همسادِه :| 🇮🇷
. خیال میکردم خانهات با اثاث است! این رهایی از قید و بند زوائد زندگی ، بیشترین تأثیر را در زندگی من
قسمت بعد رو که میخوام بذارم یکم طولانیه🌱
ولی اینقدر قشنگ بود :)
دلم نیومد خیلی خلاصش کنم ...
. فرشی ارزانتر از گلیم :
خانهی ما طبق معمولِ اغلب خانههای ایرانی با قالی مفروش بود؛ اما دیدم این قالیها هم جزو زوائد است و لذا آنها را فروختم. تنها دو قالی در اتاق مهمانهای همسرم باقی گذاشتم. وقتی تصمیم به فروش قالیها گرفتم، موضوع را از خانواده همسرم پنهان کردم. برادرها و داییهای ایشان تاجر فرش بودند و میدانستم که آنها نمیگذارند من این کار را بکنم. حاجی صفاریان را دعوت کردم و به او گفتم : این تعداد قالی را ببر و بفروش و برای ما بجای آنها چند زیرانداز بخر. زیرانداز در ایران ارزان قیمت و کم حجم است. او رفت و زیراندازها را آورد ، سه اتاق را فرش کرد و تعداد زیادی از آنها هم اضافی ماند ، شاید زیراندازهایی که در سه اتاق پهن کردیم از نه قطعه تجاوز نمیکرد!
تعداد چهارده پانزده قطعهی آن باقی ماند. به یکی از شاگردانم بنام شهید کامیاب گفتم : این زیراندازها را بین طلبههایمان تقسیم کن. به هر طلبه بر حسب نیازش یکی دو زیرانداز بده. شاید هنوز هم این زیراندازها در خانهی برخی از آن برادران موجود باشد.
همسرم که دید این کار را کردهام تنها حرفی که زد این بود : چرا دو قطعه قالی را در اتاق من باقی گذاشتی ؟! گفتم : این دو قالی به جای آن قالیهایی است که جزو جهیزیهی خود آوردهاید. گفت: نه آنها را هم بفروش. به حاجی صفاریان گفتم. آمد و این دو قالی را هم فروخت. بعد اتاق مهمانهای همسرم را با دو قطعه موکت فرش کردیم که آن زمان در نظر ما بهتر از زیرانداز بود. سرانجام همسرم دو قطعه موکت را هم فروخت و تا به امروز در منزل ما همان نُه قطعه زیراندازِ یاد شده باقی است. به جز دو قطعه فرش که اکنون میگویم ...
وقتی قالیها را فروختیم، داییها و برادرهای همسرم آمدند و متعجب شدند و مرا بابت آن سرزنش کردند ، گفتند: قالی ماندنی است و زیرانداز میپوسد و فرسوده میشود. این کار، نه زهد، بلکه عیناً اسرافکاری است! به آنها گفتم: ... من این کار را از آن جهت کردم که کسانی مرا الگوی خود میپندارند لذا ترجیح میدهم روی زیرانداز یا موکت زندگی کنم.
یکی از آنها گفت : قالیهایی هست که از زیرانداز ارزانتر است چرا از این نوع قالیها نخریدید ؟ فرش فروشها آن را « قالی کَل » مینامند. اینها قالیهایی است که « پود » برخی قسمتهای آن رفته و فقط « تار » آن مانده. اگر قصد قناعت دارید، چنین قالیهایی بخرید. رفتم و دو قطعه « قالی کَل » خریدم که تا به امروز هم هست. و این همان استثنائی است که گفتم! این دو قالی در دفتر من است.
جالب اینکه من در دوران تصدی ریاست جمهوری، در منزل کوچکی پشت مجلس شورای اسلامی سکونت داشتم و آن دو قالی در آن خانه بود. یکی از دوستان که آمد و آنها را دید ، از بچهها پرسید : چرا قالی را پشت و رو انداختهاید ؟! بچهها خندیدند و گفتند : این پشتِ قالب نیست ، روی آن است! آنقدر پشمِ پود قالی رفته بود و نخ آن بیرون مانده بود که او روی قالی را پشت قالی تصور کرده بود!
