شخصیتبازینعمتالهی💕
رسوول پاشو پاشو برو بمب رو خنثی کن کار اینا نیس #حسینی
سرم گیج میرفت ولی الان اون خیلی مهم تر بود به سختی گرفتم به ماشین و بلند شدم
بله حتما فقط اجازه ندین کسی بعد من وارد شه من باید تنها باشم که تمرکز کنم
#رسول
داخل اتاق تاریک بود. احسان آرام و بیصدا وارد شد، مدارک را از روی میز برداشت و همانطور که امیر گفته بود، بقیه وسایل بیرون بود . همهچیز را داخل پوشه گذاشت و از پنجره پرت کرد بیرون.
هنوز یک قدم تا در فاصله داشت که چیزی نازک و نامرئی زیر پایش کشیده شد.
یک صدای تقِ کوتاه آمد.
چند ثانیه بعد، اتاق ناگهان از دود سفید پر شد. احسان با سرفه دستش را جلوی صورتش گرفت و عقب رفت. چیزی منفجر نشده بود؛ فقط خانه در مه غلیظ و خفهکننده فرو رفته بود.
او در تاریکی و دود، یک لحظه ایستاد و گوش داد. خانه ساکت بود. خیلی ساکت.
بعد با احتیاط زمزمه کرد:
— پس این فقط شروعشه...
؛ جایی که آن نخ نگاهش هنوز روی چهارچوب در مانده بود؛ جایی که آن نخ نازک و نامرئی، حالا لو رفته بود.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
داخل اتاق تاریک بود. احسان آرام و بیصدا وارد شد، مدارک را از روی میز برداشت و همانطور که امیر گفته
امیر یا حتی خود رسول نمیدانستند مدارکی که توی خانه بود چقدر اهمیت داشت؛ مدارکی که ثابت میکرد ممکن است همهچیز یک اشتباه برنامهریزیشده بوده باشد و رسول واقعاً گناهکار نباشد. مدارکی که اگر میسوخت یا دست فرد اشتباهی میافتاد، دیگر هیچ راهی برای اثبات باقی نمیماند.
با احتیاط از میان ستونهای غلیظ دود گذشتم. چشمهایم میسوخت، اما خودم را به پنجرهها رساندم و یکییکی بازشان کردم تا هوا عوض شود و این مه خفهکننده بیرون برود.
داشتم سرفهام را مهار میکردم که نگاهم به در ورودی افتاد.
رسول بود. از ورودی آمد داخل.
هنوز اثر مسکنها و سردرد شدید توی چشمهایش دیده میشد، اما با دیدن دودِ توی خانه، انگار رسماً عقلش را از دست داده بود. با بهت و وحشت نگاهم میکرد و نمیدانست دقیقاً در چه تلهای افتادهایم.
#احسان
بودن رسول در آن هوای خفه و سنگین اصلاً صلاح نبود؛ هنوز حالش سر جا نیامده بود . آقای حسینی، ریسک کرده و او را داخل فرستاده بود.
رسول چند قدم برداشت و فوراً به دیوار تکیه داد. سرفههای خشک امانش نمیداد.
با عصبانیت گفتم:
— آقای حسینی چرا فرستادتت داخل؟ نباید میاومدی!
رسول با نفسهای بریده جواب داد:
— گفت... باید خودم ببینم چی شده.
دود هنوز در هوا معلق بود و بوی تندی راه گلو را میسوزاند. احسان دست رسول را گرفت و او را به سمت پنجرهی باز کشاند.
— اول باید از اینجا ببریمت بیرون. اینجا موندن خطرناکه.
رسول با نگاه آشفتهاش به اتاق تاریک خیره شد.
— مدارک چی؟ خونه چی ؟ بمب ؟
احسان لحظهای سکوت کرد.
— لازم نیست به این چیزا فکر کنی .
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
احسانو کنار زدم رفتم تو و درو قفل کردم #رسول
رسول احمقانه خودش را جلو انداخت.
هنوز درست نفهمیده بودم چه کار میکند که از کنارم رد شد، مرا با شانه کنار زد و وارد خانه شد. در را پشت سرش بست و قفل کرد. یک لحظه فقط به در خیره ماندم؛ بعد فهمیدم چرا اینقدر عجولانه رفت داخل.
رسول رفته بود تا خودش بمب را پیدا کند و خنثیاش کند.
دود هنوز از لای درزها بیرون میزد و من با مشت به چوب در کوبیدم.
— رسول! درو باز کن! بیرون بیا، خطرناکه!
اما میدانستم وقتی چیزی را در سرش میگذارد، به این راحتی برنمیگردد. مخصوصاً حالا که آنقدر عصبی و درهمریخته بود.
از پشت در صدای سرفهاش میآمد، بعد سکوت. سکوتی که از هر صدای دیگری بدتر بود.
فهمیدم باید منتظر بمانم، اما هر ثانیهای که میگذشت، بیشتر حس میکردم دارم او را در همان خانهی دودگرفته از دست میدهم.و این چیزی بود که نمیخواستم
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
این سری منم موافقم
من مهم ام که نیستم👩🏻🦯
_ عموی احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
چون مسئولیت پذیرم رفتم مدارک رو نجات بدم 😐 #احسان
قربون احسان مسئولیت پذیرم بشممممم👀👈🏻👉🏻
_ عموی احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
من مهم ام که نیستم👩🏻🦯 _ عموی احسان
بله شما مهمین ببخشید دخالت کردیم
شخصیتبازینعمتالهی💕
بله شما مهمین ببخشید دخالت کردیم
دیگه نکنید...🔪👀
_ عموی احسان