eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ مهمانی‌های حماسی پنجاه و پنجمین شب تجمعات حماسی فرا رسیده بود. میدان شهدای تهران، کانون حضور مردمی بود که با اراده‌ای پولادین گرد هم آمده بودند. در میان جمعیت، خواهر و برادری ایستاده بودند که با حضور پسرخاله‌هایشان که از شهرستانی دوردست مهمانشان بودند، بر شور و همبستگی‌شان افزوده شده بود. ناگهان همان‌طور که جمعیت با سرودی حماسی هم‌نوا شده بود، خواهر و برادر به همراه پسرخاله‌هایشان به جمع آنان پیوستند. صدایشان در هم آمیخت و سرود «ای فرمانده بده فرمان... حکم آن‌چه تو فرمایی» را با شور و حرارت خاصی سر دادند. پرچم سه‌رنگ ایران با افتخار در دستانشان چرخید و در آسمان شب، نمادی از عشق و وفاداری را به تصویر کشید. در آن لحظات، آن‌ها دیگر خود را صرفاً نوجوانانی عادی نمی‌دیدند. حس می‌کردند که بخشی از یک نیروی عظیم و یکپارچه هستند؛ خود را حافظان و مدافعان حرم عشق، وطن و آرمان‌هایش می‌دانستند. هر نفسشان، ادای احترامی بود به تاریخ پرافتخار ایران و هر حرکتشان، گامی در راه پاسداری از تمامیت ارضی و ارزش‌های والای این مرز و بوم. آن شب، میدان شهدا شاهد تجلی حماسه‌ای بود، به شکل مهمانی‌های حماسی در خیابان. روایت از خیابان زینب مرادی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ به نام خدای خورشید توس سلام آقای مهربانی، سلام ای پناهِ امنِ لحظه‌های بی‌قراری... منم، دختری شانزده‌ساله از تبارِ آفتاب و آینه؛ این نامه را از فرسنگ‌ها دورتر، با قاصدک‌های اشتیاق راهی کرده‌ام تا زائرانت آن را به شبکه‌های ضریحت گره بزنند. من اینجا دور از صحن و سرایت ایستاده‌ام، اما دلم را میانِ پنجره‌فولادت جا گذاشته‌ام. ای مولای من! آرزوهایم امسال بویِ حماسه و غیرت گرفته است. دعا کن قلمم از صلابتِ صخره‌ها بنویسد و گام‌هایم در مسیرِ سربلندیِ میهنم، هرگز نلرزد. من در رویایِ اهتزازِ همیشگیِ پرچمِ وطنم بر فرازِ قله‌های اقتدارم. دلم می‌خواهد وارثِ نجیبی برای خون‌های ریخته‌شده بر خاکِ این سرزمین باشم و نامم در دفترِ مدافعانِ عزت و پیروزیِ ایران ثبت شود. ای امامِ رئوف! تو که صاحبِ این خاکی، از راه دور سلامم را بپذیر و نگهدارِ هیبت و شکوهِ این مرز و بوم باش. آرزو دارم تماشاگرِ روزی باشم که پیروزیِ حق بر جهان سایه افکنده و خاکِ من، مهدِ دلاوران و آزادگان باقی بماند. امضایِ سبزت را پایِ تمامِ رویاهای حماسی‌ام بزن؛ که تو پناهِ همیشگیِ این سرزمینِ مقدسی. سمیرا رفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ یک عمر به این دنیا، علم و عشق افزودی لبخنــــــــدِ تو آرامشِ قلبِ آسمـــــــان بود بعد از تو ندید هــــیچ کس رنگِ بخششی دستانِ تو دستگیرترین دستِ جهان بود علیرضا رنجبر✍ شهادت امام محمد باقر (ع) تسلیت باد🏴 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خرمشهر، ای تجلی‌گاهِ ایمان شکوهِ نخل‌هایت، فخرِ دوران اگرچه در میانِ شعله ماندی سرودِ فتح را در گوش خواندی به سالِ چهارصدوپنج، در دلِ درد دوباره غیرتِ ما گشته شب‌گرد اگر داغی بزرگ است بر دلِ ما تویی در تندباد، آرامِ ساحلِ ما نمی‌افتد به خاک این پرچمِ نور قسم بر ریشه‌ها، بر فتح و بر شور سمیرارفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ جهان‌آرا، فرمانده نخل‌های تشنه! سلام بر تو که تاریخِ خرمشهر را با جوهر خون و ایمان نوشتی. تو در آن روزهای غریب و بی‌پناه، وقتی زمین زیر پای نخل‌ها