📚 فصل سیزدهم ( کد رمز )
. امامت مسجد
. تدریس و سخنرانی
. سفر به مازندران
. کاش دعوت جوانها را قبول کرده بودم!
. بازداشت در قطار
. در زندان کمیتهی مشترک
. نالهی شکنجهدیدگان
. مادر ...
. مورس
. زندانی باهوش
. زندانی خبیث
. شعاع نور
. خواب شگفتآور
. خمینی مشهد!
. تو یوسف میشوی!
. تو آزادی!
📚 زندگینامه رهبر رو از اینجا بخونین 👇
https://eitaa.com/joinchat/1664221846C67554e0e34
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وضعیت اعصاب دختری که ...
روز دختر کادو نگرفته :/ ☹️
@Hamsadde
یه اخلاق بدی که دارم اینه که ...
وقتی یکی باهام میره تو قیافه!
دیگه نمیرم دلیلشو بپرسم ، ناخودگاه دو برابر اون منم میرم تو قیافه :| 🤪😂
@Hamsadde
با اسنپ چت از مامانم عکس گرفتم!
بهش نشون دادم گفت :
به خدا بابات لیاقت داشتن منو نداره :| 😐🤣
@Hamsadde
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفیقم بعد از ثبتنام تو جانفدا :/ 😂
@Hamsadde
نمیدونم چه حکمتیه!
هر وقت در یخچال رو باز میکنم خالیه :/
بعدش که میخوام یک قابلمهای چیزی جا بدم باید یک ساعت دنبال جا بگردم :| 🗿
@Hamsadde
📚 فصل چهاردهم ( سیل در تبعید )
. درگذشت حاجآقا مصطفی :
در سال ۱۳۵۶ حاج آقامصطفی خمینی در نجف در شرایط ابهامآمیزی درگذشت. مرگ او غم و اندوهی عمیق در میان مردم برانگیخت.
پس از رسیدن خبر درگذشت حاجآقا مصطفی ، ما در مشهد برای موضعگیری لازم برنامهریزی کردیم. من چهار تلگراف تهیه کردم به نام خودم ، آقای طبسی ، آقای محامی و آقای هاشمی نژاد. تلاش کردیم مراسم ترحیمی در یکی از مساجد برگزار کنیم امّا مقامات جلوگیری کردند و مسجد را بستند.
در قم مؤمنین ترحیم برگزار کردند امّا به دستگیری تعداد از آنها انجامید.
آن روزها فعالیتهای اسلامی بینظیری همهی شهرهای ایران را فراگرفته بود ، تدوین نشریههای حاوی اندیشهی سیاسی ، تماسهای مخفیانه و همچنین برگزاری جلسات تفسیر قرآن ، بیام مفاهیم انقلابی اسلامی و ....
@Hamsadde
. عقاب ... عقاب ... گرفتیمش!
در اواخر یکی از شبهای زمستان خواب بودم که در زدند. در را باز کردم و دیدم افرادی با مسلسل و هفتتیر ایستادهاند! به ذهنم گذشت آنها عدّهای چپی هستند. چون در آن زمان آقای بهشتی به من اطلاع داده بود که چپیها دست به کشتار و تصفیهی اسلامگراها زدهاند. فورا در را بستم تا راه فراری پیدا کنم که یکی از آنها فریاد زد : به نام قانون در را باز کن.
فهمیدم مأموران ساواک هستند. خداراشکر کردم و در را باز کردم. شش نفری حمله کردند و با خشونت و قساوت مرا به باد کتک گرفتند. در آن هنگام مصطفی که ۱۲ سال داشت از پشت پنجره با حیرت نگاه میکرد و فریاد میزد. سپس به من دستور دادند وارد خانه شوم. مأموران به بازرسی خانه مشغول شدند.
بعدها همسرم گفت که اعلامیههای محرمانهای را که در اتاق بوده جمع کرده و زیر فرش گذاشته تا ساواکیها پیدا نکنند. مأمورین مقدار زیادی از کتابها و نوشتههای مرا برداشتند. در آخر از همسرم خواستم فرزندان را بیدار کند تا با آنها خداحافظی کنم. به فرزندان گفته شد : پدرتان عازم سفر است. گفتم لازم نیست دروغ گفته شود و واقع قضیه را به بچهها گفتم.
از خانه بیرون آمدم و دیدم خانه در محاصره است. مرا در اتومبیلی نشاندند. یکی از آنها پشت بیسیم تکرار میکرد : عقاب ... عقاب ... گرفتیمش ... گرفتیمش!
این واقعه تنها یکسال قبل از پیروزی انقلاب بود!
@Hamsadde
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تفاوت معذرتخواهی آقایون و خانوما! 😂🤣
@Hamsadde
میگن مرگ حق همهست!
خواستم از همینجا اعلام کنم :
خدایا من از این حقم میگذرم 🦦
همچین بندهی باگذشتی هستم :)
@Hamsadde
دختر خالم ۶ سالشه با اخم کارتون میبینه
بهش گفتم چرا اخم میکنی ؟!
گفت : از بس سانسور کردن نفهمیدیم
چی شد اصلا :|
حالا من تا ۱۵ سالگی دنبال مغازه بچهفروشی ميگشتم واسه خودم داداش بخرم! 😐😂
@Hamsadde
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین تلاشهای پسرا در تجمعات!
برای همسریابی 🥸🤣
@Hamsadde