شخصیتبازینعمتالهی💕
عزیز من.. اون عصبی بوده یه چیزی گفته قربونت برم من اونم دوستت داره فقط عصبیه الان گریه کن..انقد گری
حرفهای امیر با ریتمِ آروم و لحنِ لرزونش مثل آب روی آتیشِ داغم ریخته میشد، اما خاکسترِ این آتیش هنوز میسوخت. کلمهی «دوستت داره» رو که گفت، بیاختیار سرم رو به چپ و راست تکون دادم. نمیتونستم باور کنم... نگاهِ چند دقیقهی پیشِ رسول هیچ ردی از دوست داشتن نداشت؛ تهِ چشماش فقط یه درهی عمیق از کینه و بیزاری بود.
با صدایی که از تهِ چاه درمیاومد و بخاطر گریه دورگه و خشدار شده بود، نالیدم:
— ندیدیش امیر... ندیدی چطوری نگام میکرد... اگه اون نگاه رو میدیدی نمیگفتی عصبیه... اون از تهِ دلش گفت... گفت من یه نقشهکِشِ کثیفم... گفت از بالا سرم بهش نگاه میکنم...
یه نفسِ عمیق و لرزون کشیدم که تیر کشیدنِ قفسهی سینهام رو حس کردم. تمام ماهیچههای بدنم منقبض شده بود و سرم از شدت سردرد و فشار نبض میزد. ادامه دادم:
— میگه دوباره سرپا شو... ولی من خستهام امیر... خیلی خستهام... از اینکه همه رو از خودم برونم تا بلایی سرشون نیاد، بعد خودم بشم هیولای قصهشون... خستهام از این که نقشِ آدم بده رو بازی کنم و هیچکس نفهمه دارم تو آتیش چه تاوانی پس میدم...
دست امیر که روی سرم کشیده شد، برای چند لحظه چشمهام رو محکم بستم. هقهقهام کمکم جاشون رو به نفسهای سنگین و منقطع دادن. تنم هنوز گهگاه تکون میخورد و میلرزید، ولی دیگه جونی برای فریاد زدن یا اشک ریختن برام نمونده بود. توی همون تاریکیِ پشت پلکهام، به حرف امیر فکر کردم: «دوباره سرپا شو...»
چشمهام رو باز کردم. دیدم تار بود و صورتم از اشک و عرق داغ شده بود. به زور دهنم رو باز کردم و در حالی که به نقطهای نامعلوم روی فرش زل زده بودم، آروم و بریدهبریده گفتم:
— سرپا میشم... مجبورم سرپا بشم... حتی اگه اون روزی که این بازی تموم میشه، هیچکدومتون حاضر نباشین حتی تف بندازین کف دستم... من تمومش میکنم امیر... ولی امشب... امشب فقط میخوام همینجا بمیرم...
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
حرفهای امیر با ریتمِ آروم و لحنِ لرزونش مثل آب روی آتیشِ داغم ریخته میشد، اما خاکسترِ این آتیش هنو
بیا..بیا بشین رو تخت
یکم آب بخور نفست جا بیاد
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
بیا..بیا بشین رو تخت یکم آب بخور نفست جا بیاد #امیرحسین
لیوانِ آب سردی که امیر جلوی صورتم گرفته بود رو با پشت دست به آرومی پس زدم. توانِ قورت دادن حتی یه قطره آب رو هم نداشتم؛ حس میکردم یه تکه سنگ بزرگ توی گلوم گیر کرده و هر چیزی که وارد دهنم بشه خفهام میکنه.
سرم رو تکیه دادم به لبهی در و به زحمت، با چشمهایی که از شدت گریه میسوخت و سرخ شده بود، به امیر نگاه کردم. با صدایی که از فرط خستگی و بغض رگهدار شده بود، گفتم:
— نمیخوام امیر... هیچی از گلوم پایین نمیره...
نفسِ لرزونی کشیدم و پشتم رو بیشتر به در فشار دادم، انگار هنوز هم قصد نداشتم از اون کنجِ امن و حقیرانهی روی زمین جدا بشم:
— آب حالمو خوب نمیکنه داداش... هیچچیزی این آتیشی که رسول انداخت به جونم رو خاموش نمیکنه. من فقط... فقط دارم میسوزم از این که تمام این مدت، دروغ گفتم، تحقیر شدم، متهم شدم ، کتک خوردم، تا اون آسیب نبینه... ولی تهش شدم آدمی که اون ازش حالش به هم میخوره.
تلخندی زدم که بیشتر شبیه به دهنکجی به سرنوشتم بود. نگاهم رو از لیوان آب گرفتم و خیره شدم به دستهای لرزونم:
— آب واسه زندههاست امیر... من امشب تیکهتیکه شدم. فقط بذار همینجا، کفِ همین زمین بمونم... تخت واسه کسیه که دلش آرومه، نه من که تمام وجودم آواره.
ناخواسته قطرات اشک روی گونه ام سر میخورد...
#احسان
بمیرم برات
بمیرم که انقد شکسته ای..
