🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃
🍂🍃
🍃
#دلبر_من😍
#جلد_دوم_استاد_مغرور_من
#قسمت_334
و راه افتاد سمت در که با صدای تقریبا بلندی گفتم:
_هرکاری میخوای بکنی بکن فقط قبلش یادت باشه که کم میتونم زنگ بزنم به...
چرخید سمتم:
_مهلت صیغه من با اون رفیق عزیزت تموم شده من دیگه تعلق به کسی ندارم پس قبل از هر کاری یه کم فکر کن...منتظر نتیجه فکرات هستم!
و بعد از اتاق رفت بیرون.
با رفتنش دست مشت شدم و محکم تو آینه کوبیدم حالم بهم میخورد از آدمی که تو آینه میدیدمش و حالا صدای خورد شدن آینه حالم و جا میاورد.
منی که سالهای جوونیمون روبه پایان بود چقدر ناتوان بودم تو نگهداشتن دختری که دوستش دارم...
اول ارغوان و حالاهم داشتم دلبر و از دست میدادم و به جاش زنی که لیاقتم بود،یه عوضی به اسم هلن سعی در تصاحب من داشت!
سوزش و درد دستم که با تیکه تیکه های آینه بریده شده بود و خون ازش جاری بود حتی یک درصد به اندازه درد بی نهایت قلبم اذیتم نمیکرد!
راست گفته بودن که دردی که علاجی براش نیست عشقه!
عشقی که فکر میکردم میتونم همه عمر نگهش دارم و حالا داشتم از دستش میدادم واسه همیشه...
عقب عقب اومدم و خودم وانداختم رو تخت و حتی نفهمیدم کی خوابم برد....
با سوزش بدی که تو دستم حس میکردم چشمام و باز کردم مامان و هلن بالاسرم بود و هلن مشغول بانداژ دستم:
_ چیکار کردی با خودت عزیزم؟
و مامان ادامه داد:
_نکنه باهم حرفتون شده شاهرخ یه سر و صداهایی میومد
هلن قبل از من جواب داد:
_چیزی نیست شاهرخ فقط یه کم عصبی بود
و بعد از تموم شدن کار دستم لبخندی بهم زد:
_من که اینجام تو چرا ناراحتی
مامان شروع کرد:
_همش بخاطر اون دختره هست نمیدونم چی تو گوشت ور ور کرد که عذاب وجدان گرفتی و حالا داری با خودت اینجوری تا میکنی
بالاخره سکوتم و شکستم و با صدای گرفته ای گفتم:
_نمیخوام راجع بهش حرف بزنیم تا روز دادگاه همه چی معلوم میشه
مامان با تردید نگاهم کرد:
_همه چی معلوم هست...تو قراره با هلن یه زندگی جدید و شروع کنی تازه من میخوام به مناسبت این طلاق و راحت شدن تو یه قرار با خانواده هلن بذارم و حتی اگه اونا نمیتونن بیان ایران ما میریم اونجا و حرفای عروسی و میزنیم
و با لبخند روبه هلن ادامه داد:
_اتفاقا یه مسافرت جدید هم دلم میخواد
تو دلم به حرفای مامان که نه به اوضاعی که درست کرده بودم پوزخندی زدم و گفتم:
_من میرم تو یه اتاق دیگه استراحت کنم صبح باید برم دانشگاه.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
هدایت شده از °•♡کافهعشق♡•°
°•|📲|•° #پروفایل🍃
°•|😍|•° #دخترانه🍃
°•|🧕|•° #چادرانه🍃
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
❁❁
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
°•|🤓|•° #طـﻟاﺑاﻧـۆ🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃
🍂🍃
🍃
#دلبر_من😍
#جلد_دوم_استاد_مغرور_من
#قسمت_335
و بی معطلی بلند شدم و راهی اتاقی شدم که روزها دلبر و اون تو نگهداشته بودم و باعث اذیتش شده بودم که مامان گفت:
_پس هلن کجا بخوابه؟
داشتم کلافه میشدم و نمیدونستم چی باید بگم که هلن جواب داد:
_مامان جان امشب حال شاهرخ خوب نیست منم خستم همینجا میگیرم میخوابم
و این تیر خلاصی بود واسه من که بتونم قبل از هر حرفی خودم و به اتاق برسونم...
ثانیه ها و دقیقه ها انقدر زود سپری شدن که بالاخره روزی که منتظرش نبودم رسید و حالا فقط چند ساعت تا شروع دادگاه مونده بود.
بی رمق از رو تخت بلند شدم و جلوی آینه ایستادم چقدر این اتاق یاداور دلبر بود چقدر یاداور حماقتام بود...
از تصور شبی که عقد کرده بودیم و بهش قول خوشبختی داده بودم،مطمئنش کرده بودم که هیچوقت قرار نیست حتی خم به ابرو بیاره چه برسه به اشک و گریه و حالا کاری کرده بودم که بره درخواست طلاق بده قلبم تیر میکشید...
چه نامردانه به قولهایی که بهش داده بودم عمل نکرده بودم و چه بی نهایت دلم از خودم پر بود...
بااین وجود هرچقدر که میخواستم جلو آینه بایستم و خودم و سرزنش کنم چیزی درست نمیشد و من هرچند سخت باید میرفتم به دادگاه باید حرفام و دلتنگیام و اونجا بروز میدادم و کاری میکردم که برگرده...!با هر نفس خودم و سرزنش میکردم و آماده میشدم واسه رفتن که هلن بی در زدن اومد تو با دیدنش درحالی که تازه اول صبح بود و قاعدتا باید خواب میبود با تعجب نگاهش کردم امااون حاضر و آماده با لبخند نظاره گرم بود:
_تو که هنوز آماده نیستی...دیر میشه ها!
