بودن رسول در آن هوای خفه و سنگین اصلاً صلاح نبود؛ هنوز حالش سر جا نیامده بود . آقای حسینی، ریسک کرده و او را داخل فرستاده بود.
رسول چند قدم برداشت و فوراً به دیوار تکیه داد. سرفههای خشک امانش نمیداد.
با عصبانیت گفتم:
— آقای حسینی چرا فرستادتت داخل؟ نباید میاومدی!
رسول با نفسهای بریده جواب داد:
— گفت... باید خودم ببینم چی شده.
دود هنوز در هوا معلق بود و بوی تندی راه گلو را میسوزاند. احسان دست رسول را گرفت و او را به سمت پنجرهی باز کشاند.
— اول باید از اینجا ببریمت بیرون. اینجا موندن خطرناکه.
رسول با نگاه آشفتهاش به اتاق تاریک خیره شد.
— مدارک چی؟ خونه چی ؟ بمب ؟
احسان لحظهای سکوت کرد.
— لازم نیست به این چیزا فکر کنی .
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
احسانو کنار زدم رفتم تو و درو قفل کردم #رسول
رسول احمقانه خودش را جلو انداخت.
هنوز درست نفهمیده بودم چه کار میکند که از کنارم رد شد، مرا با شانه کنار زد و وارد خانه شد. در را پشت سرش بست و قفل کرد. یک لحظه فقط به در خیره ماندم؛ بعد فهمیدم چرا اینقدر عجولانه رفت داخل.
رسول رفته بود تا خودش بمب را پیدا کند و خنثیاش کند.
دود هنوز از لای درزها بیرون میزد و من با مشت به چوب در کوبیدم.
— رسول! درو باز کن! بیرون بیا، خطرناکه!
اما میدانستم وقتی چیزی را در سرش میگذارد، به این راحتی برنمیگردد. مخصوصاً حالا که آنقدر عصبی و درهمریخته بود.
از پشت در صدای سرفهاش میآمد، بعد سکوت. سکوتی که از هر صدای دیگری بدتر بود.
فهمیدم باید منتظر بمانم، اما هر ثانیهای که میگذشت، بیشتر حس میکردم دارم او را در همان خانهی دودگرفته از دست میدهم.و این چیزی بود که نمیخواستم
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
این سری منم موافقم
من مهم ام که نیستم👩🏻🦯
_ عموی احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
چون مسئولیت پذیرم رفتم مدارک رو نجات بدم 😐 #احسان
قربون احسان مسئولیت پذیرم بشممممم👀👈🏻👉🏻
_ عموی احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
من مهم ام که نیستم👩🏻🦯 _ عموی احسان
بله شما مهمین ببخشید دخالت کردیم
شخصیتبازینعمتالهی💕
بله شما مهمین ببخشید دخالت کردیم
دیگه نکنید...🔪👀
_ عموی احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
من مهم ام که نیستم👩🏻🦯 _ عموی احسان
باز داداش منو اذیت کردید؟