خدای متعال چنین روحی به این زن عنایت فرموده. در تمام شرایط دشواری که با آن روبه رو شدم در چهرهی همسرم نشان اندوه و درهم شکستگی ندیدم بلکه از عزم و ارادهی او برای ادامهی راه الهام میگرفتم.
@Hamsadde
همسادِه :| 🇮🇷
. فرشی ارزانتر از گلیم : خانهی ما طبق معمولِ اغلب خانههای ایرانی با قالی مفروش بود؛ اما دیدم این
آقا کجا بوده در این بحر تفکر، ما کجاییم ؟! 😔
قبلاً ده تا موشک میزدیم! سه تاش میخورد :/
الان دو تا میزنیم خدا یه دونه اشانتیون
میزاره روش میخوره :) 🦦
@Hamsadde
. کتاب صلح امامحسن ( علیهالسّلام ) :
برگردیم به ماجرای دستگیریم ...
وقتی احتمال بازداشتم قوّت میگرفت با فراهم ساختن برخی لوازم ضروری ، خود را برای رفتن به زندان آماده میکردم.
لباسهایم را عوض میکردم ، ناخنهایم را میگرفتم ، موهای بلند صورتم را کوتاه میکردم.
چیزی که در آن هنگام خاطرم را مشغول میداشت کامل نشدن ترجمهی کتاب صلحالحسن بود. در کتابخانه بودم تا برخی از کتابهایی را که ممکن بود در زندان اجازهی مطالعهی آنها را بدهند جدا کنم. در آنجا فکری به ذهنم خطور کرد که چرا در جای امنی خود را پنهان نسازم تا کتاب را تکمیل کنم ؟ چند بار با قرآن کریم استخاره کردم ، همهی آیات کریمه مشوّق مخفی شدن بود.
همسرم را از تصمیم خود آگاه ساختم. خوشحال شد برای سلامتیام دعا کرد و با او خداحافظی کردم.
راهی خانهی دوست شاعرم مرحوم غلامرضا قدسی شدم. ماجرا را برایش تعریف کردم. از دیدن من بسیار خوشحال شد؛ زیرا او نیز همچون من غم اسلام را میخورد ... بعد از مشورت و همفکری رأی بر اقامت در روستای اخلمد که از ییلاقات نزدیک مشهد است قرار گرفت.
در آنجا یک ماه یا بیشتر ماندم و کتاب را به اتمام رساندم و به تهران فرستادم تا آن را چاپ کنند. از اخلمد به مشهد بازگشتم و زندگی عادی خود را شروع کردم. به خود گفتم شاید از بازداشتم منصرف شدهاند. البتّه این گمان من درست نبود چون باز ساواک در ماه«مهر»! آمد
و مرا بازداشت کرد.
@Hamsadde
📚 فصل دهم ( فرش پوسیده )
. صدای فلسطین
. قدرشناسی از همسرم
. خیال میکردم خانهات با اثاث است!
. فرشی ارزانتر از گلیم
. کتاب صلح امامحسن ( علیهالسّلام )
📚 زندگینامه رهبر رو از اینجا بخونین 👇
https://eitaa.com/joinchat/1664221846C67554e0e34
به نقل از نیویورک تایمز :
از زمان جنگ جهانی دوم هیچ کشوری به اندازه ایران در نابودی امکانات نظامی آمریکا
تا این حد موفق نبوده است!
@Hamsadde
همسادِه :| 🇮🇷
به نقل از نیویورک تایمز : از زمان جنگ جهانی دوم هیچ کشوری به اندازه ایران در نابودی امکانات نظامی آم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. مادری مثل شیر :
در یکی از روزها منزل پدرم ناهار دعوت بودم و عدّهای از علما هم آنجا مهمان بودند. من با مصطفی که در آن زمان چهار پنج ساله بود رفتم.
