#تار_و_پود
قسمت سوم
حسنىٰ:
با صدای جیغ عباس از خواب میپرم. پشت بندش هم گریه زینب اضافه میشود. به زور گوشهی چشمم را باز نگه میدارم و به موبایلم نگاه میکنم. ساعت هفت و سیزده دقیقه صبح است.
خدا میداند باز کلهی سحر سر چه دعوایشان شده که خواب مرا هم به هم زده اند. اصلا نمیفهمم چرا انقدر زود بیدار میشوند و خواب برایم نمیگذارند. با صدایی که تا حد امکان بلند باشد و بشنوند، میگویم:
- اگه بلد نیستین با همدیگه دوستانه بازی کنین، کلا بازی نکنین! صدبار بهتون گفتم من بدخواب میشم. به زور خوابم برده.
عباس با گریه میدود توی اتاق:
+ مامان! زینب کسرت سیارتي (زینب ماشینمو شکست). دعواش کن!
زینب از آن طرف جیغ میکشد:
× أنا ما كسرتا (من نشکستمش). مامان! داره دروغ میگه.
دستی به سر هر دویشان میکشم و با صدای خوابآلودی که تلاش میکنم مهربان باشد، میگویم:
- بچهها! قانون خونه رو یادتون رفته؟ چغلی کردن ممنوعه! اگه مشکلی دارین، باید خودتون با همدیگه حلش کنین. اگرم اشتباهی کردین، از هم عذرخواهی کنین. مزاحم خواب منم نشین. میدونین این شبا به زور دارم میخوابم. یه ذره مراعات مامانو بکنین دیگه!
با نارضایتی سر تکان میدهند و به هم اخم میکنند. میدانند که اگر بیشتر غر بزنند هم نتیجه ای عایدشان نمیشود. باید یاد بگیرند خودشان به مشکل خودشان رسیدگی کنند. زینب لوس میشود و خودش را رویم رها میکند:
× ماما أنتي بتعرفي قدّيش أنا بحبك؟!
(مامان میدونی من چقد دوستت دارم؟)
میخندم و موها و صورتش را نوازش میکنم:
- لأ. بس أنا متأكدة أنو أنا بحبك أكتر
(نه. ولی مطمئنم که من تو رو بیشتر دوست دارم)
عباس مثل گربه های ملوس مینشیند پای تخت:
+ و أنا؟!
(پس من چی؟)
دماغش را میگیرم و با صدای کودکانه میگویم:
- تو هم گربه کوچولوی منی. منم عاشق هردوتاتونم. حالا برین تو هال بازی کنین. درم ببندین من یه خرده بخوابم.
زینب بلند میشود و دست عباس را میگیرد که از اتاق بیرون بروند. قبل از بستن در، برمیگردد و برایم ماچ میفرستد. خسته میخندم و دست تکان میدهم. در را میبندد و میرود سراغ بازی اش.
سرم درد میکند. دلم میخواهد دوباره بخوابم. اما خوابم نمیبرد. دیشب تا ساعت سه بیدار بودم. نه این که به دلیل خاصی بیدار مانده باشم. خوابم نمیبرد که بخوابم. نظمش کلا به هم ریخته. این چندماه انقدر نگرانی کار محسن را کشیده ام که چطور خوابیدن را از یاد برده ام.
از وقتی از جای قبلی، به بهانه های مسخره اخراج شد، هرروز دنبال کار جدید گشت و هرچه بیشتر گشت، کمتر پیدا کرد. با هر شماره ای توی آگهی های شغلی تماس گرفت و به هرکسی توانست، سپرد تا کاری برایش پیدا شود.
حتی مدت کوتاهی کنار دست پدرش توی مغازه ایستاد. اما خیلی سریع رهایش کرد. گفت متوجه شده که درآمد حاصل از مغازه، به خرج خانهی خود پدرش هم به سختی میرسد، و خجالت کشیده که به اسم کار کردن، سربارشان شود.
چهار روز پیش، توانسته بود بالأخره شغلی در یک شرکت کوچک پیدا کند. خبر خوشحال کننده ای بود؛ اما حقیقتا خیال هیچکداممان را راحت نکرده بود. هر لحظه نگران بودیم که آنجا هم نتواند ادامه بدهد.
حاج حسین، پدر شوهرم، یک جمله کلیدی داشت. همیشه میگفت:
+ بهالدولة، إذا ما بدك تكون عمیل لحدا، لازم تكون سيد نفسك!
(توی این مملکت اگه بخوای مزدور کسی نشی، باید آقای خودت باشی!)
و خودش هم در پایبندی به همین جمله اش بود که در آن مغازهی کوچک کار میکرد. به نظر من هم، حرف کاملا درستی بود.
