eitaa logo
جاویدنشان
65 دنبال‌کننده
336 عکس
73 ویدیو
3 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * دو شيشه را به دست می دهد و می گويد: این دو تا اِتِره بذار طبقه آخر، علامت خطررو هم بهشون بزن. : [با ادای گزارشگرها می گويد]: ببين بچه های مردم در اين ديار گلگون كردستان دارن جان فشانی می كنن و از خطه مردپرور مريوان مانند جان شيرين محافظت می كنند اونوقت اين برادر آذربايجانی با جيك جيك، اتر می چينه تو قفسه. علامت خطر رو هم بچسبون روش يه وقت كسی رو جيز نكنه. آخه مرد حسابی اين اتر قيافه اش به خطر مياد؟ دست می برد و يكی از شيشه ها را برمی دارد و مشغول باز كردن در آن می شود. و با ديدن اين عمل دستپاچه می شوند و بر سر فرياد می كشند. : نمه عليين بابا؟!!! : در اونارو واز نكن، داروی بيهوشيه. : بابا ور منه ریضا... خود را از چنگ و رها می كند و دوباره مشغول باز كردن درب شيشه می شود. : ما خودمون متخصصِ بيهوشی هستيم، اونوقت تو به اين آب می گی داروی بيهوشی؟! بر سر فرياد می كشد: به پيغمبر اگه اون شيشه رو برنگردونی گزارش ناجوری به می دم. : تو اين كارو نمی كنی جون. عصبانی می شود و به سمت در اتاق می رود. : بابا بو دلی دی، من ميريم به بگم. با رسيدن به در اتاق، خطاب به او می گويد: برادر جيك جيك وايستا، بيا بگير، بيا. می ايستد و سپس با لبخند به سمت می آيد. به محض دراز شدن دست ، شيشه را عقب می كشد. : اگه اين داروی بيهوشيه، اول بذار من يه بو بكشم، ببينم جنسش اصله يا تقلبيه. با خشم به سمت در می رود، در شيشه را باز می كند. (فرياد می كشد): بابا دست وردار . در حالی كه شيشه را نزديك دهانش می آورد خطاب به می گويد: هوی اوغلان! اگه پاتو از اتاق بذاری بيرون، من تا قطره آخر اين شيشه رو می خورم. اونوقت، مرده شور من هم موقع شستن، بيهوش می شه. در آستانه در می ايستد و با نگرانی به می نگرد. : شوما از اين كارا نمی كنو. : نه جون داداش، اين كارو می كنم. : خوب حالا كه چی؟ : هيچی، مگه تو نمی گفتی اگه تو وسط اين گلوله و آتيش اين جور جوك نبود، روزها به همه مون سخت می گذشت. : خب بعله، گفتم، اما اين كار تو جوك نيست، ديوونگيه. : من می خوام اثبات كنم كه نه خير، اين داروی بيهوشی شما جوكه و بنده همين الان در پيش چشم شما، يه نفس عميق از اون می كشم و خواهيد ديد كه نه تنها بيهوش نمی شه، كه اتر رو بيهوش می كنه. دهانه شيشه را به بينی اش نزديك می كند. ناخودآگاه دستش را جلو می آورد با چشم های از حدقه بيرون زده به نگاه می كند. : ریضا سن الله بوجور المه، او خطرناك دی. در حال نزديك كردن دهانه شيشه به بينی. : جيك جيك نكن حواسم پرت می شه. بينی به دهانه شيشه نزديك می شود. وحشت زده می نگرد. كلافه شده. : تو اومدی با ضدانقلاب بجنگی يا اين كه با اتر بيهوش بشی. : خدا منو بيهوش خلق كرده، نمی بينی چه جور همه از مجالستِ با من بيهوش می شن. با رسيدن دهانه شيشه به بينی، نفس بسيار عميقی می كشد. و سپس چند لحظه نفس را نگه می دارد چشم های و از حدقه بيرون زده و تكان نمی خورد. در همان حال كه نفسش را نگه داشته به آرامی در شيشه را می بندد و سپس آرام آرام، نفس حبس شده اش را آزاد می كند و همراه با آزاد شدن نفس، چشم هايش به نرمی شل می شود. و با شل شدن اندام و به زمين افتادن او، به سمتش می جهند، نخست شيشه را از دست های سست او می گيرند و سپس جسم بی جان را با احتياط بر زمين دراز می كنند. حسين محكم بر سرش می كوبد. : گوردين؟ ددم ياندی؟!! بر صورت با پشت دست آهسته چند سيلی می زند. : ، ، چشات رو واكن. صورت ساكت و آرام بی هيچ حركتی ديده می شود. : ريضا، ريضا، ای وای كول باشوما. چيكار كونو. ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan
جاویدنشان
📚#وقتی_که_کوه_گم_شد 👇 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * محمدحسين برمی خيزد در اتاق اينور و آن ور می دود، مجتبی همچنان بر صورت رضا می زند، محمدحسين يك ليوان آب سرد می آورد و به سرعت در كنار صورت رضا می نشيند و به كمك سرانگشتانش آب به صورت رضا می پاشد اما انگار نه انگار گويی روح در بدن ندارد.در اين هنگام دو نفر از بچه ها وارد اتاق می شوند. با ديدن اين صحنه، وحشت زده به كنار و می آيند و شتاب زده می پرسند. رزمنده ۱ : چی شده، اين چرا افتاده زمين؟! رزمنده ۲ : مجروح شده؟! : اون قاپونو آچ يعنی بازش كن اون دررو. رزمنده ۱ : به سرعت بر می خيزد در اتاق را باز می كند. رزمنده ۲ : تو محوطه اس، اومده عيادت اون مجروحه. عسكری محكم بر سرش می كوبد. : ای وای، برو اون در رو ببند. محمدحسين در حالی كه بغض كرده، شانه های رضا را پی درپی تكان می دهد. : پاپونو اورت بابا، ای وای اگه بيفهمه... رزمنده ۱ به سرعت می رود و در اتاق را می بندد. : ريضا، بابا نمه الدو دور، دور قارداش. : رضا، رضا، اين دفعه منو تيربارون می كنه. رزمنده ۲ با پوشه ای مشغول باد زدن رضا می شود. با شتاب و عجله پوشه را تکان می دهد. رزمنده ۱ : نکنه مرده؟! : لال اول، الله علمه سين بابا. كاغذهای لای پوشه بر اثر بادزدن های رزمنده از لای پوشه بيرون می ريزد و بر سر و روی رضا پاشيده می شود. محمدحسين و عسكری با ديدن اين حادثه بر سر رزمنده ۲ فرياد می زنند. : چرا همچين می كنی تو؟! : ای بابا نيه بله ليين؟ اوضاع آشفته شده، ناگهان صدای در اتاق می آيد. محمدحسين و عسكری وحشت زده به در می نگرند. هر دو دستپاچه به يكديگر و سپس به می نگرند. : اينو بگير بلندش كنو بذاريم روی اون تخته. همزمان با ضربه دوم به در اتاق، محمدحسين و عسكری به كمك دو رزمنده، رضا را بلند می كنند و بر روی تخت كنار اتاق می گذارند. محمدحسين دستپاچه و بغض كرده رو به در اتاق می گويد: تشريفات داشته باشيد، دستمون بنده. از پشت در صدای شنيده می شود. صدای : برادر عسكری كجان؟ با صدای و سوال او، دنيا بر سر عسكری و محمدحسين خراب می شود. محمدحسين گريه اش گرفته، به سرعت خود را جمع می كند و با صدايی لرزان و عادی رو به در می گويد: بورداديول . صدای : يعنی چی برادر جان. عسكری با ايما و اشاره به محمدحسين اعتراض می كند اما معلوم نيست منظورش چيست. محمدحسين دستپاچه و گيج می گويد: يعنو اينجا هستش، آما دستش بنده ايشون... صورت رضا بی حالت است، اما ناگهان از حلقومش صدای خرخر برمی خيزد و به سرعت بلند و بلندتر می شود. با صدای خرخر رضا، محمدحسين و عسكری به شدت دستپاچه می شوند. محمدحسين در حالی كه از نگرانی اشك می ريزد، دست بر دهان رضا می گذارد تا صدای خرخر او قطع شود، اما صدای خرخر رضا با وضعی فجيع تر از بينی اش شنيده می شود. ديگر تمام دنيا برای محمد حسين و عسكری سياه شده است. ناگهان صدای از پشت در شنيده می شود. : چه اتفاقی افتاده؟ كسی مجروح شده؟ صدای خرخر رضا بيشتر و بيشتر می شود. محمدحسين و عسكری با دستپاچگی دهان رضا را گرفته اند، عسكری دست بر روی بينی رضا می گذارد، ناگهان انگار نفس رضا بند می آيد، به يكباره شروع به دست و پا زدن می كند و لگد محكمی به شكم محمدحسين می زند. محمد حسين فرياد خفه ای می كشد و در خود مچاله می شود. : وای ددم... صدای از پشت در با عصبانيت شنيده می شود. : برادر عسكری، برادر عسكری... مجتبی كه از وحشت نفسش بند آمده، نمی داند چه كند، با صدايی لرزان،ناخودآگاه می گويد: بله ... صدای : كسی مجروح شده؟ صدای خرخر رضا بالا و بالاتر می رود، محمدحسين با دل درد اين طرف و آن طرف می دود و از فرط اضطراب، اشك می ريزد. ضربات محكم تری به در می كوبد. مجتبی كه از وحشت كم مانده بميرد، به محمدحسين می نگرد. مجتبی: داره می آد تو... صدای : [با فرياد] برادرها چی كار می كنيد اونجا. محمدحسين ناخودآگاه به سمت در اتاق می رود و در را از پشت نگاه می دارد. عسكری نيز سعی دارد خرخر رضا را قطع كند. به يكباره، چشم باز می كند و با حالتی بسيار عادی و سريع دست عسكری را كنار می زند و بر تخت می نشيند و در عرض دو ثانيه به سمت پنجره باز اتاق می رود؛ از پنجره به داخل حياط می پرد و در حين دور شدن از پنجره برای محمدحسين و عسكری با حالتی بسيار عادی دست تكان می دهد. در اين هنگام و كه از اين حركت رضا خشك شان زده، به در اتاق نگاه می كنند. لحظاتی ناباورانه به در اتاق و پنجره می نگرند، به خود می آيد و با لكنت می گويد: ... سلام نليكم، شوما امری داشتيد. ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * با شنيدن صدای گريه ، پشت در بی حركت می ماند. باورش نمی شود كه صدای گريه از اتاق می آيد، لحظاتی می ماند. سپس با احتياط، لای در را باز می كند و را در پشت ميزش می بيند كه سخت می گريد و با خود نجوايی دارد. : خدا پشت و پناه هر دوتون... ناباور و غرق تعجب به می نگرد. سپس زير لب با خود نجوا می كند: يعنی اين همون كه رو به خاك سياه نشونده؟!! يعنی اين همون كه تو اون جاده ناامن، سوار ماشين ها شد؟ را با در جاده ای كوهستانی می بينيم. هر دو با لباس كردی كنار جاده ايستاده اند و گاه چند قدم راه می روند و گاهی برای ماشين در حال عبوری، دست تكان می دهند. : ، تو اين جاده مثل مور و ملخ و ريخته، اكثر اين ماشين ها كه عبور می كنن هستن، صلاح نيست سوار اونها بشيم. : نگران نباش برادر مجتبی. همزمان، يك ماشين كمپرسی از انتهای جاده نمايان می شود، می رود وسط جاده و به ماشين علامت ايستادن می دهد، ماشين كمپرسی به ناچار می ايستد. به محض ايستادن ماشين، ا سريع در سمت شاگرد را باز می كند و سوار می شود، در حين سوار شدن به می گويد: عجله كن بيا سوار شو. عسكری نيز به سرعت می آيد و در پی سوار ماشين می شود. راننده كمپرسی، با هيكلی بسيار قوی و بزرگ و با سبيلی پرپشت و آويزان دنده را جا می زند و ماشين حركت می كند. ساكت و بی صدا در كنارش نشسته و نيز با تشويش و نگرانی، زيرچشمی راننده را زير نظر دارد. راننده با لهجه بسيار غليظ كردی می گويد: خيلی وقته منتظر ماشينيد؟ : ای همچين. راننده: كرد نيستيد، از تهران آمديد؟ : ای همچين. راننده: هستيد يا ؟ : ای همچين... محرمانه اس. راننده: خوشم آمد، خوب حواس جمعيد. : اين جوری بهتره... خب، اوضاع كار و بار چطوره؟ زندگی می گذره؟ راننده: خوب می گذشت، خيلی خوب. : مگه الان نمی گذره. راننده: ای چی بگم، اين پاسدارهای خمينی مگه زندگی برای ما گذاشتن. : چطور؟ راننده: از وقتی كه اين بی پدر... چی بود اسمش اين پاسداره... پا تو اين منطقه گذاشته تمام كاسه كوزه مارو بهم ريخته. : كدوم پاسدار؟ راننده: اين پاسداره كه از تهران آمده... آهان ، از وقتی اين نامرد پاشو گذاشته تو اين منطقه، نفس همه مارو بريده، يه مشت رعيت گداگشنه كرد رو دور خودش جمع كرده، و همه حساب كتابارو ريخته به هم. تا قبل از آمدن اين بی پدر راحت از سليمانيه عراق، ودكا، ويسكی، پاسور می آورديم می فروختيم، آقايی می كرديم برای خودمان، چيزی نمانده بود كه خودمختار بشيم و كاروبارمون سكه بشه كه يك باره سر و كله اين پيدا شد، يك شبه شد رئيس جمهور ! نفس همه رو گرفت، ارباب شده رعيت و رعيت شده ارباب. : عجب، اين كه می گی چه شكليه؟ تا حالا ديديش؟ ادامه دارد... 🆔️ @javid_nashan
جاویدنشان
📚#وقتی_که_کوه_گم_شد 👇 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * ساكت و بی حركت در كنار راننده نشسته و به جاده می نگرد. راننده: می گن هيكلش مثل ديوه، قيافه اش رو هر كی ديده زهره ترك شده، مثل اجنه لابه لای هر كوه و دره ای پيداش می شه، تا حالا با پاسدارهاش به هر مقری حمله كرده اونجارو يه ساعته گرفته. يه جانوريه كه (، سركرده معدوم حزب منحله در . این حزب از اسفند ۵۷ به بعد در غائله تجزيه طلبی گروهك های ضدانقلاب در مناطق كردنشين غرب كشور نقش محوری را ايفا می كرد.) از اسمش وحشت داره. : پس اگه ببينيش نمی شناسيش، درسته؟ راننده: با این مشخصاتی که گفتن، چرا، تقریباً می شه شناختش، اما خدا نیاره اون روزی رو که باهاش روبرو بشم. : اگه من بهت بگم اون كه تعريفش رو شنيدی الان تو اين ماشينه چی می گی؟ راننده با شنيدن حرف ناگهان قاه قاه می زند زير خنده و در حين خنديدن يكی دوبار زيرچشمی به و سپس به می نگرد. او همچنان كه به قهقهه خنده اش ادامه می دهد، يكی، دوبار زيرچشمی به نگاه می كند. نيز، ساكت و بی حركت، همچنان به جاده می نگرد. صدای قهقهه راننده، رفته رفته به زوزه و سپس، كم كم به ناله تبديل می شود. دست های راننده شروع به لرزش می كند. كنترل فرمان گاهی از دستش در می رود. در اين لحظه، ساكت و آرام، با يك دست فرمان را می گيرد تا ماشين به چپ و راست نرود. راننده با ديدن اين عمل ، مانند زن های بچه مرده، با جيغ شروع به گريه می كند و از وحشت، بدون اين كه به نگاه كند، خود را به سمت در می كشد و پی در پی به جيغ كشيدن ادامه می دهد. - آخرين برگ از دست فريبا بر زمين می افتد. حميده كه در كنار پنجره ايستاده، با چهره ای خندان گوش می دهد. با سكوت فريبا، حميده به سرعت می چرخد و به فريبا می نگرد. در نگاهش اعتراض و ناراحتی موج می زند. فريبا به علامت پايان يافتن دستنوشته ها، دست هايش را می تكاند و به حميده می گويد: تموم شد. حميده (با عصبانيت فرياد می زند): اَه، خودم فردا می رم و همه اون كاغذهارو ازش می گيرم. □خيابان حميده و فريبا با لباس مدرسه با سرعت راه می روند، حميده عصبانی است و فريبا با نگرانی، در پی حميده با شتاب حركت می كند. فريبا سعی دارد حميده را آرام كند و جلوی عمل او را بگيرد. فريبا: اين كارو نكن، همه چی خراب می شه، اگه تو بخوای همه اون كاغذهارو بگيری، پسره از ماجرا سر در می آره، اون وقت ممكنه تاقچه بالا بذاره و كاغذهارو به تو نده، بعد می دونی چی می شه؟ اون كاغذهارو می بره هفت لا قايم می كنه تا از تو بله بگيره. حميده خريت نكن، اون الان آرزوی اينو داره كه تو بهش محتاج بشی. اگه اينو بفهمه ديگه تو پياده ای و اون سواره، اوضاع رو بهم نريز، بذار بی سر و صدا از چنگش بيرون بياريم. حميده: چرا نمی فهمی، خسته شدم از اين تيكه تيكه خوندن ماجرا، بذار تا آخرش بخونيم، ببينيم اين بابا كيه. فریبا: می دونی اگه با این حالت بری تو مغازه و پدرش هم باشه، دیگه یه کلمه نمی تونی حرف بزنی؟ اگه پدرش تو مغازه باشه، امکان گرفتن اون کاغذها صفره، صفر...! تورو به خدا وایستا. آن دو، به چند متری مغازه که می رسند، فریبا با دست شانه حمیده را می گیرد، حمیده با کلافه گی می ایستد. حمیده: چی می گی تو؟ از دید راننده مراقب که از طرف مرد میانسال است، حمیده و فریبا را می بینیم که با هم جر و بحث می کنند، مرد ۱ به مرد میانسال می گوید: همون دختره س. راننده: مثل این که می خوان برن تو مغازه؟ مرد ۱: دیدی شک من بی مورد نبود؟ حمیده و فریبا در هفت هشت متری مغازه ایستاده اند و با هم بحث می کنند. ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan
جاویدنشان