مشغول صرف ناهار با مهمانها بودیم که یکی از برادرانم آمد و گفت : ساواکیها وارد خانه شدهاند! من به طرف آنها رفتم تا وارد قسمت مهمانها نشوند. دیدم مادرم در حیاط مقابل دو مأمور ساواک ایستاده و با آنها جرّوبحث میکند. او پوشیده در حجاب و روبسته مثل شیری در برابر آن دو نفر ایستاده بود.
وقتی دیدند من در حال آمدن به حیاط هستم یکی از آنها به مادرم گفت : اینکه سیّد علی است ؛ چرا میگویید اینجا نیست ؟! امّا مادر عقب نشینی نکرد و با تندی پاسخ آنها را میداد.
من خطاب به بازجوی ساواک گفتم : آیا میدانید این خانم کیست ؟ نام مادر را با تکریم بردم و بعد رو به مادر کردم و گفتم: مادرم اجازه بدهید من خودم با اینها حرف بزنم و شما با اینها حرف نزنید. در آخر آنها مرا به ساختمان ساواک بردند.
@Hamsadde
. در اتاق بازجویی :
مرا به اتاق رئیس بردند که اتاق مجلّل با مبلمانی شیک و مرتّب بود. او بنا به عادت برای جنگ روانی خود را سرگرم چند برگ کاغذ نشان میداد. من نیز طبق عادت خودم برای واکنش روی یک صندلی نرم در آن اتاق نشستم و خود را مشغول چیزهایی کردم که حاکی از بیتوجّهی به رئیس باشد. وقتی چنین دید سرش را بلند کرد و گفت : شما کی هستید ؟ البتّه او مرا کاملاً میشناخت. پاسخش را دادم. گفت : عجب آقای خامنهای شما کجا بودید ؟ با سرزنش و تشر شروع به سخن کرد. من گاهی با همان تندی پاسخش را میدادم و گاهی بدون اعتنا به حرفهایش خاموش میماندم ... بعد رئیس سرش را بلند کرد و با لحن خشمگینی گفت : ببریدش!
مرا به اتاقی بردند که در آن عدّهای از مأموران ساواک دایرهوار ایستاده بودند. مرا در وسط دایره گذاشتند و به باد کلمات ناسزا و توهین آمیز گرفتند. من قبلاً تجربهی مشابهی را گذرانده بودم و این بار برای رویارویی و دادن پاسخ شدید به آنها آمادهتر بودم.
هنوز در خاطر دارم یکی از ساواکیها خطاب به من گفت : شما چه میخواهید ؟ فکر میکنید چه کاری میتوانید بکنید ؟ ببین ملک حسین چه کرد. با اینکه او ضعیف است و قدرت ندارد امّا در یک روز پنج هزار فلسطینی را کشت! در حالی که ما با قدرت و اقتدارمان براحتی میتوانیم پنج میلیون نفر را بکشیم !! ...
آنها از اتاق خارج شدند. سرانجام مرا به زندانی بردند که فهمیدم همان زندانی است که سه سال پیش در آن بودم. مرا در یکی از سلّولها انداختند. در زندان گروهبانهای پخته و سنجیده هم بودند.
آنها در اطراف درِ سلّول جمع شدند و به ابراز احترام و عنایت نسبت به زندانیِ جدیدالورود پرداختند.
پس از گذشت چند روز به فکر تکمیل ترجمهی کتاب اسلام و مشکلات تمدّن سیّد قطب افتادم. از برادرم اوراق ترجمهی کتاب را خواستم. بعد از حدود یک ماه کتاب تمام شد.
در همان ایّام به من خبر دادند کتاب صلح امام حسن ( علیهالسّلام ) که آن را ترجمه کرده بودم از چاپخانه بیرون آمده است. بعد هم نسخهای از آن را برایم آوردند که بسیار خوشحال شدم.
@Hamsadde