متعجب نگاهش کردم:
_خب؟
شونه ای بالاانداخت:
_خب که من حاضرم بدو حاضرشو
تازه داشتم متوجه منظورش میشدم که پوزخندی زدم:
_کجا؟
نگاهش رنگ تعجب گرفت:
_دادگاه دیگه
کت تک طوسی رنگم و پوشیدم و با همون پوزخند رو لبم بهش نزدیک شدم:
_قرار نیست کسی و با خودم ببرم...تنها میرم!
زبون دراز تر از اونی بود که جواب داد:
_پس اگه تنها میری حواست باشه یه جوری حرف بزنی که مطاق میل من باشه
و چشمکی زد:
_چون انگار حرفام و جدی نگرفتی و مجبورم بعد از اینکه مارال جون و در جریان گذاشتم برم پیش دلبر خانم عزیز!
نمیدونم چرا اما نه خودش و نه حرفاش برام اهمیتی نداشت و دل و ذهنم فقط پی مسِئله دلبر بود که بی تفاوت از کنارش رد شدم:
_کاری نکن که تا آخر عمرپشیمونی بکشی!
این و گفتم و گوش هام رو به شنیدن صداش کر شد و از خونه زدم بیرون....
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
هدایت شده از °•♡کافهعشق♡•°
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•|☃|• #استوری✾͜͡♥️•
شاه خراسان
بهر پناه آمدم ✨
┄┄┅┅┅❅❁❁❁❅┅┅┅┄┄
❄️ #ڪپےباذڪرصلوات ❄️
ـ لَا یُضَیِّعُ اَجر قلب نَبضَ بِحُبَّه ❤️
ضایع نشود آنکه تپشهایِ دلش ، حبّ #علی است! ❤️
┄┄┅┅┅❅❁❁❁❅┅┅┅┄┄
❄️ #ڪپےباذڪرصلوات ❄️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
°•|☃|•° #کلیپ✾͜͡♥️•
✨ یا علی مدد💚🙏
🌸🍃
زور رستم قدرت اسفندیار
معنی و مفهوم شعر شهریار
🍃🌸
مات و مبهوت همین یک جمله شد
لافتی الا علی لا سیف الا ذولفقار...💚
┄┄┅┅┅❅❁❁❁❅┅┅┅┄┄
❄️ #ڪپےباذڪرصلوات ❄️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•|☃|• #استوری✾͜͡♥️•
باران درحرم امام علی(ع)😍
┄┄┅┅┅❅❁❁❁❅┅┅┅┄┄
❄️ #ڪپےباذڪرصلوات ❄️
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃
🍂🍃
🍃
#دلبر_من😍
#جلد_دوم_استاد_مغرور_من
#قسمت_336
دلبر
چند دقیقه ای میشد که جلو آینه وایساده بودم تا روسریم و بپوشم اما فکرم جای دیگه ای بود...
دست و دلم به کار نمیرفت و فقط زل زده بودم به خودم.
چقدر پریشون حال بودم انگار غم بزرگی تو دلم سنگینی میکرد و کم کم داشت راه گلوم و میبست!
کارم که زیاد طول کشید هیلدا اومد تو اتاق:
_تو مطمئنی نمیخوای عمو و زن عموت باهامون بیان؟
اوهومی گفتم:
_بیان که شاهد نتیجه حماقتم باشن؟
و سری به نشونه نه تکون دادم که نفس عمیقی کشید:
_خب حالا زودتر بپوش بریم
دوباره نگاهم و دوختم به خودم که پشت سرم ایستاد و واسه عوض کردن جو با خنده گفت:
_من خوبم؟یه وقت نگن ساقدوش عروس به خودش نرسیده؟
و دست برد سمت رژ لب قرمز جلو آینه که دستش و گرفتم:
_الان وقت این مسخره بازیا نیست هیلدا!
با این حرفم صورتش گرفته شد:
_تو...تو حالت خوبه؟
داشتم میمردم که اشکی از چشمام نباره!
با این وجود زیر لب اوهومی گفتم:
_بریم داره دیر میشه
و بی حوصله روسری مشکی همرنگ مانتوم و سرم کردم و خواستم راه بیفتم که این بار هیلدا دست من و گرفت:
_صبر کن ببینم،تو که تا دیشب خوشحال بودی؟!
میخواستم دوباره تلقین کنم به خوب بودن نمیخواستم هیلدارو ناراحت کنم:
_الانم خوشحالم فقط یه کم استرس دارم
فشار دستش بیشتر شد:
_اینا بهونس...بگو ببینم تو هنوز شاهرخ و دوست داری؟
بغضم و به سختی قورت دادم اما لرزش صدام و نمیتونستم کاری کنم که آروم جواب دادم:
_نه
سریع گفت:
_چی نه؟
نفس عمیقی کشیدم دیگه نمیتونستم جلوی این بغض ،جلوی چشمهایی که خیس شدنشون و حس میکردم و جلوی حال بی نهایت بدم و بگیرم که سرم و گذاشتم رو شونه هیلدا و آروم آروم باریدم:
_دارم دق میکنم هیلدا
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