📚#وقتی_که_کوه_گم_شد 👇 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * دوربین در داخل فاضلاب که به شکل تونل بسیار باریکی است قرار دارد، از پله ها پایین می آید و وارد تونل می شود، فضا به وسیله چراغ قوه ی قلمی، نیمه روشن شده است، پاهای تا بالای زانو در فاضلاب و کثافت فرو رفته، چهره را که از بوی بد فاضلاب در هم رفته می بینیم. * در یک پلان مادر آن دو دختر بچه را که نابیناست و چهره اش غرق خون است و با دست هايش به دنبال دو فرزندش می گردد و ضجه می زند، ديده می شود. در پلانی ديگر، عبور دو برانكارد كه پيرزن و پيرمرد مجروح بر روی آنها هستند، ديده می شود. * در فاضلاب شروع به حركت می كند. در سقف فاضلاب، چند موش ديده می شوند كه خود را به داخل آب فاضلاب پرتاب می كنند. احمد با شتابی بيشتر حركت می كند. □دوراهی فاضلاب تا كمر در داخل فاضلاب فرو رفته صورتش خيس عرق و بر شانه اش موشی ديده می شود، بسيار خونسرد با دست موش را می گيرد و او را به دیواره فاضلاب می چسباند، سپس با تقلّا سعی می كند تا سريع تر به جلو برود. □سه راهی حالا تا سينه در داخل فاضلاب فرو رفته و با صورتی خيس از عرق، به سه راهی می رسد، سه طرف را می نگرد، در كنار خود، پلكان ميله ای را می بيند، به سمت آن رفته و از پله هايش بالا می رود. □چهارراه اصلی شهر درپوش گرد و فلزی در كف خيابان از جا درمی آيد و به كناری گذاشته می شود. سر از دهانه فاضلاب بيرون می آيد، چشم های مصمم و خونسرد، اطراف را می نگرد. گويا چهارراه را شناخته است. دست های ، درپوش فلزی فاضلاب را به روی دهانه فاضلاب می كشد و خودش دوباره به داخل كانال فاضلاب می رود. □تونل اصلی - تونل فاضلاب قدری گشادتر است. با صورتی لجنی و در حالی كه بر دو طرف شانه اش دو، سه موش ديده می شود به جلو می آيد. دست با خونسردی موش ها را از روی شانه اش برمی دارد و آهسته به ديواره های تونل می چسباند. با عجله به پيش می آيد. ناگهان زير پايش خالی می شود و تا گردن در داخل فاضلاب فرو می رود. به سرعت سعی می كند مسير خود را اصلاح كند تا از آن فرو رفتگی بيرون بيايد. پس از طی يكی دو متر، تا سينه از داخل فاضلاب بيرون می آيد، همچنان با تمام قدرت به جلو می رود. □پيچ دوراهی تونل گشادتر شده و از انتهای راه سمت چپ، قدری نور كمرنگ مهتاب ديده می شود سريع به راه سمت چپ می پيچد. و نفس نفس زنان به جلو می رود. □دهانه فاضلاب دهانه فاضلاب از بيرون دیده می شود. با پيكری غرق لجن از دهانه فاضلاب بيرون می آيد، چشم های مصمم و خسته اطراف دهانه را می نگرد. از ديد اطراف را می بينيم، كوره راهی در كناره شهر، در زير نور مهتاب ديده می شود. چشم های به كوره راه خيره می ماند. □مقر سپاه مريوان،دفتر فرماندهی در زیر پنجره اتاق که مشرف به حیاط است، گربه يك چشم در آفتاب نشسته و مشغول خوردن تكه گوشتی است. دوربين از روی گربه بالا می آيد و در قاب پنجره اتاق قرار می گيرد. از پشت پنجره، را می بينم كه كنار چراغ والور، دو زانو بر زمين نشسته و با گفتگو می كند. □داخل اتاق فرماندهی سپاه با دقت به می نگرد. برگ سفيد كاغذی را كه بر روی آن خطوط متقاطعی ترسيم شده، در مقابل بر زمين می گذارد و با حرکتِ انگشت سبابه بر روی خطوط سياه رنگ، بدون اين كه بدون اینکه به نگاه كند می گويد: هشت تا دهنه فاضلاب توی اين محدوده داريم، هر هشت تارو، ده پونزده متر می ری تو، از همون جا شروع می كنی مين گذاری كردن. حواست باشه با مين و سيم تله، کاملاً راه رو ببند. البته استتار مین ها شرطِ اول کاره برادر جان!... : چشم، رو چِشَم... اما چیزه... این خانم ام... چطور بگم، همون جوری كه می دونيد دو ماهه كه من با خانم ام... : ازدواج كرديد. : بله... شما هم محبت كرديد اجازه داديد كه ايشون رو بيارم ... خوب الحمدلله تو بيمارستان پيش خودم مشغول فعاليته. : برادر جان هيچ رودربايستی نكن، اگه می بينی كه خانومت تحمل این مأموريت رو برای تو نداره، اصلاً به خودت فشار نيار. من يكی ديگه از اين برادرها رو می فرستم. : نه ، مطلب بالاتر از اين حرفاست. ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * : برادر جان، من كاملاً درک می کنم، توی ماه های اول، بین زن و شوهر علاقه و محبت خيلی شديده و زود برای هم نگران می شن، اصلاً خودت رو ناراحت نكن، من كس ديگه ای رو می فرستم. : نه ، اصلا اجازه بديد اين مأموريت رو با خانوم ام انجام بدم. : با خانومت؟!!! : بله، چون بهش قول دادم. : چه قولی؟!! : قول اين كه، اگه تو هر مأموريتی اونم بتونه همكاری كنه باید همراهم بیاد. : يعنی تو اين كار می تونه با تو همكاری كنه؟! : ظاهرا؛ چون توش درگیری نیست. : از کجا معلوم؟ : بله، معلوم نیست، ولی اگه اجازه بدید، بذارید که همراهم باشه. چون ظاهراً بی خطره. لحظاتی سکوت می کند. سپس با صدایی آرام می گوید: تیر اندازی بلده؟ : خیلی بهتر از من. : فرز و چابك هست؟ : اگه بيشتر از من نباشه كمتر نيست. در اين لحظه، سرش را از چارچوبِ درِ اتاق داخل می کند و خطاب به و می گويد: ما هم هستيم. و به نگاه می كنند، تعجب كرده، با لبخند به می گويد: تو چی شمام هستی؟ : تو گپ زدن، دل و قلوه دادن، تحويل گرفتن، بابا به پيغمبر ما هم آدميم. ناسلامتی ما عزب اوغلی هستيم، بيشتر محتاج محبتيم، يه چهار ثانيه هم با ما گپ بزن . يتيميم، غريبيم، فقيريم، حقيريم، اسيريم، بابا اسيرتيم . قبض مارم تحويل بگير يه مُهری بزن، یه وقت می بينی از كمبود محبت بيهوش شديم و كار داديم دستتون ها، برادر مجتبی سابقه من رو داره. قبضی را كه در دست دارد دراز می كند و می گويد: مجتبی جون، دستات پاكه اينو بگير، بده خدمت ، شايد يه نونی گير ما بياد. بر می خيزد و قبض را از می گيرد. دستواره آرام به می گويد: خوب جا خوش كردی اينجاها، يه نسخه ای برات پيچيدم كه چشات رو تا لحظه شهادت چپ می كنه. قبض را می گيرد و زيرلب به می گويد: عمراً... حالا اين قبض جنابعالی چی چيه؟! قبض را از می گيرد و مشغول پاراف كردن آن می شود، خطاب به می گويد: حواله آرد اين ماهِ شهره. □اتاق اتاقی بسیار محقّر، بر روی جعبه بزرگ مهمات، آينه شمعدانی زيبا و ظريفی قرار دارد. در حال جاسازی وسايل مين گذاری در ساك است. همسر مجتبی در حال خواندن نماز است. عقربه های ساعت روميزی چهار صبح را نشان می دهد. همسر سلام نماز را می دهد. در حين كار خطاب به او می گويد: هنوز روی تصميمت هستی فاطمه خانوم؟ فاطمه در حالی كه مشغول ذكر گفتن است هيچ نمی گويد. : بازم می گم، اونجا همچين بی خطرم نيست ها؟ فاطمه همچنان با تسبيح ذكر می گويد. : اونجا فاضلابه، از اسمش معلومه چه جور جائيه، تاريك و كثيف. بوی گندش حالِ آدمو به هم می زند. فاطمه به حالت اعتراض، ذكر سبحان الله را با صدای بلند تكرار می كند. بی توجه به اعتراض همسر ادامه می دهد. مجتبی: احتمال اينم هست كه تو يه همچين جايی درگيری پيش بياد و كار بيخ پيدا كنه. فاطمه با صدای بلندتر سبحان الله می گويد. همچنان بی توجه ادامه می دهد. : هيچ می دونی اگه اتفاقی برات بيفته، مادر و پدرت چی به من می گن؟ با لباس سفيد عروسی برديش و جنازه اش رو لجنی برگردوندی. ناگهان ذكر فاطمه تمام می شود و از كوره در می رود. فاطمه: بابا مخِ منو خوردی مجتبی، می دونم، می دونم، می دونم، با دونستن ِهمه اینا تصمیم دارم باهات بیام. فاطمه به سرعت از جا برمی خيزد و در حالی كه سجاده اش را با حركاتی عصبی جمع می كند، ادامه می دهد: تورو خدا نگاه كن ها، يه مأموريت می خواد منو ببره، یه خروار منّت و تذكر و هشدار و آژير قرمز رو سر و كله ام می ذاره... الله اكبر! با لحنی بسيار جدی سر می چرخاند به سوی فاطمه و می گويد: اينم آخرين اتمام حجت، گوش می دی بگم يا نه؟ فاطمه با كلافه گی می آيد و در برابر می ايستد و می گويد: بفرماييد، سراپا گوشم. با كلمات شمرده می گويد: اگه يه وقت شهيد شدی، ننشينی گريه كنی ها، گفته باشم. فاطمه با شنيدن اين جمله، با صدای بلند می خندد. مجتبی هم. : راستی يادم رفت اين رو هم بگم، تو فاضلاب تا چشم كار می كنه، موش وول می زنه، تازه، يه عالمه سوسك هم هست ها. ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan
جاویدنشان
📚#وقتی_که_کوه_گم_شد 👇 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * فاطمه با چشمان وحشت زده به می نگرد و با صدايی اندكی لرزان، می گويد: خب، گيريم كه باشه، پس تو اونجا چيكاره ای؟ با تعجب به همسرش نگاه می كند و می گويد: بله؟!!! خانوم من دارم می رم اونجا مين گذاری كنم، نه اين كه محض دلِ شما، از چپ و راست، سوسك و موش بكشم. فاطمه: خب، خودم می كشم. : شما بايد به من كمك كنی. يادت رفت؟ فاطمه: در حالی كه به شما كمك می كنم، سوسك و موش هم می كشم. : عجب بدبختی گير كرديم ها. فاطمه: می شه بپرسم شما توی مأموريت چرا اين قدر حرف می زنيد. : من؟! فاطمه: هيچ دوست ندارم گزارش اين بی انضباطی های شمارو به بدم. : بله!!!؟ □خيابان و همسرش در تاريكی از عرض خيابان می گذرند. اطراف را زير نظر دارد، همسرش نيز نگاه های او را زير نظر دارد. فاطمه: همش احتياط، همش مواظبت، بابا هيچ كسی نيست... انگار اينجا هم سر سفره عقده. با شنيدن سفره عقد به فاطمه می نگرد و در حال راه رفتن با لحنی جدی می پرسد: مگه سر سفره عقد چيكار كردم؟ فاطمه: هيچی، توی بله گفتن، به جای من، شما لفت می دادی. : من؟ فاطمه: بله شما، برای گفتن يه بله هی استخاره می آوردی و اينور و اونوررو نگاه می كردی. يادت رفته ذكر احتياط احتياط گرفته بودی. : حيف كه تو مأموريتيم. فاطمه: مگه تو مأموريت نمی شه درباره زندگی حرف زد؟ : پيشنهاد می دم بريم تو فاضلاب و درباره اجاره خونه و قسطِ قالی ماشينی و آينده زندگی مون بحث كنيم. فاطمه: خيلی خوبه، منتها برای يه بار هم شده منطقی بحث كن. با اين جمله فاطمه، در جا می ايستد و با حالت آتش گرفته و با صدايی خفه می گويد: فاطمه بس كن چرا با اين زبونت گوشت تن منو آب می کنی؟ فاطمه با ديدن خشم و عصبانيت شوهرش، كودكانه می خندد و در حالی كه به راه می افتد چنين می گويد: آخه پسر جون، چطور هنوز شوخی ترين حرفارو جدی می گيری؟ مُردم از سادگی تو به خدا. مات و مبهوت به همسرش می نگرد و سپس با گام هايی سريع حركت می كند و زير لب با خود می گويد: به خدا راست گفتن كه زن بلاست، بلا. فاطمه: و خدا هيچ خونه ای رو بی بلا نكنه. : خوب البته، اما توی مأموريت خوب نيست بلا سر آدم بياد. □خیابانی خلوت و فاطمه به سمت درپوش فلزی فاضلاب، که در کنار خیابان قرار دارد می آیند. تنها صدای جیرجیرک ها و قدم های آن دو به گوش می رسد. به محض رسیدن به کنار دریچه فاضلاب، به کمک دو میله فلزی، که در سوراخ های درپوش می اندازد، با یک حرکت درپوشِ فلزی فاضلاب را از جا در می آورد. دوربین داخل فاضلاب صحنه کنار رفتن درپوش را نشان می دهد. از زاویه پایین، و همسرش را در کنار دهانه فاضلاب می بینیم. همزمان، موسیقی دلهره آوری که نجوای موش ها در لابه لای آن شنیده می شود، با تصویر همراه می شود. نور چراغ قوه به وسیله در داخل دوربین می تابد. سپس، نخست وارد فاضلاب می شود و در پی او همسرش، ما پاهای محتاط را می بینیم که از پله های فلزی پایین می آید. ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan
