پسر قرتی و شیطونمون
دلباخته دختر مذهبی و سربهزیر شده
بدبخت جرات گفتن هم نداره، یواشکی تو دلش قربون صدقهش میره😂😉
بیا ببین چیا تو دلش میگذره اخه حیوونکی😍❤️
https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
شامار واقعیه بدو بخون از دستش نده🧕🏿👨🏿⚕😉😵
#دِلنیا عرق پیشانی امیرپویان را پاک کرد. چرا دلش برای امیرپویان آنقدر ضعف میرفت و گریه میکرد؟ مشغول شمردن زخمهایش بود که عمویش گفت:
-دلنیا چشم از صورت دکتر بزرگمهر برندار. تنفسش باید منظم چک بشه. الان میرسیم بیمارستان!
#دلنیا چشمی گفت و خیرهی صورت #امیرپویان شد. با چشم روی اجزای صورتش میچرخید که همان لحظه...😱
https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
رمان 💞شامار💞
واقعی و از سرگذشت اعضا در کانال بالا😍😵
برای تهیه لینک وی آی پی رمان شامار بفرمایید پیوی
@HappyFlower
☸️ تابآوری در کودکان
👨🏻🏫هر چه زخم و صدمه، زودتر فرآیند بهبودی را طی کند و به روز اول برگردد، یعنی سیستم ایمنی بدنمان تاب و توان بیشتری دارد. روح و روان هم برای مقابله با استرسها و ناملایمات، نیاز به امکانات و تجهیزات خاصی دارد که شالوده تابآوری را تشکیل میدهند.
📌 این امکانات به بچهها کمک میکند تا با استرسهایی مانند ترس از شکست کنار بیایند و از شکست، پُلی برای موفقیت بسازند.
✅ آیدی دریافت سؤالات👇
@pasokhgo313
📎 #مشاوره
📎 #تاب_آوری
📎 #فرزند_پروری
@banketolidat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
رمان فول عاشقانه
عروسک پشت پرده
نوشته فاطمه صداقت
جهت سفارش بفرمایید پیوی
@HapyyFlower
بخشی از مصاحبه نویسنده با رادیو جوان که داخل ایران صدا موجوده 🌹
اردیبهشت ۱۴۰۱
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺♥️༻๏◉ فاطمه صداقت کوچه پشتی #قس
🌾🍃﷽🍃🌾
◉๏༺♥️༻๏◉
فاطمه صداقت
کوچه پشتی
#قسمت_78
◉๏༺♥️༻๏◉
با هیجان به مهسا و سبحان نگاه کردم. ذوقم از دو طرف لبم که کش آمده بود بیرون پرید.
-آخجون. ممنون!
سمت آشپزخانه رفتم. مادرم لیوان شربت را دستم داد. خسته نباشید گفت. لیوان را یک نفس سر کشیدم. مادرم با لبخند نگاهم کرد.
-دستت درد نکنه مامان، عالی بود.
سمت سینک رفتم تا لیوان را بشورم. مادر داشت مربای آلبالو درست میکرد. جلو رفتم و بو کشیدم. دلم حسابی غنج رفت.
-وای مامان هوش از سرم برد.
مادرم آلبالوها را با کفگیر زیر و رو کرد:
-حاضر بشه شیشهی تو رو گذاشتم کنار خیالت راحت.
به پشت برگشتم. شیشهی استوانهای شکلم را دیدم. چند لحظه خیرهاش ماندم. مادرم جلو آمد. نگاهی به من و نگاهی به شیشه انداخت. آهسته روی شانهام زد:
-چی شد؟ رفتی تو فکر.
خندیدم. به مادرم نگاه کردم.
-دو سال پیش که مریم رنگ خریده بود یادته مامان؟ رنگ مخصوص نقاشی روی شیشه؟
مادرم روی صندلی نشست. یک پایش را روی دیگری انداخت و دامنش را مرتب کرد:
-آره جونم. که زدید گلدون خاله آتوسا رو شکستین.
زیر خنده زدم:
-مامان خوب یادته ها.
مادرم چشمکی زد.
-مامانا همیشه همه چیز یادشونه.
آن روز را خوب به خاطر داشتم. وقتی مریم در هنر جدیدی که یاد گرفته بود روی شیشه نقاشی میکشید. رنگ مخصوش را خریده بود و در خانهی خاله آتوسا ما دخترها داخل ایوان زیر سقف با نوازش نسیم عصرگاهی هرکداممان یک شیشه در دست گرفته بودیم و نقاشی مورد نظرمان را میکشیدیم. من گل میکشیدم ومریم آدم. مینا درخت میکشید و مهسا قلب. ساجده و سمانه هم جملههای زیبا مینوشتند. آن روز قرار بود تعمیرکار به خانهی خاله بیاید. نه عمو بهروز خانه بود نه محسن. عطری خانم که فهمیده بود گفته بود:
- چرا غریبی میکنین؟ سعید رو میفرستم تا کنارتون باشه.