در کشوری که در آن بیکاری بیداد میکند، از در و دیوارش جاسوس و نفوذی دشمن میریزد، و برای مردمش، شغل هم تبع سیاست است؛ اگر برای مخارج زندگی خانواده ات، دستت زیر سنگ کسی باشد، یا مجبور میشوی همراه و هم عقیده اش شوی، یا مثل محسن، قید آن شغل را بزنی و چند ماه به سختی، با خرج پس انداز و فروش طلا و وسیله و قرض از دیگران و…، زندگی بگذرانی، تا بلکه دوباره بتوانی کار پیدا کنی یا نه!
این وضع همیشگیِ همراهان مقاومت و خانواده های مرتبط با مقاومت، در این کشور و مخصوصا در این شهر است. سر هر شغل جدیدی که بروی، معلوم نیست دو روز بعد، پیشنهاد جاسوسی از پدرت، خیانت به برادرت، یا ایستادن علیه مردم کشورت را دریافت کنی یا نه. چون اینجا شهر عجایب است: بیروت!
ادامه دارد…
#تار_و_پود
قسمت چهارم
مسعود:
صدای قار و قور شکمم، حواسم را از کتاب بیرون میکشد. نگاهی به ساعت مچی ام میکنم. سه و بیست دقیقه. هنوز نه صبحانه خورده ام نه ناهار. یادم نبوده که بخورم. یادم میآید ساعت چهار با میثم و محمد قرار مباحثه دارم و بعدش هم باید بروم خانه که آماده شوم برای قرار خواستگاری.
اگر الآن چیزی نخورم، وعدهی بعدی میافتد به معجزه الهی. آن وقت وسط مجلس خواستگاری، شکمم میدان داری میکند و آبرویم را میبرد.
بلند میشوم و میروم سر یخچال. حوصله و وقت آشپزی کردن ندارم. پنیر و نان را بیرون میکشم و بساط پهن میکنم کف حجره. هنوز لقمه دوم را توی دهانم نگذاشته ام، که در باز میشود و جمال نورانی مهدی را زیارت میکنم.
یعنی اصلا هر کس میان نان و پنیر خالی خوردنت، با یک پلاستیک پر از گردو، در اتاق را باز کند، مطمئنا فرشته ای از فرشتگان مقرب الهی ست. معلوم است که جمالش هم نورانی ست.
نگاه مشتاق و پر از انتظارم را که به کیسهی گردوها میبیند، سریع پشت سرش پنهانشان میکند. با نگاهی که هنوز هم در تعقیب گردوهاست، اعتراض میکنم:
- چرا قایمشون میکنی؟!
با یک دست گردوها را پشت سرش نگه میدارد و با دست دیگر، کفش هایش را میکند:
+ اینجوری که تو گشنه نگاه میکنی، ترسیدم خودمم باهاشون بخوری!
سعی میکنم مظلوم نگاهش کنم:
- انصافا دوتا دونه بهم بده دیگه
مینشیند و تکیه میدهد به دیوار پشت سرش:
+ چه خبرههه دوتااا؟! روزی یه دونه! کم بخور همیشه بخور!
گردوی کوچکی از کیسه بیرون میکشد و سمتم میگیرد. گردو را میگیرم و نگاهی به بالا و پایینش میاندازم:
- الله وکیلی روت میشه انقد خسیس بازی درآری؟ حداقل یه دونه درشت ترشو بده!
ابرو بالا میاندازد:
+ آره روم میشه. همونجوری که تو روت میشه به من نگی امشب میخوای بری خواستگاری!
سنگی که برای شکستن گردو و بادام و غیره، گوشه اتاق گذاشته ایم را بر میدارم و میکوبمش توی سر گردو:
- الله وکیلی به من بگید اینجا حوزه ست یا آرایشگاه زنونه؟ چجوری انقد زود خبرا دست به دست میشن آخه؟
مهدی میخندد و غبغب باد میاندازد:
+ خبرا زود دست به دست نمیشن. حاجیتون بلدِ کاره!
لقمه کوچکی از پنیر و گردو میگیرم و دستش میدهم:
- باشه بابا جناب بلدِ کار! جناب FBI! انگار من نمیدونم میثم بهت گفته. بیا لقمه تو بخور مشتی!
بادش میخوابد و لقمه را از دستم میگیرد:
+ اگه میدونی میثم بهم گفته برا چی میپرسی؟ میخوای منو ضایع کنی فقط؟
لقمهی بعدی را برای خودم میگیرم:
- ضایع برا چی؟ تازه میخوام از تجربیات گهربارت استفاده کنم که امشب چیکار کنم. اصلا نمیدونم چی باید بگم و چجوری باید حرف بزنم.
لقمه اش را قورت میدهد و میگوید:
+ منبر نیست که از قبل براش مطلب آماده کنی که. فقط برو حرف دلتو بزن. هرچی هم پرسیدن، راستشو بگو. خیلی راحته.
