــــــــــــــــــ
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
🔹 اندیشمندان تاثیر گذار بر علوم اجتماعی مدرن
🔸 تاثیرات استوارت میل بر علوم اجتماعی مدرن
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/159
🔸 تاثیرات توماس هابز بر علوم اجتماعی مدرن
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/276
🔸 تاثیرات ویتگنشتاین بر علوم اجتماعی مدرن
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/340
🔸 تاثیرات آدام اسمیت بر علوم اجتماعی مدرن
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/390
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ساخت_جهانی_دیگر | #بازیابی_هویت | #ایران_اسلامی
🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
❖ انجمن فلسفه علوم اجتماعی دانشگاه باقرالعلوم«ع» برگزار می کند!
🔹 اندیشمندان تاثیر گذار بر علوم اجتماعی
🔸 تأثیرات دو سوسور بر علوم اجتماعی
🔸 استاد دکتر مجتبی رستمی کیا
♦️مناسب برای دانشجویان، طلاب و علاقهمندان علوم انسانی و دغدغهمندان علوم انسانی اسلامی
▫️ تخفیف ویژه برای طلاب و دانشجویان
💻 لینک ثبت نام
•
•
•
•
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 فلسفه مضاف، واژهای که معنایش در گرو تعریف است!
🖇 بخش اول
در این نوشته سعی میشود فلسفه مضاف، مصطلح و لغوی، از هم تفکیک شود و سپس نشان داده شود اگرچه شاید در سنت فلسفه آلمانی و اسلامی مباحثی وجود داشته باشند که بتوان آنها را فلسفه مضاف تلقی کرد، ولی نه فلسفه مضاف مصطلح در سنت آنگلوساکسون؛ چرا که نوع نگاه این دو سنت اجازه طرح مبحث فلسفه مضاف مصطلح را نمیدهد، مگر به نحو لغوی. یعنی اینکه این همان فلسفه مطلق است که در موردی خاص به جزئی از آن کل توجه می کند.
فلسفه مضاف شاخههایی از فلسفه اشاره دارد که موضوع خاصی را به صورت تخصصی از منظر فلسفی (پادو) بررسی میکنند. در این نوع فلسفه، مفاهیم و روشهای فلسفی برای تحلیل و بررسی حوزههای معین دانش یا جنبههای خاصی از واقعیت به کار میروند. فلسفه مضاف معمولاً در تقاطع فلسفه و یک رشته یا موضوع خاص قرار دارد و به جای پرداختن به مسائل کلی هستی و معرفت، بر پرسشهای اساسی یک حوزه خاص متمرکز است.
نمونههای معروف فلسفه مضاف:
فلسفه علم:بررسی مبانی معرفت، روششناسی علوم تجربی.
فلسفه ذهن:مطالعهی ماهیت آگاهی و رابطهی ذهن و بدن.
فلسفه اخلاق:تحلیل مفاهیم اخلاقی.
فلسفه هنر:بررسی زیباییشناسی و تجربهی هنری.
فلسفه تاریخ:تحلیل ساختار، عینیت، و معنای تاریخ.
فلسفه دین:مطالعهی مفاهیم دینی از منظر فلسفی.
فلسفه حقوق:بررسی مبانی حق، عدالت، و نظامهای حقوقی.
فلسفه سیاسی:تحلیل دولت، قدرت، عدالت و مشروعیت.
فلسفه ریاضیات:بررسی ماهیت اشیاء و روشهای ریاضی.
فلسفه محض به مسائل کلی و جهانشمول میپردازد ولی فلسفه مضاف این مسائل را در بافت یک حوزه خاص و با رویکرد پادویی (در یادداشت دوم توضیح داده می شود) بررسی میکند. در سنت فلسفه اسلامی و آلمانی نیز میتوان گونههای فلسفه مضاف را سراغ گرفت، اما همانگونه که اشاره شد به معنای لغوی آن نه اصطلاحی چرا که رویکرد، روش و خاستگاهی متفاوت از سنت تحلیلی آنگلو-آمریکایی دارند. تفاوت اصلی در رویکرد سیستماتیک و کلنگر فلسفه اسلامی و آلمانی در مقابل رویکرد تحلیلی، جزءنگر و مسئلهمحور فلسفه تحلیلی است. این تفاوت، نحوه شکلگیری و بیان فلسفه مضاف را در هر سه سنت تحت تأثیر قرار داده است. فلسفه مضاف در سنت تحلیلی آنگلوساکسون تمرکز بر تحلیل منطقی-زبانی مفاهیم بنیادین یک حوزه خاص با روش مسئلهمحورو بررسی استدلالها استفاده میکند. بسیار دقیق، شفاف و گامبهگام است. هدف آن عمدتاً شفافسازی مفاهیم، رفع ابهامات و حل معماهای مفهومی در آن حوزه. در سنت آلمانی به جای اصطلاح فلسفه مضاف، بیشتر با عنوانهای کلنگرتر مواجهیم. به دنبال فهم کل، معنا، بافت تاریخی و شرایط امکان یک حوزه هستیم و روش بیشتر با معنا، تفسیری، انتقادی و سیستماتیک است. به جای تحلیل منطقی صرف، به دنبال کشف ساختارهای کلیتر حاکم بر یک حوزه است و سعی می کند ارتباط آن با کل علم، زندگی انسانی و جامعه را برای دانش پژوه نمایان سازند.