خاله هم استقبال کرده بود. ما دخترها داخل ایوان داشتیم نقاشی میکشیدیم.
قرار نبود مرد تعمیرکار داخل حیاط بیاید. اما انگار کارش به آنجا گیر افتاد. ما که داخل ایوان بودیم و بیخبر. ناگهان صدای بلند و مردانهای از داخل خانه بلند شد:
-آقا صبر کن نرو. دخترها نشستن اونجا. یه یا اللهی چیزی بگو. یعنی چی سرتو انداختی پایین داری میری؟
مرد تعمیرکار هم حسابی ناراحت شده بود و با خشم گفته بود یا الله. ما دخترها هم جیغ جیغ کنان همگی سمت در اتاق مریم و مینا فرار کرده بودیم تا داخل اتاق برویم. همان اتاقی که به ایوان راه داشت. میان راه پای مریم به گلدان خاله آتوسا خورده بود و گلدان شکسته بود. خاله صدای شکسته شدن گلدان را شنیده بود و سمت حیاط دویده بود. ترسیده بود که ما دخترها آسیب ببینم. آن روز از اینکه سعید آنقدر حساس است خوشم آمده بود. از اینکه روی خواهرهایش غیرتی است.
-مهلا جان شیشه رو بردار بیار. مربا حاضر شد.
سمت مادرم چرخیدم. به این زودی حاضر شده بود یا من در هپروت گیر افتاده بودم؟
-مامان یهو ذهنم رفت به اون روز. یادش بخیر. چقدر از حرکت سعید ذوق زده شده بودم. این حساسیتش برام جذاب بود. غیرتش.
مادرم لبخند زد. شیشه را از دستم گرفت و مرباها را داخلش ریخت. از پشت سرم مهسا آمد. با صدای بلند گفت:
-مهلا شکمو بجنب دیر شد. بریم سینما.
مادرم شیشه را پر کرد و گوشهای گذاشت تا خنک شود:
-بذار بچهام یه ذره مربا بخوره تازه از راه رسیده.
مهسا سمتم آمد و بازویم را کشید:
-براش میخرم تو سینما بخوره. دیره.
همراه با مهسا سمت اتاق رفتیم. انگار که چیزی یادم آمده باشد دوباره سمت آشپزخانه برگشتم. مهسا حرصی شده بود. مادرم با روی باز گفت:
-چی شد فدات شم؟
-مامان ریحانه امروز میگفت برنامهات چیه برای بعد باشگاه و اینا. فکر کنم میخواد ببینه من ادامه میدم یا نه؟ کاپیتان بشه.
مادرم زیر چشمی نگاهم کرد:
-نه دخترجون . منظور دیگهای داشته.
با تعجب نگاهش کردم. یعنی چه؟
-اونجوری نگاهم نکن. منظورش امر خیر بوده!
⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️
╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ
@JazreTanhaee
ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝
خوشا آنانکه تن از جان ندانند
تن و جانی به جز جانان ندانند
به دردش خو گرند سالان و ماهان
به درد خویشتن درمان ندانند
#بابا_طاهر
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺♥️༻๏◉ فاطمه صداقت کوچه پشتی #قس
🌾🍃﷽🍃🌾
◉๏༺♥️༻๏◉
فاطمه صداقت
کوچه پشتی
#قسمت_79
◉๏༺♥️༻๏◉
#79
ابروهایم بالا پرید. امر خیر دیگر چه بود؟ مادرم با خنده نگاهم کرد.
-برو حالا. برگشتی بهت میگم داستان چیه.
پایم را روی زمین کوبیدم:
-نه مامان بگو بهم الان. من که میمیرم از فضولی تا برگردم.
مهسا دستم را کشید و درحالیکه زیر لب غر میزد گفت:
-بابا فضولی نداره که. حتما یه کسیش جلو مامانو گرفته و گفته میخوایم بیایم خواستگاری!
با شنیدن کلمه خواستگاری چشمانم را باز و بسته کردم. خدای من خواستگاری؟! درحالیکه با فکری مشوش و پریشان لباسهایم را عوض میکردم تا برای رفتن به سینما حاضر شوم سعی میکردم به خودم مسلط باشم. آب دهانم را قورت دادم. چادرم را روی سرم مرتب کردم. از اتاق بیرون رفتم. سبحان به کوچه رفته بود. من ومهسا هم از مادرم خداحافظی کردیم و خارج شدیم. وقتی سوار ماشین شدیم سبحان از داخل آینه نگاهم کرد و پرسید:
-خب مهلا خانوم، چه فیلمی بریم؟
درحالیکه به روبرویم نگاه میکردم گفتم:
-چی بگم؟ هرچی مهسا بگه.
مهسا که داشت داخل آینهی سایهبان ماشین خودش را نگاه میکرد جواب داد:
-فرق نداره. بریم یه فیلم عاشقانه.
سبحان ماشین را روشن کرد و راه افتاد. بیرون را نگاه میکردم و فکرم پیش امر خیر بود. دلدل میکردم هرچه زودتر آن تفریح که میتوانست برایم شیرین باشد و حالا زهر شده بود تمام شود.
بعد از سینما مهسا پیشنهاد داد به کافی شاپ برویم. سبحان هم قبول کرد. من هم که دیگر سرجهازی به حساب میآمدم و نظرم در آن جمع تاثیری نداشت. قبول کردم.
وقتی داشتم بستنیام را نوش جان میکردم در ذهنم بالا و پایین کردم و یادم آمد آخرین باری که با شیرین به تفریح رفته بودیم وقتی بود که شیرین میخواست برای نامزد شدنش من را مهمان کند. رفته بودیم بقالی آقا سلیمان. بعد شیرین به من لطف کرده بود و گفته بود به اندازهی بیست هزارتومان میتوانم خوراکی بخرم. میدانستم او از این پولهای هنگفت ندارد و دارد با عیدیهایش ولخرجی میکند. نامردی نکرده بودم و تمام بیست تومان را خوراکی خریده بپدم. آخرش هم با پرویی گفته بودم:
-برو بابا! منو ببر یه کافی شاپی، جایی! اینجا کجاست منو آوردی.
بعد شیرین از خنده ریسه رفته بود و یک ضربهی سهمگین پشت سرم وارد کرده بود. من هم با پیشانی به جلو پرت شده بودم.
-مهلا ببین کیک شکلاتی میخوری با قهوهات؟
به مهسا نگاه کردم و با خودم فکر کردم اگر یک روز شیرین سر کیسه را شل کند و من را با نامزدش به کافیشاپ ببرد دمار از روزگارش درخواهم آورد. جیب شوهرش را خالی خواهم کرد و یک دل سیر به جفتشان خواهم خندید.
-آره مهسا. کیک شکلاتی خوبه.
مهسا باشهای گفت و رو به سبحان کرد:
-منم همین.
سبحان سفارش داد و بعد به مهسا نگاه کرد:
-اینجا هم خوبه ها. باز هم بیایم.
مهسا سری جنباند و در مغازه چشم چرخاند. دورتا دور جوانانی نشسته بودند که اصطلاحا با هم جیکجیک میکردند. سرشان به کارشان گرم بود. به نظر نمیآمد خواهر و برادر باشند. انگار که همه قصد ازدواج داشتند و برای آشنایی به آنجا رفته بودند. یعنی آدم میتوانست با کسی که نمیشناسد بیرون بیاید قهوه بخورد و کیف کند؟ من که اصلا راحت نبودم. کمی گفتیم و خندیدیم. بعد هم به خانه برگشتیم.
وقتی آخر شب داشتم وسایلم را مرتب میکردم نگاهم به دفترم افتاد که دیگر در خرسم نمیگذاشتم. بلکه خیالم کمی راحتتر شده بود؛ حداقل از جانب مادرم! دفترم را داخل کمدم میگذاشتم. مهسا هم دیگر بزرگ و عاقل شده بود و کاری به آن کارها نداشت. حتی مهسای معروف به گِرزیلا که همیشه با هم دعوا داشتیم هم در درون مهسای عاقل و عقد کرده خاموش شده بود. در تمام دوران عقدش یک بار سراغ کمدم آمده بود. آن هم وقتی که برای مانتویش یک روسری جدید میخواست. به کلکسیون بینظیر من نیاز داشت. سر کمدم آمده بود و برداشته بود. من هم چیری نگفته بودم. دوست داشتم مهسا بینظیر باشد.
-مهلا جان اینجایی؟
به پشت سرم برگشتم. با دیدن مادرم که با دو عدد چای کنار در ایستاده بود لبخند زدم. جلو آمد و سینی را روی میز گذاشت. با محبت نگاهم میکرد.
-مهلا هنوز فکرت مشغوله؟
⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️
╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ
@JazreTanhaee
ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝
حرف ناشناس کانال⬇️
https://harfeto.timefriend.net/16853051107302
گروه نقد و نظر⬇️
https://eitaa.com/joinchat/4119986287C1051036abf
.
رمان «کوچه پشتی» کامله داخل وی آی پی
جهت کسب اطلاعات بیشتر بفرمایید پیوی
@HappyFlower