eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
تار و پود
استیکر قبل از پس‌گفتار رو فوروارد مستقیم می‌کنم از یکی از عزیزانم که این داستان تقدیم شده بهشون... شهیده مژگان تیموری
پس‌گفتار: امروز که این متن را می‌نویسم، بیش از پنجاه روز از شهادت عزیزان و خانواده ام می‌گذرد. از روزی که امیرمهدی چهارده ساله مان را در روز تولدش به دل خاک سپردیم، و با عزیزانمان وداع کردیم، تا روز رجعتشان، یا پیوستن خودمان به آن‌ها. گفته بودم دل‌هایمان دشت شقایق اند؟ گفته بودم. داغ ها، هر چند بیشتر و بیشتر شده اند؛ اما شهدا، شهدا، از دست رفته نیستند. شهدا به مقصد حیات حقیقی رسیده اند، و آثارشان را در قلب زندگی ما حک کرده اند. حالا، موقع هر نماز، چادری را می‌پوشم که هدیه‌ی شهید سید علی خامنه ای ست، سجاده ای را پهن می‌کنم که یادگار شهیده مژگان تیموری ست، تکه چفیه ای را آن گوشه می‌گذارم که یادگار شهید قاسم سلیمانی و شهید سید ابراهیم رئیسی ست، تسبیح شهیدی دیگر، پرچم شهیدی دیگر، برگه‌ی خونین زیارت شهیدی دیگر… تمام زندگی‌مان عطر شهادت گرفته. کودکانمان، حالا با اسباب بازی های کودکان شهیدمان بازی می‌کنند. و زندگی، هنوز هم، بافته شده با تار و پود توحید و مقاومت است. خواستم بگویم: شهدا رفته اند؛ اما مسیر ادامه دارد. ولی تغییرش می‌دهم: شهدا رفته اند؛ تا مسیر ادامه داشته باشد. حالا ما، گوش به فرمان سید مجتبی خامنه ای، همان مسیر را ادامه می‌دهیم؛ تا زمانی که سرنوشتمان، با إحدى الحسنيين گره بخورد. یا پیروزی را به چشم ببینیم و ظهور و رجعت عزیزان سفر کرده را، و یا شهادت و پیوستن به آنان را. دو سرنوشتی، که هر دو بهترین سرنوشت اند! و این، همان وعده و بشارتی ست که کتاب خدا از زبان شهدا به ما داده: «فرحين بما آتاهم الله من فضله. ويستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم؛ أن لا خوف عليهم، ولا هم يحزنون» امروز، تولد مهران ما هم هست. شهید مهران تیموری. جوانی که با ادامه دادن راه پدرش، در صنعت پهپادی ایران فعالیت می‌کرد. احترام آخر این مرقومه را، برای او هم می‌نویسم. و جمله‌ی شهید آوینی را تکرار می‌کنم: «پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند؛ اما حقیقت این است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند» از نقل شهید سید علی خامنه ای، جمله‌ی دیگری را هم تکرار می‌کنم، که آخرین پیام سردار شهید محمدرضا تیموری، آن نخبه‌ی مجاهد موشکی و پدافندی، که از نوجوانی، تا شهادت، دست از جهاد برنداشت، برایم بود: «جهاد تمام شدنی نیست و، کار خوب هم، یک بارش، برای همیشه‌ی عمر کافی نیست و، باید مستمر باشه، باید همیشگی باشه. رفتیم جنگیدیم، نگیم سهممونو انجام دادیم. سهم نداریم. همه‌ی وجود ما، سهم خداست. همه ش! إنا لله. ما مال خداییم…» و به یاد شهید سید ابراهیم رئیسی، که فردا سالگرد شهادت اوست؛ جمله ای هم از استاد و مراد او، شهید بزرگوار، شهید سید محمد بهشتی نقل می‌کنم: «در این انقلاب آن‌قدر کار هست که می‌توان انجام داد، بدون آن که هیچ پست، سمت، حکم، و ابلاغی در کار باشد.» به یاد شهیده مژگان تیموری، که پای کار همسرش ایستاد و جز روز شهادت آقا، هیچ‌گاه گلایه ای از همسرش و کار او نکرد. و آن روز هم، گلایه نکرد که چرا نیستی و چرا همیشه در مأموریت و خطری و خانه مان را هم سوژه‌ی ترور کرده ای. بلکه گلایه کرد که مگر تو معاون عملیات قرارگاه پدافند کشور نیستی؟ پس چرا نتوانستی جان آقا را حفاظت کنی؟! جمله‌ی دیگری را، از عزیز جانم، شهید سید حسن نصرالله نقل می‌کنم: «ما در فرهنگمان، به خدای عز و جل ایمان داریم. و خدا، سبحانه و تعالى، ملکوت آسمان ها و زمین به دست اوست. و همه چیز، در دست خداست. و تعبیر ما، این است که ما در حال انجام تکلیفمان هستیم. ما بندگان او هستیم،‌ و او را عبادت می‌کنیم. عبادتش می‌کنیم در نماز، و عبادتش می‌کنیم در جهاد. و هنگامی که او را اطاعت می‌کنیم و عبادت می‌کنیم، سرباز او می‌شویم. و هنگامی که سرباز او می‌شویم، جزئی از لشکریان او در این عالم وجود می‌شویم. وما يعلم جنود ربك إلا هو… (و هیچ‌کس جز پروردگار و صاحب اختیار تو، از لشکریان او خبر ندارد)» در لشکر خدا، فرقی نمی‌کند مثل سردار شهید محمدرضا تیموری، فرمانده‌ی پدافندی و موشکی باشی، مثل شهید مهران تیموری، به صنایع پهپادی کشور کمک کنی، مثل شهیده مژگان تیموری، همسر مقاومی باشی که جهاد را وظیفه‌ی همسرش می‌بیند و همراهی در این جهاد را وظیفه‌ی خودش، یا مثل شهید امیرمهدی تیموری، نوجوانی باشی که به جای نگرانی از ترور پدر و خانواده اش در میان جنگ، نگران خلوت نشدن تجمع های شبانه‌ی تهران است. لشکر خدا و این انقلاب، به همه‌ی این‌ها نیاز دارد تا تار و پودش خوب و منسجم بافته شود. گفته بودم که فکر می‌کنم عقیده را هم باید بافت. مثل قالی ایرانی. عقاید ما را، رهبران و معلمانمان، کسانی مثل سید حسن نصرالله، مثل سید علی خامنه ای، مثل سید روح الله خمینی، همین‌طور بافته اند. و حالا، ما همان قالی دست‌باف ایرانی شده ایم، که هرچه بیشتر پا بخورد، گسسته نمی‌شود. محکم تر و قیمتی تر می‌شود… بشریٰ ۱۴۰۵.۲.۲۹
هدایت شده از روزمَرْگی!
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین پیامی که ازش دریافت کردم، این ویدیو بود. إنا لله! ما مال خداییم... سردار
در این انقلاب آن‌قدر کار هست که می‌توان انجام داد...
حقیقت این است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند...
به پایان آمد این دفتر... حکایت، همچنان باقی ست:)...
:)))))
🙂🙂🙂 چند قسمت آخر رو دیگه خودمم نمی‌تونستم جلو اشکامو بگیرم موقع نوشتنشون هم چند قسمت آخر و پس گفتار، هم قسمت های مسجد تا شهادت جواد... همه ش جلو چشمم بود و با اشک می‌نوشتم... چشم إن شاء الله اگر عمری بود و امکانش بود، بازم می‌نویسم:)