eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
بیا..بیا بشین رو تخت یکم آب بخور نفست جا بیاد #امیرحسین
لیوانِ آب سردی که امیر جلوی صورتم گرفته بود رو با پشت دست به آرومی پس زدم. توانِ قورت دادن حتی یه قطره آب رو هم نداشتم؛ حس می‌کردم یه تکه سنگ بزرگ توی گلوم گیر کرده و هر چیزی که وارد دهنم بشه خفه‌ام می‌کنه. سرم رو تکیه دادم به لبه‌ی در و به زحمت، با چشم‌هایی که از شدت گریه می‌سوخت و سرخ شده بود، به امیر نگاه کردم. با صدایی که از فرط خستگی و بغض رگه‌دار شده بود، گفتم: — نمی‌خوام امیر... هیچی از گلوم پایین نمی‌ره... نفسِ لرزونی کشیدم و پشتم رو بیشتر به در فشار دادم، انگار هنوز هم قصد نداشتم از اون کنجِ امن و حقیرانه‌ی روی زمین جدا بشم: — آب حالمو خوب نمی‌کنه داداش... هیچ‌چیزی این آتیشی که رسول انداخت به جونم رو خاموش نمی‌کنه. من فقط... فقط دارم می‌سوزم از این که تمام این مدت، دروغ گفتم، تحقیر شدم، متهم شدم ، کتک خوردم، تا اون آسیب نبینه... ولی تهش شدم آدمی که اون ازش حالش به هم می‌خوره. تلخندی زدم که بیشتر شبیه به دهن‌کجی به سرنوشتم بود. نگاهم رو از لیوان آب گرفتم و خیره شدم به دست‌های لرزونم: — آب واسه زنده‌هاست امیر... من امشب تیکه‌تیکه شدم. فقط بذار همین‌جا، کفِ همین زمین بمونم... تخت واسه کسیه که دلش آرومه، نه من که تمام وجودم آواره. ناخواسته قطرات اشک روی گونه ام سر می‌خورد...
بمیرم برات بمیرم که انقد شکسته ای.. چرا ما باید تورو از خودمون برونیم؟ نگران نباش..حتی اگه هیشکی نباشه،من هستم خیالت راحت..من باهاتم تا آخرش از اولش نتونستم باشم ولی تا آخرش هستم خودم دوباره سرپات میکنم،مگه امیر مرده تو اینجوری باشی؟
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
بمیرم برات بمیرم که انقد شکسته ای.. چرا ما باید تورو از خودمون برونیم؟ نگران نباش..حتی اگه هیشکی نب
کلمه‌ی «خدا نکنه» حتی به زبونم نیومد؛ در عوض، حرف‌هاش مثل یه مُسکنِ قوی و تلخ ریخت توی رگ‌های یخ‌زده‌ام. زانوهایم را بیشتر به سینه‌ام چسباندم. نگاهش می‌کردم؛ نگاه به چهره‌ی نگرانِ امیری که الان تنها کسی بود که شبیه به یک پناهگاه روبه‌روم نشسته بود و به جای سرزنش، داشت تکه‌های شکسته‌ام رو جمع می‌کرد. لب‌هایم از خشکی ترک خورده بود و هنوز جای شوریِ اشک روی پوستم می‌سوخت. با صدایی که به سختی بالا می‌آمد و خش‌دار بود، گفتم: — نگو این حرفو امیر... خدا نکنه بمیری... تو نباید تاوانِ اشتباهاتِ منو بدی... تو فقط بمون. همین که تو مثل رسول نگام نمی‌کنی، همین که توی چشمات نفرت نمی‌بینم، برام بسه. دستم رو با بی‌رمقی بالا آوردم و انگشت‌های لرزونم رو روی مچ دست امیر گذاشتم. لمسِ گرمای دستش، کمی از سرمای وحشتناکی که از داخل می‌خوردتم کم کرد. نگاهم رو به چشم‌های پر از مهر و غمش دوختم: — تو هیچ‌وقت دیر نرسیدی داداش... اگه تو نبودی، اگه همین الان نبودی که این‌طوری سرم داد بزنی و جمعم کنی، من امشب توی همون ماشین تموم می‌کردم. ولی امیر... قول بده... هر چی شد، هر کثافتی که از این پرونده بیرون زد و هر حرفی که پشت سرم زدن... تو باورم داشته باش. بذار حداقل یه نفر توی این دنیا باشه که وقتی اسم احسان میاد .... نفسی کشیدم که پر از سوزشِ ریه و قفسه‌ی سینه بود. سرم رو دوباره به پشتیِ چوبی در تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. سنگینیِ حضور امیر کنارم، تنها وزنه‌ای بود که من رو به زمین وصل می‌کرد و مانع از سقوط کاملم می‌شد. برای اولین بار در این چندشب، با تمام دردی که توی بندبند وجودم رخنه کرده بود، حس کردم توی این تاریکیِ مطلق، یک چراغِ کم‌سو اما وفادار هنوز داره برام می‌سوزه.
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
قول میدم..قول میدم عزیزم هیچ اتفاقی نمی‌یوفته نگران نباش #امیرحسین
یه نفسِ بلند و لرزون از بین لب‌هام دادم بیرون. با صدایی که دیگه فریادِ درد توش نبود، بلکه فقط یه خستگیِ مرگبار و عمیق رو فریاد می‌زد، گفتم: — کاش راست بگی امیر… کاش هیچی نشه. ولی خودت هم می‌دونی این باتلاق عمیق‌تر از این حرف‌هاست. ناصر، پرونده، رسول که الان ول کرده رفته… همه چی داره مثل آوار می‌ریزه رو سرمون. پلک‌هام رو با سنگینی باز کردم. لبخندِ کم‌رنگ و تلخی روی لب‌های خشکیدم نشست؛ تلخ‌تر از تمام شوکران‌هایی که این چند وقت سر کشیده بودم. سرم رو دوباره گذاشتم رو زانوهام و زمزمه کردم: — فقط یه چند دقیقه بذار همین‌جا، پیش تو ساکت بمونم… فقط بذار سرم آروم بگیره، امیر… فقط چند دقیقه…
سکوت امیر بهم این اجازه رو داد که همونجا سرمو بذارم رو زانوم و چشمم رو ببندم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
خب چیکار کنم آروم میشه‌؟! #محمد‌جواد
بهش بگو من شرمندم خجالت زدم و بهش بگو میدونم در حقش نامردی کردم اما یه اینبار رو ببخشه
دیر شده بود؛ نگران رسول شدم.. میدونستم امروز شیفت سر کارش نبود.. چند ساعتی هم بود هرچی زنگ میزدم گوشیش خاموش بود؛ دیگه طاقت نیاوردم.. زنگ زدم به آقا احسان ببینم از رسول خبر داره یا نه!؟ بوق بوق
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
دیر شده بود؛ نگران رسول شدم.. میدونستم امروز شیفت سر کارش نبود.. چند ساعتی هم بود هرچی زنگ میزدم گوش
گوشیم زنگ میخورد عاطفه خانم بود یاد چراغ روشن واحد رسول افتادم حدسش درست بود صدام گرفته بود و اصلا مناسب نبود گوشی رو دادم به امیر
گوشی رو از احسان گرفتم و تماس رو وصل کردم : +سلام عاطفه خانم , رسیدن بخیر