در حال جویدن میپرسم:
- اگه پرسیدن خونه و ماشینت کو، چی بگم؟
نیشخندی میزند:
+ بگو ماشینم اون لامبورگینیه که دم در پارکه. خونه هم قراره خونهی ایلان ماسک بهم ارث برسه. آخه این چه سؤالیه میپرسی؟ مثل انسان بگو ندارم دیگه!
میگویم:
- خب اینجوری که پرتم میکنن بیرون! الله وکیلی خودت به پسری که خونه و ماشین نداره، دختر میدی؟
چهارزانو مینشیند و طوری نگاهم میکند که انگار پامنبری اش هستم:
+ اگه میخوان پرتت کنن بیرون، خب بذار پرتت کنن! نه برا تو دختر قحطی اومده، نه برا اونا پسر قحطی اومده. بالاخره یکی پیدا میشه بهت بخوره دیگه!
با دهن پر میگویم:
- واقعا ممنون از دلگرمیت. اصلا امیدوار شدم به زندگی.
با ژست استادانه ای، کمی عینکش را روی بینی اش جابجا میکند:
+ اینهمه آدم از خونهی اجاره ای شروع کردن. تو هم روش. چرا فکر میکنی هیچکس قبول نمیکنه؟ مامانت باباتو قبول نکرد؟ باقی رفقامون چجوری زن گرفتن؟ پسر ایلان ماسک بودن؟
قبل از این که لقمهی بعدی را بچپانم توی دهانم، میگویم:
- تازگیا فن ایلان ماسک شدی؟
چپ چپ نگاهم میکند:
+ حالا ایلان ماسک، بیل گیتس، استیو جابز، چه فرقی میکنه؟ فحوای کلاممو بگیر آشیخ!
لقمه درشتی که نصفه نصفه جویده ام را به سختی قورت میدهم:
- اگه فحوای کلامت جوابگو بود؛ که خودت بعد اینهمه خواستگاری رفتن، عزب نمونده بودی بندهی خدا!
اصلا خودش را از تک و تا نمیاندازد:
+ فحوای کلامم خیلی هم جواب میده. من فقط هنوز نیمهی گمشده مو پیدا نکردم. نیمهی گمشدهی من، ظاهراً خیلی ناز داره. باید کلی بگردم تا بتونم پیداش کنم.
ادامه دارد…
#تار_و_پود
قسمت پنجم
نرگس:
روی شومیز آبی روشن مورد علاقه ام، که میخواستم برای خواستگاری امشب بپوشمش، لکهی ماست افتاده. الآن هم برای شستنش دیر شده.
خود لباس اهمیت چندانی ندارد. اما استرس خود خواستگاری هم به جانم افتاده و کلا بی قرار و کلافه ام. دلم میخواهد بنشینم یک گوشه و به بهانهی همان لکه و این که نمیدانم با آن چه کنم، گریه کنم.
اولین خواستگاری نیست که میخواهد بیاید و با او صحبت کنم. اما این دفعه عجیب استرس دارم. خیلی بیشتر از دفعات قبل. دلشوره افتاده توی جانم و دارد همه اش را میخورد.
دو هفته پیش، خواستگاری را رد کردم که خیلی مغرور و خود برتر بین به نظر میرسید و فکر میکرد چون پول دارد، صاحب کل عالم شده و دخترها باید درجا بله را بهش بدهند.
یک ماه قبلش، خواستگاری را رد کردم که عزت نفس خیلی پایینی داشت و مدام خودش را تحقیر و تخریب میکرد.
دوباره چند هفته قبل ترش، آدمی که درک دینی اش فقط نماز و روزه بود. قبل تر هم، گزینه های دیگری با مشکلات متفاوت!
و این، تازه جدا از آنهایی ست که خودشان رفتند و دیگر تماس نگرفتند، یا رد کردند و گفتند بچههایمان به هم نمیخورند و چه میدانم رنگ پوست دخترتان فلان است و قدش بهمان است.
دیگر از رفت و آمد خواستگارهایی که مناسبم نیستند خسته شده ام. شاید به قول فائزه، نیمهی گمشده ام شهید مفقودالأثر شده که پیدایش نمیشود!
دلم میخواهد به مامان بگویم خواستگاری امشب را کنسل کند. حالم خوب نیست و حوصله دیدن آدم جدید و نگاه های خریدارانه مادر پسر را ندارم. اما یک ساعت بیشتر به موعدش نمانده و الآن کنسل کردن، خیلی زشت به نظر میرسد.
از طرف دیگر، خواستگار این دفعه ای را دوستم میشناسد و خانواده اش را تأیید کرده. و برای همین استرسم بیشتر است. چون با توصیفاتی که ازشان شنیده ام، ممکن است این بار، قضیه جدی تر شود و یا حتی واقعا به ثمر برسد.
راستش، نمیدانم. نمیدانم دلم میخواهد این بار بالأخره گزینه مناسب زندگی ام پیدا شود، یا دلم میخواهد فرار کنم و کلا با گزینه ای که ممکن است جدی شود رو به رو نشوم. مطمئنم اگر فادیا این حرف ها را بشنود، میگوید واکنش اجتنابی از روی استرس و ترس از تغییر است و ربطی به تمایلات واقعی ام ندارد. یا چنین چیزهایی.
صدا میزنم:
- ماماان! بیا ببین چی بپوشم خوبه؟ شومیز آبیه لک شده. اونو نمیتونم بپوشم.
از توی اتاق خودش صدا بلند میکند:
+ کت زرد منو میخوای؟ اون عبا صورتیه که پارسال خریدی هم خوشگله ها. بیا امتحان کن ببین کدومش بهتره.
راست میگوید. وجود مانتو عبایی صورتی کمرنگم را کلا از یاد برده بودم. از عمق کمد بیرونش میکشم و نگاهی به آن میکنم. با آویز، در دستم میگیرمش و میروم سراغ مامان:
- این خوبه ها، ولی فادیا گفت با شناختی که از شخصیت طرف و من داره، امشب سعی کنم آبی بپوشم بهتره. گفت تو نگاه اول خیلی اثر داره. روانشناسی رنگ و این حرفا.
میخندد:
+ سخت نگیر مامان. آدمی که قرار باشه تو رو بپسنده، با هر رنگ و مدل لباسی باشی میپسنده.
نمایشی اخم میکنم:
- مگه گفتم میخوام طرف منو بپسنده؟ نگاه اول که فقط مربوط به پسندیدن نیست. ذهنیت اون آدمه. بعدم، اگه یه پسر خیلی خوب با لباسای شلخته یا نامناسب بیاد، خودمون میپسندیم؟ لباس هم مهمه دیگه.
در کمدش را میبندد و قفل میکند:
+ الآن این لباس به این خوشگلی، شلخته ست یا نامناسب؟ با غر زدن اینجا که رنگش عوض نمیشه. برو بپوش بیا.
دلم تبدیل به ماشین رختشویی شده. جوراب شلواری سفیدم را میپوشم و مانتو عبایی را روی آن. قد دامنش تا مچ پایم میرسد. کمربند فانتزی سفید پهنی که جداگانه خریده ام را روی کمر مانتو میبندم.
چین آستینم را نگاه میکنم. ساعد و مچم را میپوشاند؛ اما باز هم ترجیح میدهم ساق دست بپوشم که لازم نباشد دغدغه بالا نرفتن آستینم را داشته باشم.
ساق دست سفید ساده ام را برمیدارم و زیر آستین مانتو میپوشمش. کش و چین آستینم را روی ساق، با دقت تنظیم میکنم. موهایم را باز میکنم و از اول شانه میکنم و میبندم. روسری گلدار سفید و صورتی ام را هم لبنانی گیره میزنم و میروم سراغ مامان و بابا. جلویشان چرخی میزنم:
- الآن خوبم؟ مرتبم؟ همه چی خوبه؟
بابا سری به تأیید تکان میدهد و به شوخی میگوید:
× میترسم دختر به این خوشگلی رو که ببینن، چادر بزنن در خونه مون تا بله رو بگیرن!
دلم هنوز در حال به هم پیچیدن است، ولی میخندم و بابا را بغل میکنم. مامان در حالی که جورابش را بالا میکشد، میگوید:
+ اون دمپایی روفرشی سفیده تو هم بپوش. با همون چادر صورتیه.
چشمی میگویم، از بغل بابا بیرون میآیم و میروم سمت اتاق که دمپایی و چادر را بردارم. هنوز در اتاق را باز نکرده ام؛ که رضا جفت پا از اتاقش میپرد بیرون:
• آبجی وایسا منم ببینمتتت
دستگیره در را رها میکنم و با خنده میایستم رو به رویش:
- بفرمایید عالیجناب. مورد پسند هست؟
ادامه دارد…
هدایت شده از آیینهツ
رفیقم یه رمان نوشته و از قبل بهم گفته بود یکی از شخصیت ها بشدت شبیه توعه
حالا امروز رفتم باهاش حرف میزنم درباره یه مسئله ای؛
یه پارت از پارتهای جلوترِ رمان و فرستاده
و میبینم حتی جملات و مکالمات ذهنی اون شخصیت دقیقا همیناییه که امروز داشتم بهش میگفتم.
این حجم شناخت و پیش بینی شخصیت حقیقتا از ماتریکس خارجههههه
نیم ساعته جفتمون داریم میخندیم
خلاصه خواستید بشناسیدم برید رمانو بخونید😂😭👩🦯