🔸فلسفه تاریخ نزد فیلسوفانی مانند هگل، کارل یاسپرس یا حتی والتر بنیامین. اینجا فلسفه تاریخ فقط تحلیل مفاهیم نیست، بلکه کاوشی در معنا، جهتمندی و ساختار کلان تاریخ است. نمایش دیالتیکی روح در زمان عبیر دیگری از فلسفه تاریخ است.
🔸 فلسفه هنر از نقد قوه حکم کانت گرفته تا هگل که فلسفه هنر به عنوان تجلی روح مطلق و هایدگر در منشأ اثر هنری. اینجا هنر پنجرهای به حقیقت هستی است. در هگل ادراک حسی و بی واسطه امر مطلق است ولی کانت برای آن ارزش شناختی قائل نیست اگر چه با سهش این امر زیبا شناختی آغاز می شود.
🔸فلسفه تکنولوژی در اندیشهی هایدگر د پرسش از تکنولوژی به مثابه نحوهای از آشکارگی حقیقت یا یورگن هابرماس در تکنولوژی به مثابه کنش عقلانی-ابزاری.
🔸فلسفه حقوق هگل نمونهای اعلاست از این رویکرد. کتاب مبانی فلسفه حق او فقط تحلیل حقوق نیست، بلکه بخشی از نظام فلسفی کلان او در باب روح عینی و اخلاق اجتماعی است. تجلی روح در نهادهای اجتماعی-حقوقی قلمداد می شود.
🔸فلسفه دین از شلایر ماخر تا هگل. اینجا نیز دین در بستر وسیعتری مطرح و نقد میشود. و این نیز در فلسفه روح بازنمایی دیگری از امر مطلق است که هگل مطرح کرده است.
سنت فلسفه آلمانی با هویتی متمایز این مباحث را بحث می کند. در این سنت، فلسفه مضاف به پدیده ها کمتر به عنوان کاربردی و ابزار دیده میشود و بیشتر به عنوان بسط انداموار یک سیستم فلسفی به قلمروهای مختلف تجربه بشری، یا نقد ریشهای آن قلمروها از منظری فلسفی-تاریخی است. فلسفه مضاف به مثابه «فلسفهای از جنسِ» یک حوزه در درون یک کل معنادار جای دارد.
▫️یادداشتی از سعید کریم داداشی
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 فلسفه مضاف، واژهای که معنایش در گرو تعریف است!
🖇 بخش دوم
همانگونه که اشاره شد به طور کلی در سنت آلمانی، فلسفههای مضاف اغلب به عنوان اجزاء یا تجلیاتِ یک فلسفه مطلق یا سیستم کلان درک میشوند، در حالی که در سنت تحلیلی، آنها عموماً به عنوان حوزههایی جدا، تخصصی و جزئینگر تلقی میگردند. همه اینها جزء ی از کل سیستم هستند و معنای کاملشان تنها در نسبت با کل روشن میشود حتی فیلسوفان غیرسیستمی مانند هایدگر هم اگرچه سیستم بسته هگلی بر نمی تابند، اما فلسفههای مضاف نزد او مثل فلسفه تکنولوژی، هنر، زبان همگی راههایی برای پاسخ به یک پرسش بنیادین واحد یعنی پرسش از هستی، هستند. یعنی باز هم تابع یک دغدغه کلنگراند.جدایی آنها از کل، به معنای بی معنایی یا سطحی شدنشان است.