چرا ما باید تورو از خودمون برونیم؟
نگران نباش..حتی اگه هیشکی نباشه،من هستم
خیالت راحت..من باهاتم تا آخرش
از اولش نتونستم باشم ولی تا آخرش هستم
خودم دوباره سرپات میکنم،مگه امیر مرده تو اینجوری باشی؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
بمیرم برات بمیرم که انقد شکسته ای.. چرا ما باید تورو از خودمون برونیم؟ نگران نباش..حتی اگه هیشکی نب
کلمهی «خدا نکنه» حتی به زبونم نیومد؛ در عوض، حرفهاش مثل یه مُسکنِ قوی و تلخ ریخت توی رگهای یخزدهام. زانوهایم را بیشتر به سینهام چسباندم. نگاهش میکردم؛ نگاه به چهرهی نگرانِ امیری که الان تنها کسی بود که شبیه به یک پناهگاه روبهروم نشسته بود و به جای سرزنش، داشت تکههای شکستهام رو جمع میکرد.
لبهایم از خشکی ترک خورده بود و هنوز جای شوریِ اشک روی پوستم میسوخت. با صدایی که به سختی بالا میآمد و خشدار بود، گفتم:
— نگو این حرفو امیر... خدا نکنه بمیری... تو نباید تاوانِ اشتباهاتِ منو بدی... تو فقط بمون. همین که تو مثل رسول نگام نمیکنی، همین که توی چشمات نفرت نمیبینم، برام بسه.
دستم رو با بیرمقی بالا آوردم و انگشتهای لرزونم رو روی مچ دست امیر گذاشتم. لمسِ گرمای دستش، کمی از سرمای وحشتناکی که از داخل میخوردتم کم کرد. نگاهم رو به چشمهای پر از مهر و غمش دوختم:
— تو هیچوقت دیر نرسیدی داداش... اگه تو نبودی، اگه همین الان نبودی که اینطوری سرم داد بزنی و جمعم کنی، من امشب توی همون ماشین تموم میکردم. ولی امیر... قول بده... هر چی شد، هر کثافتی که از این پرونده بیرون زد و هر حرفی که پشت سرم زدن... تو باورم داشته باش. بذار حداقل یه نفر توی این دنیا باشه که وقتی اسم احسان میاد ....
نفسی کشیدم که پر از سوزشِ ریه و قفسهی سینه بود. سرم رو دوباره به پشتیِ چوبی در تکیه دادم و چشمهام رو بستم. سنگینیِ حضور امیر کنارم، تنها وزنهای بود که من رو به زمین وصل میکرد و مانع از سقوط کاملم میشد. برای اولین بار در این چندشب، با تمام دردی که توی بندبند وجودم رخنه کرده بود، حس کردم توی این تاریکیِ مطلق، یک چراغِ کمسو اما وفادار هنوز داره برام میسوزه.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
کلمهی «خدا نکنه» حتی به زبونم نیومد؛ در عوض، حرفهاش مثل یه مُسکنِ قوی و تلخ ریخت توی رگهای یخزده
قول میدم..قول میدم عزیزم
هیچ اتفاقی نمییوفته
نگران نباش
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
قول میدم..قول میدم عزیزم هیچ اتفاقی نمییوفته نگران نباش #امیرحسین
یه نفسِ بلند و لرزون از بین لبهام دادم بیرون. با صدایی که دیگه فریادِ درد توش نبود، بلکه فقط یه خستگیِ مرگبار و عمیق رو فریاد میزد، گفتم:
— کاش راست بگی امیر… کاش هیچی نشه. ولی خودت هم میدونی این باتلاق عمیقتر از این حرفهاست. ناصر، پرونده، رسول که الان ول کرده رفته… همه چی داره مثل آوار میریزه رو سرمون.
پلکهام رو با سنگینی باز کردم.
لبخندِ کمرنگ و تلخی روی لبهای خشکیدم نشست؛ تلختر از تمام شوکرانهایی که این چند وقت سر کشیده بودم. سرم رو دوباره گذاشتم رو زانوهام و زمزمه کردم:
— فقط یه چند دقیقه بذار همینجا، پیش تو ساکت بمونم… فقط بذار سرم آروم بگیره، امیر… فقط چند دقیقه…
#احسان
سکوت امیر بهم این اجازه رو داد که همونجا سرمو بذارم رو زانوم و چشمم رو ببندم
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
خب چیکار کنم آروم میشه؟! #محمدجواد
بهش بگو من شرمندم خجالت زدم و
بهش بگو میدونم در حقش نامردی کردم اما
یه اینبار رو ببخشه
#سعید
دیر شده بود؛ نگران رسول شدم..
میدونستم امروز شیفت سر کارش نبود..
چند ساعتی هم بود هرچی زنگ میزدم گوشیش خاموش بود؛ دیگه طاقت نیاوردم..
زنگ زدم به آقا احسان ببینم از رسول خبر داره یا نه!؟
بوق بوق
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
دیر شده بود؛ نگران رسول شدم.. میدونستم امروز شیفت سر کارش نبود.. چند ساعتی هم بود هرچی زنگ میزدم گوش
گوشیم زنگ میخورد عاطفه خانم بود یاد چراغ روشن واحد رسول افتادم حدسش درست بود صدام گرفته بود و اصلا مناسب نبود گوشی رو دادم به امیر
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
بهش بگو من شرمندم خجالت زدم و بهش بگو میدونم در حقش نامردی کردم اما یه اینبار رو ببخشه #سعید
باشه حالا سعیمو میکنم..
بهش میگم...
#محمدجواد