جاویدنشان
📚#وقتی_که_کوه_گم_شد 👇 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * □اتاق ، مريوان در حالی كه زانوهای خود را در بغل گرفته و به ديوار تكيه داده در فكر است. لحظاتی می گذرد، ناگاه تصميمی را بلند می كند، به سرعت برمی خيزد و در حالی كه فانسقه و كلتش را می بندد و پوتين هايش را به پا می كند، از اتاق خود بيرون می زند، هوا بين الطلوعين است. را در محوطه مقر سپاه می بينيم كه از درِ جبهه بیرون می زند. □فاضلاب تا به زانو در فاضلاب فرو رفته و مشغول مين گذاری است. همسرش فاطمه در حالی كه ساك وسايل را در دست دارد، با چشمان وحشت زده اش، اطراف را می نگرد. ناگهان چشمش به پشت می افتد، موشی بر پشت او راه می رود. فاطمه بی اختيار جيغ بلندی می كشد. از وحشت در جا می چرخد و به همسرش می نگرد. : چيه؟!! چی شده؟ كی بود؟ فاطمه در حالی كه با انگشت، پشت را نشان می دهد، با لكنت می گويد: موش!!! موش رو پشتته. با شنيدن سخن فاطمه، نفس حبس شده اش را خارج می كند و با عصبانيت می گويد: نمی شه شما، با اين همه شجاعتی كه داريد، برگرديد منزل و مَنو با اين موش ها تنها بذاريد؟ فاطمه كه از جيغ زدن خود پشيمان و شرمنده شده، سرش را پايين می اندازد. با مشاهده شرمندگی همسر می گويد: اون سيم تله رو بده من، اون سيم نازكه رو... زودباش خانوم. فاطمه در زير نور چراغ قوه، در داخل ساك، به دنبال سيم تله می گردد. ناگهان در داخل ساك موشی را می بيند، ناخودآگاه دستش را از ساك بيرون می كشد و از وحشت چشمانش بيرون زده. ، همچنان برای گرفتن سيم تله، دستش را دراز كرده است. فاطمه مات و متحير به داخل ساك می نگرد، دستش بی حركت مانده. ، كلافه می گوید: گفتم اون سيم نازكه رو بده. دير شد. فاطمه بی هيچ عكس العملی همچنان به داخل ساك خيره است، ناگاه نشانه های اخذِ تصميمی دشوار، در چهره اش هويدا می شود. به يكباره دست در ساک می کند و موش را می گیرد و از ساک بیرون می اندازد. سپس بدون اين كه به نگاه كند، به دنبال سيم تله می گردد. با ديدن اين عمل همسرش، لبخندی كم رنگ بر لبانش نقش می بندد. دست فاطمه دراز می شود و سيم تله را به سمت می گيرد. در يك لحظه، نگاه هر با هم تلاقی می كند. بی كلام و با لبخند، از همسرش تشكر می كند و فاطمه نيز، لبخند پيروزمندانه ای می زند. *** □دهانه خارجی و انتهايی فاضلاب در حالی كه با دقت اطراف را زير نظر دارد، به سمت دهانه فاضلاب نزديك می شود. به محض رسيدن به دهانه، گوش تيز می كند. هيچ صدايی از داخل كانال فاضلاب شنيده نمی شود. از دهانه فاضلاب فاصله می گيرد و به سمت كوره راه گام برمی دارد پس از مسافتی كه طی می كند، می ايستد، انديشناك به انتهای كوره راه می نگرد و زير لب می گويد: امشب بايد چشم انتظارشون باشيم. ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * □دهانه فاضلابی ديگر - داخلی با سر و كله ای آشفته و خيس از عرق، مشغول مين گذاری است، همسرش در حالی كه به او كمك می كند می گويد: من كه خيلی خوشحالم، تو چی؟ : من؟ نه من خيلی بدحالم. فاطمه با شنيدن پاسخ شوهر، اخم هايش در هم می رود و گله مند می گويد: حدس می زدم يخچال. با تعجب نيم نگاهی به فاطمه می اندازد و می گويد: منظورت به منه؟ فاطمه: نه به خودمه. : من که دارم شُرشُر عرق می ريزم، كجام به يخچال ها می خوره؟ فاطمه: احساساتت. انگار نه انگار كه اولين باره تو انجام يه مأموريت من باهاتم. در حين انجام كار، تازه متوجه منظور همسرش می شود. لبخند می زند و می گويد: آخه وقتی تو کنارمی، اصلاً احساس مأموريت نمی كنم. حس می كنم كه تو خونه دارم كار انجام می دم. فاطمه با اعتراض می گويد: يعنی خونه رو داری مين گذاری می كنی؟ بدون توجه به سوال همسر می گويد: آره ديگه. (تازه متوجه حرف همسرش می شود با دستپاچگی رو به او می كند)... نه بابا، كدوم احمقی خونه اش رو مين گذاری می كنه؟! ناگهان از سمت دهانه نيمه باز فاضلاب، صدای گام های كسی می آيد كه رفته رفته به دهانه نزديك می شود. با شنيدن صدای گام ها به سرعت انگشت بر بينی می گيرد و همسرش را دعوت به سكوت می كند. فاطمه هم كه متوجه نزديك شدن گام ها شده با وحشت به شوهرش می نگرد. سپس با نفس حبس شده به دهانه فاضلاب نگاه می كند. درپوش فاضلاب اندكی نيمه باز است. صدای پا نزديك و نزديك تر شده و در كنار درپوش فاضلاب قطع می شود. با ايستادن گام ها، بی صدا دست می برد و اسلحه اش را برمی دارد. سپس با احتياط، به زحمت گلنگدن آن را می كشد و به همسرش اشاره می كند كه از زير دهانه فاضلاب كنار برود. لحظات به كندی می گذرد. چشم های هر دو به سمت دهانه فاضلاب دوخته شده. هيچ صدايی شنيده نمی شود. ناگاه صدای كنار رفتن درپوش فاضلاب شنيده می شود. بر صورت فاطمه عرق نشسته. دست هايش به آرامی گلنگدن اسلحه اش را می كشد.، نور چراغ قوه ای از بالای دهانه به داخل فاضلاب می افتد. و فاطمه، ساكت و بی صدا، به حركت نور چراغ قوه خيره شده اند. ثانيه ها به كندی ساعت می گذرد. انگشت ماشه اسلحه اش را به نرمی لمس می كند. ناگاه نور چراغ قوه خاموش می شود و پس از چند لحظه، صدای درپوش فاضلاب می آيد كه بر روی دهانه قرار می گيرد. به محض بسته شدن دهانه فاضلاب، چراغ قوه در دست فاطمه روشن می شود و ما فضای فاضلاب را واضح می بينيم. او با صدای آرام و آهسته از سؤال می كند: يعنی كی بود؟! ، متفكر به همسرش می نگرد، سپس شانه هايش را به علامت ندانستن به بالا می اندازد. ناگاه به سرعت وسايلش را جمع می كند و خطاب به فاطمه می گويد: سريع جمع كن بريم، وقت كمه، هنوز پنج تا ديگه مونده. فاطمه در حالی كه به سرعت مشغول جمع آوری وسايل می شود، می گويد: من فكر نمی كنم اون آدم از دهانه فاضلاب زياد دور شده باشه، معلومم نيست، شايد يه گوشه كمين نشسته تا ما بيرون بيائيم، به نظر من صلاح نيست الان از اين تو بيرون بريم. : ما از اين جا بيرون نمی ريم، از توی همين دهليز، می ريم سمت دهنه بعدی. فاطمه: فكر خوبيه. در حالی كه وارد جويبار لجن می شود خطاب به همسرش می گويد: عجله كن فاطمه، اگه هوا روشن بشه، بيرون اومدن از كانال فاضلاب جلوی چشم مردم غير ممكنه. فاطمه در حالی كه در پشت سر حركت می كند و تا كمر وارد لجن شده، به لجن ها و ديواره فاضلاب نگاه می كند. زن و شوهر با عجله و شتاب در لجن ها به جلو می روند، پس از چند لحظه، فاطمه با لبخند می گويد: كاش می فهميدی چقدر برام شيرينه؟ : چی شيرينه؟! فاطمه: برای سلامتی و امنيت مردمی كه همين حالا، بالای سرمونن و تو خونه هاشون خوابيدن، تا كمر تو لجن برم. : شيرين تر از اين می دونی چيه؟ فاطمه: نه چيه؟ : يه دوربين باشه و از اين وضع تو، كه توی لجن داری شنا می كنی، فيلم بگيره و ببره به بابات نشون بده. فكر كنم با ديدن اين وضع، بابات يا سكته كنه يا برای سر من يه ميليون جايزه بذاره. فاطمه: آقا جون وقتی روز عقد اون دفتررو امضاء كرد، می دونست تنها دخترش رو به كی داره می ده. : می دونست؟ من فكر نمی كنم. فاطمه: چرا می دونست، خودش بِهِم گفت. : از من گفت؟ فاطمه: آره، گفت فاطمه؛ تو خوشبخت می شی، چون شوهرت عاقل ترين ديوونه دنياست. كه تا سينه در لجن فرو رفته و با عجله به جلو می رود می گويد: حالا ببينم، واقعاً تو با این موش ها و لجن فاضلاب، احساس خوشبختی می كنی؟ فاطمه: هركس كه شانس بياره و بتونه برای يه شهر مادری كنه، خوشبخت ترين زن دنياست. : خدای بزرگ، باز خانوم افتاد رو دنده شعر! ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan
جاویدنشان
📚#وقتی_که_کوه_گم_شد 👇 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * □خیابان، کنار دریچه فاضلاب دو گیره فلزی را داخل سوراخ های درپوش فاضلاب می اندازد و با یک حرکت در را از جا در می آورد. سپس نور چراغ قوه را به داخل فاضلاب می اندازد و با دقت به داخل آن می نگرد. سپس زیر لب می گوید: هنوز اینجا نرسیدن... به آسمان و اطراف می نگرد، هوا به روشنی می رود. با دلواپسی به داخل فاضلاب می نگرد و با کمی تشویش می گوید: عجله کنید بچه ها، هوا داره روشن می شه. پای درپوش فاضلاب را به جایش سُر می دهد. سپس حرکت می کند و از آنجا دور می شود. □داخل مجرای فاضلاب، زیر دهانه دیگر و همسرش در زیر در پوش فاضلاب دیگری مشغول مین گذاری دیواره ها هستند. سر و وضع هر دوی آنها لجنی و آشفته است. با عجله کار می کند و همسرش نیز مانند یک دستیار ماهر به او کمک می کند. : مثل این که تا بین من و تو حرف زدن ممنوع نشه، کار پیش نمیره. فاطمه: منم همین نظر رو دارم، پس تا تموم شدن کار، حرف بی حرف. با دو انگشت به فاطمه اشاره می کند که اَنبُر دَم باریک را به او بدهد. فاطمه خنده اش می گیرد، در حالی که دَم باریک را به می دهد می گوید: نه دیگه اینجوری. □زیر یک درپوش دیگر مجرای فاضلاب_داخلی و همسرش مشغول مین گذاری هستند. □مکانی دیگر در مجرای فاضلاب_داخلی کار مین گذاری در آنجا را تمام می کند. □شهر خورشید تقریباً بالا آمده و تمام شهر روشن است. □حیاط خانه دو جفت پوتین لجنی، جلوی در ورودی راهرو، دیده می شود. □شهر قرص خورشید آرام دیزالو می شود به هلال ماه. لانگ شات را می بینیم که چراغ های بی شماری در آن سوسو می زند. لانگ شات شهر دیزالو می شود به صفحه ساعتی که عقربه ثانیه شمار آن تیک تیک کنان حرکت می کند. عقربه ساعت بر روی یک ربع به دوازده می باشد. ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan
جاویدنشان
📚#وقتی_که_کوه_گم_شد 👇 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * □خانه ساعت شماطه دار، تيك تاك كنان، در جلوی آينه شمعدان ديده می شود. و فاطمه ساكت و بی صدا زانوهايشان را در بغل گرفته اند و به عقربه های ساعت خيره شده اند. - تصوير ساعت ديزالو می شود به لانگ شات نيمه تاريك شهر. بر روی تصوير شهر، صدای تيك تاك ساعت شنيده می شود، همراه با صدای ساعت، تصاوير زير پی در پی، اما آرام به دنبال هم می آيند: - لانگ شات خيابانی. - لانگ شات خيابانی بزرگ تر. - تصوير بسته از درپوش فلزی فاضلاب. - تصوير تعدادی خانه كه در تاريكی به خواب رفته اند. - تصوير در پشت بام ساختمان مقر سپاه شهر. - تصوير خيابانی از شهر. - تصوير خيابانی باريك تر. - تصوير ساعت شماطه دار. - تصوير صورت كه به ساعت خيره است. - تصوير صورت همسرش كه به ساعت می نگرد. - تصوير ميدان شهر. - تصوير درپوش فلزی فاضلاب. - تصوير ديگری از درپوش فاضلاب ديگر. - تصوير بسته درپوش فلزی فاضلابی ديگر. - دوربين با حركتی نرم، به چند درپوش فاضلاب در مكان های مختلف نزديك می شود. - تصوير ساعت شماطه دار كه ساعت ۱ بامداد را نشان می دهد. - تصوير كه به ساعت مچی اش می نگرد. - تصوير صورت و همسرش. - تصوير عقربه های ساعت شماطه دار. - تصوير لانگ شات نيمه تاريك شهر. - تصوير نزديك شدن به درپوش فاضلاب، ناگهان با انفجاری، درپوش فلزی فاضلاب به هوا پرتاب می شود. - انفجارهای پی درپی كه باعث بيرون پريدن درپوش های فلزی فاضلاب می شود. - و فاطمه با صورتی خندان به داخل حياط می دوند. - نيروهای سپاه، به شكل ستون با هدايت و به سمت خروجی مقر، بدو رو حركت می كنند. - چراغ های خانه ها و اتاق ها در شهر، پی در پی روشن می شود. - در داخل ماشين می نشيند و در را می بندد. ماشين به سرعت حركت می كند و از در خارج می شود، نيروها با عجله مشغول اعزام به شهر هستند. - و فاطمه در وسط حياط، روبه روی هم نشسته اند و با نگاهی سرشار از حس تفاهم و چشمانی پر اشك به يكديگر نگاه می كنند. : هركس كه برای يه شهر بتونه مادری كنه خوشبخت ترين زن دنياست. شعر قشنگی گفتی فاطمه. فاطمه: عجله كن بريم توی شهر. - نيروهای داخل خيابان های با عجله حركت می كنند. - از دهانه فاضلابی همچنان دود بيرون می آيد. ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan
‍ 🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 📚وقتی که کوه گم شد * * □اتاق واحد تداركات ۲۷ در زير پتو، در خوابی عميق فرو رفته و از ته دل خروپف می كند، وسايل و اشياء اتاق حكايت از مسوول تداركات بودن دارد. به سرعت وارد اتاق می شود و در حالی كه را تكان می دهد می گويد: پاشو، جناب واحد تداركات، پاشو، داره می آد. ، در حالی كه چشم هايش همچنان بسته است، در زير پتو غلتی می زند و زير لب می گويد: باشه، باشه، بلند شدم. كه قدری خيالش راحت شده، به سرعت از اتاق خارج می شود. دوربين به صورت غرق خواب نزديك می شود. صدای آرام خُر و پُف دوباره شنيده می شود. به محض رسيدن دوربين به نمای بسته صورت ، ناگهان صدای فرياد از اتاق مجاور به گوش می رسد. : برپا، برپا، گرفته خوابيده... ِ همزمان چشمان با وحشت باز می شود، نخست چشم هايش گيج خواب است، قدری گوش تيز می كند. دوباره صدای فرياد شنيده می شود كه... صدای : مگه نگفته بودم كه اگه نياييد پوستتون رو می كنم؟ اينجا رو با تنبل خونه حضرتی عوضی گرفتين! بله؟! چشمان مجتبی از وحشت گرد می شود، قدری مكث می كند و سپس با سرعتی باور نكردنی از جای خود می جهد، درست مانند فنری كه رها شود، پتو به يك سمت می افتد، شلوار به سرعت به پا می رود، كبريت برداشته می شود، گاز پيك نيكی سريع روشن می شود و كتری بزرگ بر روی گاز گذاشته می شود. مجتبی با سر و مويی آشفته و گيج، به سرعت مشغول چيدن ليوان ها در سينی می شود. در اين لحظه، ناگهان در اتاق با شتاب باز می شود. و وارد اتاق می شوند، با صورتی سرخ از خشم، به بالای سر م می آيد. برای تظاهر به كار، بدون نگاه به ، می گويد: مخلصيم حاج آقا. با نگاهی خشمگين به حركات می نگرد، سپس به كتری و گاز و ليوان ها نگاه می كند. چشم های خواب آلود و گيج از پهلو هوای را دارد. : برادر داری چيكار می كنی شما؟ بدون معطلی پاسخ می دهد: الان برادرها از صبحگاه برمی گردن، خب می خوام براشون چايی بريزم. با نگاهی نافذ به و كتری می نگرد. سپس سريع خم می شود و ليوانی را برمی دارد و جلوی می گيرد و می گويد: خب، بريز ببينم. به ليوان دست نگاه می كند و سپس زيرچشمی به كتری روی گاز، نمی داند چه كند. : چيه، پس چرا معطلی؟ بريز ديگه. كه حسابی وامانده است، با دستگيره ای كتری را از روی گاز برمی دارد و در حالی كه اين پا و آن پا می كند، ناگاه با خجالت و شرم می گويد: ببخشيد حاج آقا... واقعيت اش اينه كه... با عرض معذرت، تو كتری آب نيست. با شنيدن اين حرف، با نگاهی نافذ و ساكت به چشم های و سپس به كتری خيره می شود. لحظاتی سكوت بر اتاق حاكم می شود. به يكباره به سمت در اتاق می چرخد و در حال خروج می گويد: نه... اين طوری نمی شه. با خروج ، از فرط ناراحتی، بی هوا لوله كتری را می گيرد. ناگهان جيغی كوتاه می زند و كتری داغ را بر زمين رها می كند و دست سوخته اش را پی درپی تكان می دهد. ادامه دارد... 🆔️ @javid_neshan