در سنت تحلیلی جزءگرایی روشمند غالب است. فلسفههای مضاف میتوانند به صورت نسبتاً مستقل و بدون ارجاع مداوم به یک فلسفه مطلق یا سیستم کلی پیش بروند. یک فیلسوف تحلیلی ذهن میتواند تمام عمرش را صرف مسئله آگاهی کند، بدون آنکه لازم باشد موضع خود را در قبال یک متافیزیک کلان به طور کامل مشخص کند، یا آنکه آن مسئله را حتماً به کل نظام فلسفی پیوند زند و آنچه وحدتبخش است، روش تحلیلی، دقت مفهومی و ارجاع به استدلالهای مشترک است، نه تعلق به یک سیستم فلسفی واحد. یک فیلسوف علم و یک فیلسوف اخلاق تحلیلی ممکن است پیشفرضهای متافیزیکی بسیار متفاوتی داشته باشند، اما زبان مشترک تحلیل و استدلال دارند. فلسفههای مضاف تحلیلی اغلب چنان تخصصی شدهاند که ارتباط مستقیمشان با فلسفه اولی کمرنگ شده است. آنها حوزههای پژوهشی خودمختاری با ادبیات و مسائل خاص خود شدهاند. این تفاوت، ریشه در دو نگاه کلنگر در مقابل جزءنگر به خودِ فعالیت فلسفه دارد. البته این یک قاعده مطلق و بدون استثنا نیست در فلسفه تحلیلی هم کسانی مانند ویتگنشتاین متقدم یا کواین سیستمهایی کلیتر ارائه دادهاند، و در فلسفه قارهای هم رویکردهای ضدسیستم مانند نیچه وجود دارد، اما تمایز غالب و ساختاری میان این دو سنت همین است.
تفاوت دیگری که وجود دارد در سنتهای کلنگر اسلامی و آلمانی، پدیده ها ذیل یک علم مطلق یا فلسفه اولی قرار میگیرند و به عنوان شاخههای مشروع و نظاممندِ آن علم کلان اعتبار مییابند. در حالی که در سنت تحلیلی، فلسفه مضاف عهده دار بررسی پدیده ها می شوند ولی نه به معنای علمی آن بلکه بیشتر به عنوان پادوهای انتقادی یا فعالیتهای مفهومی برای علومِ دیگر عمل میکنند و خود به عنوان علم به معنای کلاسیک کلمه دانش نظاممند از علل شناخته نمیشوند. در سنت اسلامی و آلمانی فلسفه به عنوان علم مفهوم علم Wissenschaft در آلمانی، علم به معنای حکمت در عربی بسیار فراتر از علوم تجربی مدرن است و دانشی نظاممند، مبتنی بر اصول اولیه یقینی و غایتمند را شامل میشود.
در فلسفه اسلامی، فلسفه اولی به عنوان علم اعلی و مادر علوم، به بررسی وجود بما هو وجود میپردازد. در فلسفه آلمانی، فیلسوفانی مانند کانت، فیخته، شلینگ وهگل، فلسفه به مثابه علم مطلق Wissenschaft است که کل واقعیت را ذیل یک سیستم درک میکند ولی در سنت تحلیلی فلسفه مضاف به عنوان پادو یا فعالیت مفهومی اطلاق می شود. در این سنت، مفهوم Science عمدتاً به علوم تجربی-طبیعی و تا حدی علوم اجتماعی تجربی اطلاق میشود که از روشهای مبتنی بر مشاهده و آزمایش استفاده میکنند. فلسفه تحلیلی خود را علم به آن معنا نمیداند.بلکه خود را فعالیتی درجه دوم نه علم درجه دوم، میداند و تلقی که از خود دارد به مثابه معرفت انسانی یا فعالیت عقلانی انتقادی است که حول علم میچرخد تا آن را بفهمد، نه آنکه خودش تولید علم کند. همانطور که برتراند راسل گفت: فلسفه حیطهای است که هنوز به علم تبدیل نشده است.
▫️یادداشتی از سعید کریم داداشی
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 فلسفه مضاف، واژهای که معنایش در گرو تعریف است!
🖇 بخش سوم
فلسفه مضاف مصطلح در سنت انگلیسی در سنت فلسفه اسلامی قابل طرح نیست، زیرا در این سنت، واقعیت مطلق به عنوان اصل و غایت نهایی، همه حوزههای معرفت را نظاممند میسازد. در حقیقت، فلسفه اسلامی نمونه اعلای یک نظام فلسفی کلنگر است که در آن فلسفههای مضاف، به عنوان چیزی در عرض فلسفه نمی تواند قلمداد شوند و اگر هم تاکید بر این داشته باشیم بابی خواهد بود از ابواب فلسفه محض با حفط تمامی ارکان فلسفه اسلامی.
