امروز روز اربعینه
و روز آخر انتشار رمان هم هست
دیگه انتشار قسمت آخر رو نمیذارم دم غروب
که توی خود روز اربعین بوده باشه...
#تار_و_پود
قسمت پایانی
فادیا:
خنده ام میگیرد. تنهایی، آسمان، باران، سرما، شب قدر، و جنگ، همه با هم دست به دست داده اند. زخم هایی که نتوانسته ام استخوان را از میانشان بردارم، باز هم سر باز کرده اند.
ندای درونم میگوید:
+ خجالت بکش! سحر شب قدر، نشستی زیر آسمون و بارون، اونم وسط جنگ، بعد داری به احساسات شخصیت فکر میکنی؟
راست میگوید. الآن وقت این حرف ها نیست. هیچوقت وقتشان نیست. به هر حال، باد اگر بایستد و حسرت بخورد هم، تبدیل به درخت نمیشود. تبدیل به هوایی راکد و مرده میشود.
به جای این حرف ها، باید به نظم کارهایم فکر کنم. صبح قرار است نیلوفر را ببینم. توی راهپیمایی روز قدس. البته صبح، یعنی همین چند ساعت دیگر. سرم را تکیه میدهم به سکوی پشت سرم، و دوباره در قصر ذهنی ام ظاهر میشوم. میروم داخل اتاق کارم و کشوی پنجم فایل را باز میکنم. کشوی «چیزهایی که باید بگویم».
اینجا حرف هایی که باید در آینده بزنم را ذخیره میکنم؛ که یادم نرود. چون نمیدانم چه زمانی وقت مناسب گفتنشان میشود. توی آخرین دفترچه، برای گفتن به نیلوفر، مینویسم:
- دنیا، زمین بازیه. وقتی وسط بازی ای، هیچوقت ممکن نیست ته بازی رو کامل بدونی یا دقیقا بدونی چطوری باید بازی کنی. ولی یه چیزو باید خوب بلد باشی. این که برا بردن بازی نکنی. برا نباختن بازی کنی.
و این، یعنی باید پیاز باشی. انقد همیشه برا هر چیزی آماده باشی، که اگه حریفت تونست یه لایه جلوتر بیاد، هم اشکشو در آورده باشی و هم تازه لایهی بعدی رو جلو چشمش ببینه.
باید آماده باشی برا این که تو هر مرحله ای، ببازی. و آماده باشی برا این که اگه تو یه مرحله ای باختی، حریفت بدتر از تو ببازه! نه این که فکر کنی همه چیزو میدونی و بازی کنی برای برنده شدن. اگه برا برنده شدن بازی کنی، بدجوری میبازی. باید برا باختن هم برنامه بچینی. برا مردن هم برنامه بچینی.
خنده ام میگیرد. تلخ. آخرین کسی که این آخرین قاعده را به بهترین نحو ممکن بازی کرد، رهبرمان بود. حالا دیگر تمام معلمانمان در آسمان اند. سید، آقا، امام روح الله. همه. بیشتر آشنایانم هم. احساس میکنم تنها کسی هستم که روی زمین مانده.
به خواندن مداحی ادامه میدهم:
- لي رفقاء دربي؛
قد عرفوا الحسينا
مذ أدركوا الشهادة،
صاروا مخلّدينا
(رفقای راهی دارم؛
که حسین را شناخته اند.
از زمانی که شهادت را درک کردند،
جاودانه شده اند.)
آرام، پرچم را لمس میکنم. چند سال است که پرچم جواد را، همیشه دارم همراه خودم همه جا میبرم. چه اربعین، چه شب قدر، چه راهپیمایی، چه حتی یک بیرون رفتن عادی. فقط چند اربعین همراهی ام کرده. جاهای دیگر که بماند.
حتی روز تشییع پدر شهید یکی از دوستانم، پرچم جواد را از دوشم باز کردم و گذاشتم روی قبر شهید. آن لحظه، واقعا نمیدانستم که دارم پرچم را به شهید متبرک میکنم، یا شهید را به پرچم.
دوباره صدای پدافند بلند میشود. جوان نگهبان، سمتم میآید و به ساختمان رو به رویی نگاه میکند:
+ از اول جنگ میدونن پدافند رو این ساختمونه. ولی اینجا رو نمیزنن. میدونید چرا؟
نمیدانم. اما نمیخواهم هم بدانم. چه فرقی به حال من میکند که چرا اینجا را نزده اند؟ شاید اصلا گذاشته اند همین حالا بزنند که ما اینجا نشسته ایم. بلکه به بهانهی پدافند روی سقف این ساختمان، درب این قفسی که من در آن گرفتارم هم گشوده شود.