می‌لرزید و آسمان از دودِ خمپاره سیاه شده بود، به ما آموختی که «فرمانده» یعنی کسی که در اوج تنهایی، امید را در دلِ یارانش زنده نگه می‌دارد. تو رفتی تا خرمشهر، شهرِ خدا بماند و نامت برای همیشه با غیرتِ کارون گره بخورد. ای سردار ایستادگی! اگر امروز میان ما بودی، می‌دیدی که نسلِ این روزها نیز در میانه‌ی «خرمشهرهای» دیگری ایستاده است. امروز، کارزار ما دیگر فقط در کوچه‌های شهر نیست؛ ما در محاصره‌ی هجمه‌هایی هستیم که هویت و امیدمان را نشانه گرفته‌اند. جوانان امروز، همان‌ها که داغِ بزرگِ اسفند سال گذشته و فقدان رهبرشان را به دوش کشیدند، حالا با همان صلابتِ تو در برابر تجاوز و تحریم قد علم کرده‌اند. اگر دیروز تو در برابر تانک‌ها ایستادی، نسل امروز در برابر هجومِ بیگانگانی ایستاده است که خیال کرده‌اند با رفتنِ بزرگان، این پرچم بر زمین می‌ماند. اما ببین که چطور از خاکسترِ آن دردهای بزرگ، ققنوس‌های تازه‌ای برخاسته‌اند که راه تو را با سلاحِ علم، صبر و بصیرت ادامه می‌دهند. ای فرمانده! ما امروز وارثِ همان تشنگی و همان ایمانیم. می‌دانیم که فتحِ قله‌ها نزدیک است و این نسل، همان‌گونه که تو آرزو داشتی، اجازه نخواهد داد که وجبی از این عزت و شرف به دست نااهلان بیفتد. یادت در قلب‌هایمان جاوید و راهت تا همیشه پر رهرو باد. سمیرارفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خرمشهر! ای تپشِ تندِ دقایق در رگ‌های مادرم... نامت برای من، عطرِ پناه است؛ شبیهِ آغوشِ «ننه» و چادرِ گلی‌گلی‌اش، و شکوهِ قامتِ «یدو عبدالله» که مهربانی‌اش سایه‌به‌سایه‌ی نخل‌ها قد می‌کشید. نامت، غیرتِ «خالو» است در عبورِ نسیم؛ آنگاه که با تفنگی بر دوش، سینه‌اش را سپرِ آفتابِ کوچه‌هایت کرد. تو تنها یک شهر نیستی، تو «ریشه‌ی» منی؛ زیباترین زادگاهِ مادری... پ.ن: خالو به معنای دایی و یدو به معنای پدربزرگ است. سمیرارفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ واگویۀ آزادی خرمشهر ردای آزادگی بر دوش؛ چونان کتابی هزار جلد از تاریخ، آرام تِق می‌زند به کاسۀ سرم این جمله زنده است؛ با من بخوان تو هم خرمشهر را خدا آزاد کرد... خاطره کردفیلابی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ دیدی گاهی پیوند فکری و تأملی میان تو و الگوی زندگی‌ات شکل می‌گیرد؟! دیدی گاهی نانوشته‌ها قلمت را صدا می‌کنند تا بالاخره آغاز کند برای نوشتن؟ دیدی گاهی کلمه‌ها چنان از دل برمی‌آیند که به خود می‌آیی که ناداستان خلق شده است؟ این کتاب همین است. نقطه‌ای که باید به عنوان یک کنشگر فعال در کنگرۀ شهدای دانشجومعلم در جست‌وجوی آن قدم برمی‌داشتم. دست‌نوشته‌های شهید دانشجومعلم جعفر رضایی را که خواندم، به قول خواهر بزرگوارش بیشتر از سنش بازگو شده بود. این نوشته‌ها که سال‌ها پیش نوشته شده‌ بودند، باید با زمانۀ حال من گره می‌خورد. زمانه‌ای که بتوانم از آن جهان‌بینی‌ای برای دنیای معلمی‌ام پیدا کنم و مهم بود که رنگ و بوی شهدا در آن، جا خوش کرده باشد. «*در مکتب او*» ناداستانی است که قدم به قدم ما را به عمق جمله‌هایی از آن شهید می‌برد و در آخر مسیری را برایمان ترسیم می‌کند، مسیری که دنباله‌روی یک دانشجومعلم شهید است که دغدغه‌اش فرهنگ است؛ هر چند که خودش می‌خواست پزشک شود. در ابتدا که خواستم این کتاب را بنویسم، با خود عهد کردم، مهم نیست چند نفر این کتاب را بخوانند، مهم نیست چند نفر این کتاب را در کتابخانۀ خود داشته باشند. مهم این است که من دِینی داشتم که باید به این شهید ادا می‌کردم. لینک خرید کتاب جلد دو کتاب در راه است... ✍نویسنده‌معلم خاطره کردفیلابی؛ مدیر باشگاه نویسندگی همانوشت ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ فرمول رشد تو همین‌جاست… دیده‌ای؟⚡️ خدا تو را خالی نساخته؛ در وجودت استعداد هست، توان هست، فکر هست، انرژی هست… اما سؤال مهم اینجاست: این همه نیرو، کجا خرج می‌شود؟ گاهی آدم واقعاً تلاش می‌کند؛ درس می‌خواند، برنامه می‌چیند، شروع می‌کند، ادامه می‌دهد، اما آخر کار یک حس آشنا سراغش می‌آید: ا‌نگار با اینکه خیلی حرکت کرده‌ام، هنوز چیزی در زندگی‌ام روشن نشده است. ⚡️ در یک سیم برق، الکترون‌ها همیشه در حال حرکت‌اند؛ اما تا وقتی این حرکت، جهت‌دار و هماهنگ نشود، «جریان» شکل نمی‌گیرد و در نتیجه لامپی روشن نمی‌شود. زندگی ما هم گاهی همین‌طور است. فقط «در حرکت بودن» کافی نیست؛ آدم ممکن است کلی انرژی خرج کند، اما چون این انرژی جهت درست پیدا نکرده، اثر دلخواه دیده نمی‌شود. شاید برای همین است که خدا در سورهٔ عصر، با یک هشدار خیلی جدی می‌فرماید: ⏳«اِنَّ الانسانَ لَفی خُسر…» یعنی انسان می‌تواند در حال از دست دادن باشد؛ نه فقط پول یا فرصت، بلکه عمر، توان، استعداد و امکان رشدش را هم از دست بدهد. اما سورهٔ عصر فقط هشدار نیست؛ راه هم نشان می‌دهد. یک مسیر روشن، کوتاه و عمیق برای خروج از خسارت: - ایمان - عمل صالح - توصیه به حق - توصیه به صبر شاید بشود گفت این‌ها همان فرمول رشد هستند؛ فرمولی برای اینکه زندگی از یک حرکت پراکنده، به یک جریان روشن و اثرگذار تبدیل شود. در کتاب «رشد» اثر علی صفایی حائری (عین‌صاد)، می‌توان از زاویه‌ای عمیق‌تر به همین مسئله فکر کرد: اینکه رشد یعنی چه؟ چطور می‌توان از هدر رفتن عمر و استعداد نجات یافت؟ و چگونه می‌توان در مسیری قدم گذاشت که هم انسان را بسازد و هم زندگی‌اش را اثرگذار کند. 📘 ناشر: لیله‌القدر و اگر فرصت یا حوصلهٔ مطالعهٔ مکتوب نداری، خبر خوب این است که نسخهٔ صوتی کتاب نیز در دسترس است؛ با گویندگی نجم‌الدین شریعتی 🎙 که می‌تواند همراه خوبی برای شنیدن و اندیشیدن به این مسیر باشد. اگر دوست داری سورهٔ عصر را فقط نخوانی، بلکه عمیق‌تر بفهمی؛ اگر می‌خواهی بدانـی چطور می‌شود استعدادها را در مسیر درست خرج کرد؛ و اگر برایت مهم است که زندگی فقط «پر از حرکت» نباشد، بلکه روشن، جهت‌دار و اثرگذار هم بشود… 📚 کتاب «رشد» می‌تواند شروعی خوب برای فکر کردن باشد. 🌱 زهراسادات موسوی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🚩چالش روایت 🔺این هفته چالش‌کدۀ همانوشت در نظر دارد بین ده روایت کانال، یک روایت را برتر اعلام کند. روز جمعه در نقد درون‌باشگاهی ساعت ۱۷ الی ۱۷:۳۰ در گروه دیدگاه، متن‌ها بررسی می‌گردد و در نهایت با نظرسنجی از مخاطبین همانوشت روایت برتر انتخاب خواهد شد. 📍روایت‌نویس برتر چند انتخاب دارد! ۱) پست تبلیغی او در همانوشت منتشر خواهد شد که باید در خصوص نویسندگی باشد. ۲) یک سرفصل از دورۀ فوت و فن قلم را رایگان دریافت می‌کند. ۳) کل دورۀ را می‌تواند با تخفیف دریافت کند. ۴) متن خود را می‌تواند بدون نوبت پخش کند. روایت‌های چالش به شرح زیر است👇 کلاسی که زیر پل روشن شد تربت امام حسین اربعین زنبور کلاس روز قدس، قسمت اول روز قدس، قسمت دوم پرچم‌ پرماجرا سیزده به در یک عاشقانه ایدئولوژیک من یک مادرم دوستش داشتی؟ ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht