2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کلیپ/ شاخصه...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلاااااام...🤚
شب همگی بخیر...🌙
عزیزانی که به تازگی به جمع دوستان در کانال،
🌹کوچههای آسمانی🌱
ملحق شدید ،خوش آمدید
حضور سبزتان گرامی باد✅
✍#Darya_39
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 از خدا غافل نباشید
🌹کوچههای آسمانی🌱
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ مجسمه ی #والرین امپراطور روم که زانو زده در مقابل پادشاه 👑 ایران را بروید نشان دهید؛
این به اون در...؟!؟!
#امام_خامنهای
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⭕️ مجسمه ی #والرین امپراطور روم که زانو زده در مقابل پادشاه 👑 ایران را بروید نشان دهید؛ این به اون
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 رونمایی مجسمهٔ #زانوزدن پادشاه روم مقابل #شاپورساسانی در میدان انقلاب
این به اون در...😉😊
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_نهم :🔻 🗣
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_پنجاه :🔻
📌#درد و تهوع به تار تارِ وجودم #هجوم آورد. در خود جمع شدم. #حسام با صورتی #رنگ_پریده از اتاق بیرون رفت. صدای #پچ_پچ های پر اضطراب پروین را میشنیدم ( آقا حسام.. مادر تورو خدا برو درمونگاه.. شدی گچ دیوار.. ) و صدای پر اطمینان حسام مبنی بر خوب بودن حالش.
📕قرآن به دست برگشت. درست در چهار چوبِ باز مانده یِ در نشست. دیگر در #تیررس نگاهم نبود و من از حال رفتنش را #تضمین میکردم. اما برایم مهم نبود. او حتی لیاقت #مردن هم نداشت. چند ثانیه سکوت و سپس صدایِ #آوازه قرآنش.. پس هنوز سرپا بود و خوب دستم را خواند بود این سربازه #استاد شده در #مکتب خدا پرستی..
_صدایش در سلول سلولم #رخنه میکرد و آیاتش رشته میکردند پنبه هایِ روحم را.. دلم گریه 😢 میخواست و او هر چه بیشتر میخواند، #بغضم نفسگیرتر میشد.. اما من #اشک ریختن بلد نبودم..
_نمیدانم چقدر گذشت که آرام شدم و هم خوابه یِ خواب..
که سکوت ناگهانیش، هوشیارم کرد..
_میشود که جلویش را گرفت ( شک ندارم تو همون دوستِ ایرانیِ یان هستی.. اما نمیتونم بفهمم چه ارتباطی میتونی با عثمان و یان داشته باشی..؟؟
_احتمالا با دانیال🧔 هم در ارتباطی نه..؟ درست میگم؟ حتما اون خواسته تا منو با خودت به #سوریه و عراق ببری و اِلا هیچ دیوونه ایی این همه وقت واسه هدیه 🎁 کردنِ یه دخترِ دمِ مرگ به رفقایِ داعشیش نمیذاره.. منو ببین.. هوووووی.. روی زمین دنبال چی میگردی که چشم از گلای قالی برنمیداری..)
_میتوانستم خشم 😡 را در سرخی صوتش ببینم ( من عاشق دانیالم.. دانیااااال.. #برادر خودم.. نه #شوهر صوفی.. نه #رفیق وحشی تو.. برادرم مرده.. یعنی کشتنش.. یه مسلمونِ خفاش صفت، خونشو مکید..) انگشت اشاره ام را روی سینه اش فشار دادم. به سرعت خودش را عقب کشید ( توئه #عوضی.. اون مسلمونی.. تو کشتیش.. من، با تو هیچ جا نمیام.. من #جهنم رو به #بهشتِ پر از مسلمون ترجیح میدم.. اینجا واسه #رفقای کثیفت، #هرزه پیدا نمیشه.. پس گورتو گم کن..).
_دو دست مشت شده اش نظرم را جلب کرد. او که #خویِ وحشی گری در بافت وجودی اش خانه کرده بود، پس چرا حمله نمیکرد ( من بهتون قول دادم که اتفاقی براتون نیوفته، تا پای جوونمم رو حرفم هستم..)
_و به سرعت اتاق را ترک کرد.. چقدر دلم هوایِ چند #بیت از کتاب خدا را با صدایِ این جوان کرده بود. #کاش میماند و میخواند..
_بعد از آن هر روز با مقداری خرید به خانه مان🏠 میآمد و با توجه خاصی #داروهایم را تهیه میکرد. بدون آنکه جمله ایی بین مان رد و بدل شود، حتی وقتیکه برای #معاینه مرا نزد پزشک میبرد و با #وسواسی عجیب جویایِ شرایط جسمی ام از دکتر میشد..
_و فقط وقتی #درد و تهوع امانم را میبرد با آرامشی خاص، برایم قرآن📕 میخواند.. این جوان نمیتوانست بد باشد.. ((او زیادی خوب بود))
_در این مدت مدام با یان و عثمان تماس میگرفتم اما با #خاموشیِ گوشیشان هیچ پاسخی از آنها دریافت نمیکردم. نمیدانستم دقیقا چه اتفاقی در حالِ وقوع است. و این #نگرانی و کلافه گیم را بیشتر و بیشتر میکرد.
_آنروز خسته و درمانده با #تنی رنجور تصمیم به قدم زدن گرفتم.. لباسهایِ به زور اسلامی ام را به تن کردم و به سمت در رفتم. به محض باز شدنِ در با حسام رو به رو شدم. با #جدیت پرسید که به کجا میروم و من با #عصبانت پاسخ دادم که #ربطی به او ندارد..
_اما جریان همینجا پایان نیافت. اون با #اخمی در هم کشیده گفت که بدون هماهنگی با او از خانه🏠 بیرون نروم و من که دلیل این حرفش را نمیفهمیدم با لجبازی تمام رو به رویش ایستادم. و از خانه خارج شدم.
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🍃
زمانی که
از عالم و آدم
خسته میشی
ذکر لبت
" یاحسین " است
اما وقتی
تنهای تنهایی
ذکر لبت
" یازهراست " ..💔!'