این نگهبان هم، معلوم است که متعجب شده. احتمالا تا به حال دختر جوانی را ندیده که ساعت پنج صبح، زیر باران و پدافند، بنشیند وسط میدان امام خمینی و به آسمان خیره شود.
بی توجه به او، هنوز هم خیره به آسمانم. دارد کم کم روشن تر میشود؛ اما هنوز صدای اذانی نشنیده ام. موبایلم را باز میکنم و نگاهی به تقویم اذانگو میکنم. بیست دقیقه ای از اذان گذشته. یا نزدیک ترین مسجد هم، آنقدری فاصله داشته که صدای اذانش را نشنیده ام، یا هم صدای رعد و باران و پدافند و انفجارهای نامربوط، باعث شده اند صدایش نرسد. نمیدانم.
بلند میشوم و دنبال جا برای نماز میگردم. زمین کاملا خیس است. لباس های من هم. کمی خودم را کنار بخاری خشک تر میکنم و راه میافتم دنبال جایی برای نماز.
مسجد ها دور اند. ایستگاه مترو هم هنوز باز نشده. پیرمرد نگهبانی، که نمیدانم نگهبان ساختمان کناری ست، یا نگهبان پارک آنجا، راهنمایی ام میکند. و آخر سر، نمازم را توی کانتینری میخوانم که محل استراحت نگهبان هاست.
بعد از نماز، دنبال جایی میگردم که بتوانم یکی دو ساعتی تا قبل از راهپیمایی رفتن بخوابم. روی نیمکت وسط میدان خوابیدن، آن هم کنار ناصر خسرو که محل تجمع هزار نوع معتاد است، و با آسمانی که معلوم نیست چند دقیقه دیگر دوباره سر شیرش باز میشود، انتخاب خوبی نیست. مجبورم منتظر باز شدن ایستگاه مترو بمانم، تا از نمازخانهی مترو استفاده کنم.
این قسمت، برای شما، قسمت پایانی داستان است.
اما دنیای حقیقی، هنوز هم،
ادامه دارد…
#تار_و_پود
پسگفتار:
امروز که این متن را مینویسم، بیش از پنجاه روز از شهادت عزیزان و خانواده ام میگذرد. از روزی که امیرمهدی چهارده ساله مان را در روز تولدش به دل خاک سپردیم، و با عزیزانمان وداع کردیم، تا روز رجعتشان، یا پیوستن خودمان به آنها.
گفته بودم دلهایمان دشت شقایق اند؟ گفته بودم. داغ ها، هر چند بیشتر و بیشتر شده اند؛ اما شهدا، شهدا، از دست رفته نیستند. شهدا به مقصد حیات حقیقی رسیده اند، و آثارشان را در قلب زندگی ما حک کرده اند.
حالا، موقع هر نماز، چادری را میپوشم که هدیهی شهید سید علی خامنه ای ست، سجاده ای را پهن میکنم که یادگار شهیده مژگان تیموری ست، تکه چفیه ای را آن گوشه میگذارم که یادگار شهید قاسم سلیمانی و شهید سید ابراهیم رئیسی ست، تسبیح شهیدی دیگر، پرچم شهیدی دیگر، برگهی خونین زیارت شهیدی دیگر…
تمام زندگیمان عطر شهادت گرفته. کودکانمان، حالا با اسباب بازی های کودکان شهیدمان بازی میکنند. و زندگی، هنوز هم، بافته شده با تار و پود توحید و مقاومت است.
خواستم بگویم: شهدا رفته اند؛ اما مسیر ادامه دارد. ولی تغییرش میدهم: شهدا رفته اند؛ تا مسیر ادامه داشته باشد. حالا ما، گوش به فرمان سید مجتبی خامنه ای، همان مسیر را ادامه میدهیم؛ تا زمانی که سرنوشتمان، با إحدى الحسنيين گره بخورد.
یا پیروزی را به چشم ببینیم و ظهور و رجعت عزیزان سفر کرده را، و یا شهادت و پیوستن به آنان را. دو سرنوشتی، که هر دو بهترین سرنوشت اند! و این، همان وعده و بشارتی ست که کتاب خدا از زبان شهدا به ما داده:
«فرحين بما آتاهم الله من فضله. ويستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم؛ أن لا خوف عليهم، ولا هم يحزنون»
امروز، تولد مهران ما هم هست. شهید مهران تیموری. جوانی که با ادامه دادن راه پدرش، در صنعت پهپادی ایران فعالیت میکرد. احترام آخر این مرقومه را، برای او هم مینویسم. و جملهی شهید آوینی را تکرار میکنم:
«پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند؛ اما حقیقت این است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند»
از نقل شهید سید علی خامنه ای، جملهی دیگری را هم تکرار میکنم، که آخرین پیام سردار شهید محمدرضا تیموری، آن نخبهی مجاهد موشکی و پدافندی، که از نوجوانی، تا شهادت، دست از جهاد برنداشت، برایم بود:
«جهاد تمام شدنی نیست و، کار خوب هم، یک بارش، برای همیشهی عمر کافی نیست و، باید مستمر باشه، باید همیشگی باشه.