همانگونه که اشاره شد موضوع فلسفه اسلامی واقعیت مطلق است که مقابل آن چیزی نیست الا لاواقعیت لذا ثبوتا شامل تمام علوم پایین دستی می شود و حتی اگر بدون حدوسط اصالت واقعیت هم نطاره گر مسئله باشیم بحث ملازمات عامه و اصل وجود و وحدت تشکیکی وجود بر این امر صحه می گذارد یعنی وجود حقیقتی واحد اما دارای مراتب شدت و ضعف است لذا هر حوزه مثل طبیعت، جامعه، هنر، تاریخ مرتبهای خاص از تجلی آن وجود واحد است. و نیز نظریه اتصال عقل به عقل فعال، معرفت حقیقی به هر موجودی، در گرو درک نسبت آن با مبدأ هستی یعنی واقعیت مطلق (خداوند طبق برهان صدیقین علامه طباطبایی) است. بنابراین، فلسفه مضاف در این سنت نمیتواند مطالعهای جزئینگر و منفک از کل باشد.
به عبارت دیگر، در فلسفه اسلامی، فلسفههای مضاف، فصول مختلف یک کتاب واحد هستند که نام آن هستیشناسی توحیدی است. جدایی آنها از این کل، به معنای از دست دادن عمق و معنای حقیقیشان خواهد بود. این رویکرد، ترکیبی متعالی از دقت تحلیلی و عمق نظاممند را در پرتو نور واقعیت مطلق ممکن میسازد.
پیشنهاد این نوشته تأکید بر فعالسازی ظرفیتهای فلسفه اسلامی به عنوان راهکار اصلی، رویکردی اساسیتر، امنتر و اصیلتر است در مقابل تقلید از رویکرد آنگلوساکسون. فلسفه سلامی به ویژه حکمت متعالیه صدرایی و علامه طباطبایی یک ساختمان کامل و خودبسنده با فونداسیون محکم اصالت وجود یا واقعیت، ستونهای استوار تشکیک، حرکت جوهری، وحدت شخصی وجود و سقف بلند معادشناسی است. به جای آنکه وقت خود را صرف بازسازی و تعمیر ساختمانهای نیمهکاره یا بیبنیاد دیگران کنیم، باید همین ساختمان کامل را توسعه دهیم، اتاقهای جدید به آن اضافه کنیم و از مواهب آن بهره ببریم.
فعالسازی ظرفیتهای فلسفه مطلق به معنای استخراج نظاممند پدیده های مستحدثه از درون خودِ دستگاه حکمت متعالیه است. همانگونه که در گذشته ای این نطام اندیشگانی فلسفه اسلامی، فلسفه طبیعت نقطه شروع علوم پایین دست تلقی می شد که بر اساس علیت طولی و نظام اسباب و مسببات جاری است و روش تجربه را ذیل بحث تجربیات در برهان شفاء در پرتو نظریه علم حضوری و حصولی و نیز نقش خیال و حس بازتعریف می کردند یا به جای شروع از دوگانهانگاری دکارتی یا فیزیکالیسم، از نظریه نفس ناطقه صدرایی (جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا) و مراتب قوای ادراکی حس، خیال، عقل آغاز کنیم و پدیدههایی مانند آگاهی، حافظه و هیجان را در این چارچوب تبیین کنیم.
فعالسازی ظرفیت فلسفه مطلق نیازمند دو کار موازی است:
الف) بازخوانی و استخراج درونی ظرفیتهای فلسفه مطلق
ب) شناخت عمیق و انتقادی فلسفههای مضاف رقیب
جهان امروز، جهان گفتوگو و رقابت گفتمانها است. برای دفاع از حکمت خود و نشان دادن برتری آن، باید بدیلهای موجود را به خوبی شناخت و نقطه ضعف آنها را نشان داد. این شناخت، نه برای تقلید، بلکه برای نقد ساختاری و اثبات توانمندی بیشتر نظام خودی است. مانند پزشکی که برای نشان دادن برتری داروی خود، باید مکانیسم بیماری و داروهای رقیب را به خوبی بشناسد. این مرحله، همان تصرف حکیمانه است، اما با تأکید بر این که ابتدا باید ساختمان اصلی خود را کاملاً بسازیم، سپس برای مقایسه و نقد، به بررسی ساختمان دیگران بپردازیم.
▫️یادداشتی از سعید کریم داداشی
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
انجمن علمی فلسفه علوم اجتماعی
📌 فلسفه مضاف، واژهای که معنایش در گرو تعریف است! 🖇 بخش اول در این نوشته سعی میشود فلسفه مضاف، م
🗂 منابع
۱.رحیق مختوم/ج۱/آیت الله جوادی آملی
۲.نهایه الحکمه/ج۱/علامه طباطبایی
۳.هندسه حکمت/ آیت الله عبدالکریم فرحانی
۴.تاریخ فلسفه/ ج۶و۷/ کاپلستون
۵.کتاب فلسفه تحلیلی در قرن بیستم/ اورام استرول
۶.دایره المعارف/ج۳/ هگل/ ترجمه زیبا جبلی
۷. پدیدارشناسی/ هگل/ ترجمه پرهام
۸. شرح حکمت متعالیه/ج۱/آیت الله جوادی آملی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#حکمت_عملی #بازیابی_هویت #علوم_اجتماعی
ــــــــــــــــــــــ
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
انجمن علمی فلسفه علوم اجتماعی
💡اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی 🗂️ بخش دوم: هاینریش ریکرت در اندیشه هاینریش ریکرت، م
💡اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی
🗂 بخش سوم: ماکس وبر
ماکس وبر را میتوان نقطه تلاقی فلسفه کلاسیک آلمانی و تولد جامعهشناسی مدرن دانست؛ متفکری که مسئله او نه صرفاً توصیف جامعه، بلکه تعیین امکان و حدود شناخت علمیِ واقعیت اجتماعی بود. وبر در بستری میاندیشد که از یکسو تحتتأثیر میراث کانتی و نوکانتیِ جنوب غرب آلمان قرار دارد و از سوی دیگر با بحران عقلانیت مدرن و افول نظامهای معنایی سنتی مواجه است. از این منظر، جامعهشناسی برای وبر ادامهی پرسشهای فلسفی درباره عقل، معنا و تاریخ است، نه گسستی از آنها. مسئله بنیادین او این است که چگونه میتوان کنش انسانیِ معنادار را بهصورت علمی مطالعه کرد، بیآنکه آن را به قانونهای طبیعی تقلیل داد یا در نسبیگرایی تاریخگرایانه حل کرد.
بنیان فلسفی اندیشه وبر بر دو اصل کلیدی استوار است: نخست، تاریخیبودن معنا؛ و دوم، ساختگیبودن مفاهیم علمی. وبر تحت تأثیر ریکرت، واقعیت اجتماعی را بینهایت متکثر میداند و معتقد است علم ناگزیر از گزینش است؛ گزینشی که با «ربط ارزشی» هدایت میشود، اما در مرحله تحلیل باید از داوری ارزشی فاصله بگیرد. در این چارچوب، «کنش اجتماعی» موضوع محوری جامعهشناسی است، زیرا رفتار انسانی تنها زمانی اجتماعی است که کنشگر معنایی ذهنی—اعم از عقلانی یا سنتی—برای آن قائل باشد. مفهوم «تیپ ایدئال» در همین نقطه وارد میشود: برساختی مفهومی، انتزاعی و یکسویه که نه توصیف واقعیت، بلکه ابزاری شناختی برای نظمبخشی به آشوب تجربی است. تیپ ایدئال، ترجمان جامعهشناختی منطق کانتی است؛ مفهومی تنظیمی که بدون ادعای تطابق کامل با واقعیت، امکان مقایسه و تبیین تاریخی را فراهم میکند.
اهمیت وبر برای فلسفه علوم اجتماعی در آن است که نشان داد عقلانیت اجتماعی نه یگانه و نه خطی است. تمایز مشهور او میان انواع عقلانیت—ابزاری، ارزشی، سنتی و عاطفی—نشان میدهد که مدرنیته تنها یکی از صورتهای تاریخیِ عقلانیشدن است، آنهم صورتی که بهتدریج از افسون تهی شده و به نظامهای صوری، غیر شخصی و قاعدهمحور فروکاسته میشود. تحلیل وبر از بروکراسی، سرمایهداری و اخلاق پروتستانی، در عمق خود واکاوی یک مسئله فلسفی است: چگونه عقل، که زمانی نوید رهایی انسان را میداد، به قفسی آهنین بدل میشود. از این حیث، وبر نه فقط بنیانگذار جامعهشناسی تفسیری، بلکه یکی از آخرین متفکران «تراژدی عقل» در سنت آلمانی است؛ متفکری که با وفاداری به دقت مفهومی کانتی، بحران معنای جهان مدرن را به زبان علم اجتماعی صورتبندی کرد و افقی گشود که پس از او، هم نظریه انتقادی و هم جامعهشناسی تاریخی ناگزیر از نسبتگیری با آن شدند.
#ماکس_وبر
#اندیشمندان_فلسفه_علوم_اجتماعی
___
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS