eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
داخل اتاق تاریک بود. احسان آرام و بی‌صدا وارد شد، مدارک را از روی میز برداشت و همان‌طور که امیر گفته
امیر یا حتی خود رسول نمی‌دانستند مدارکی که توی خانه بود چقدر اهمیت داشت؛ مدارکی که ثابت می‌کرد ممکن است همه‌چیز یک اشتباه برنامه‌ریزی‌شده بوده باشد و رسول واقعاً گناهکار نباشد. مدارکی که اگر می‌سوخت یا دست فرد اشتباهی می‌افتاد، دیگر هیچ راهی برای اثبات باقی نمی‌ماند. با احتیاط از میان ستون‌های غلیظ دود گذشتم. چشم‌هایم می‌سوخت، اما خودم را به پنجره‌ها رساندم و یکی‌یکی بازشان کردم تا هوا عوض شود و این مه خفه‌کننده بیرون برود. داشتم سرفه‌ام را مهار می‌کردم که نگاهم به در ورودی افتاد. رسول بود. از ورودی آمد داخل. هنوز اثر مسکن‌ها و سردرد شدید توی چشم‌هایش دیده می‌شد، اما با دیدن دودِ توی خانه، انگار رسماً عقلش را از دست داده بود. با بهت و وحشت نگاهم می‌کرد و نمی‌دانست دقیقاً در چه تله‌ای افتاده‌ایم.
بودن رسول در آن هوای خفه و سنگین اصلاً صلاح نبود؛ هنوز حالش سر جا نیامده بود . آقای حسینی، ریسک کرده و او را داخل فرستاده بود. رسول چند قدم برداشت و فوراً به دیوار تکیه داد. سرفه‌های خشک امانش نمی‌داد. با عصبانیت گفتم: — آقای حسینی چرا فرستادتت داخل؟ نباید می‌اومدی! رسول با نفس‌های بریده جواب داد: — گفت... باید خودم ببینم چی شده. دود هنوز در هوا معلق بود و بوی تندی راه گلو را می‌سوزاند. احسان دست رسول را گرفت و او را به سمت پنجره‌ی باز کشاند. — اول باید از این‌جا ببریمت بیرون. این‌جا موندن خطرناکه. رسول با نگاه آشفته‌اش به اتاق تاریک خیره شد. — مدارک چی؟ خونه چی ؟ بمب ؟ احسان لحظه‌ای سکوت کرد. — لازم نیست به این چیزا فکر کنی .
احسانو کنار زدم رفتم تو و درو قفل کردم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
احسانو کنار زدم رفتم تو و درو قفل کردم #رسول
رسول احمقانه خودش را جلو انداخت. هنوز درست نفهمیده بودم چه کار می‌کند که از کنارم رد شد، مرا با شانه کنار زد و وارد خانه شد. در را پشت سرش بست و قفل کرد. یک لحظه فقط به در خیره ماندم؛ بعد فهمیدم چرا این‌قدر عجولانه رفت داخل. رسول رفته بود تا خودش بمب را پیدا کند و خنثی‌اش کند. دود هنوز از لای درزها بیرون می‌زد و من با مشت به چوب در کوبیدم. — رسول! درو باز کن! بیرون بیا، خطرناکه! اما می‌دانستم وقتی چیزی را در سرش می‌گذارد، به این راحتی برنمی‌گردد. مخصوصاً حالا که آن‌قدر عصبی و درهم‌ریخته بود. از پشت در صدای سرفه‌اش می‌آمد، بعد سکوت. سکوتی که از هر صدای دیگری بدتر بود. فهمیدم باید منتظر بمانم، اما هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، بیشتر حس می‌کردم دارم او را در همان خانه‌ی دودگرفته از دست می‌دهم.و این چیزی بود که نمی‌خواستم