رفتیم جنگیدیم، نگیم سهممونو انجام دادیم. سهم نداریم. همهی وجود ما، سهم خداست. همه ش! إنا لله. ما مال خداییم…»
و به یاد شهید سید ابراهیم رئیسی، که فردا سالگرد شهادت اوست؛ جمله ای هم از استاد و مراد او، شهید بزرگوار، شهید سید محمد بهشتی نقل میکنم:
«در این انقلاب آنقدر کار هست که میتوان انجام داد، بدون آن که هیچ پست، سمت، حکم، و ابلاغی در کار باشد.»
به یاد شهیده مژگان تیموری، که پای کار همسرش ایستاد و جز روز شهادت آقا، هیچگاه گلایه ای از همسرش و کار او نکرد. و آن روز هم، گلایه نکرد که چرا نیستی و چرا همیشه در مأموریت و خطری و خانه مان را هم سوژهی ترور کرده ای. بلکه گلایه کرد که مگر تو معاون عملیات قرارگاه پدافند کشور نیستی؟ پس چرا نتوانستی جان آقا را حفاظت کنی؟!
جملهی دیگری را، از عزیز جانم، شهید سید حسن نصرالله نقل میکنم:
«ما در فرهنگمان، به خدای عز و جل ایمان داریم. و خدا، سبحانه و تعالى، ملکوت آسمان ها و زمین به دست اوست. و همه چیز، در دست خداست. و تعبیر ما، این است که ما در حال انجام تکلیفمان هستیم.
ما بندگان او هستیم، و او را عبادت میکنیم. عبادتش میکنیم در نماز، و عبادتش میکنیم در جهاد. و هنگامی که او را اطاعت میکنیم و عبادت میکنیم، سرباز او میشویم. و هنگامی که سرباز او میشویم، جزئی از لشکریان او در این عالم وجود میشویم. وما يعلم جنود ربك إلا هو… (و هیچکس جز پروردگار و صاحب اختیار تو، از لشکریان او خبر ندارد)»
در لشکر خدا، فرقی نمیکند مثل سردار شهید محمدرضا تیموری، فرماندهی پدافندی و موشکی باشی، مثل شهید مهران تیموری، به صنایع پهپادی کشور کمک کنی، مثل شهیده مژگان تیموری، همسر مقاومی باشی که جهاد را وظیفهی همسرش میبیند و همراهی در این جهاد را وظیفهی خودش، یا مثل شهید امیرمهدی تیموری، نوجوانی باشی که به جای نگرانی از ترور پدر و خانواده اش در میان جنگ، نگران خلوت نشدن تجمع های شبانهی تهران است. لشکر خدا و این انقلاب، به همهی اینها نیاز دارد تا تار و پودش خوب و منسجم بافته شود.
گفته بودم که فکر میکنم عقیده را هم باید بافت. مثل قالی ایرانی. عقاید ما را، رهبران و معلمانمان، کسانی مثل سید حسن نصرالله، مثل سید علی خامنه ای، مثل سید روح الله خمینی، همینطور بافته اند. و حالا، ما همان قالی دستباف ایرانی شده ایم، که هرچه بیشتر پا بخورد، گسسته نمیشود. محکم تر و قیمتی تر میشود…
بشریٰ
۱۴۰۵.۲.۲۹
تار و پود
#تار_و_پود پسگفتار: امروز که این متن را مینویسم، بیش از پنجاه روز از شهادت عزیزان و خانواده ام م
و این داستان هم تقدیم شما شد
عزیزان از دست رفته ام...
تار و پود
#تار_و_پود پسگفتار: امروز که این متن را مینویسم، بیش از پنجاه روز از شهادت عزیزان و خانواده ام م
نقل قول هارو هم براتون میذارم
هدایت شده از روزمَرْگی!
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین پیامی که ازش دریافت کردم، این ویدیو بود.
إنا لله!
ما مال خداییم...
سردار #شهید_محمدرضا_تیموری
تار و پود
تو یک کلمه بگم اون #توحید که وقتی «لا اله الا الله» گفتی اقرار کردی که قبولش داری یا حداقل میخوای د
وما يعلم جنود ربك إلا هو...