میخواستم نماز بخوانم
قبلهام روبروی تو بود.
تا که تو لبخند زدی،
سجادهٔ دلم باز شد
قامت بستم.
الله اکبر!
-شیدا.
شیدا.
قطار تندتر میرود. این فاصلهی به ظاهر دورِ نزدیک؛ همچنان درحال بیشتر شدن است. قبلاً برایت دربارهی مبدا شروع و آغاز قصهها و داستانهای کوتاه و بلند گفتهام. اینکه اگر پایان قصه برای آغازش موجه نشود؛ قصه، قصه نمیشود. و اینکه هرچه داستان، علت و معلولش واضحتر باشد، مخاطب را کمتر در بهت ابهام پایان قرار میدهد. و همین باعث افتراق داستان از غیر او میشود. و همین باعث گریهی خواننده روی صفحات کاهی کتاب میشود و ایضاً باعث جذب هرچه بیشتر دفتر نشریهی مورد نظر، برای چاپ داستان. و چه و چه و چه.. تو برایم بگو. توضیحات من برایت آنقَدَر نامفهوم و ناچسب و ناشنیدنی بود؛ که بیهیچ علت و معلولی، بیهیچ مقدمه و آغاز و سرانجامی، یک روز صبح؛ پس از دیدن آخرین لحظهٔ گرگ و میش صبحگاهی در خانهام، گذاشتی گلهای شمعدانی اتاقم و آن پیچک همیشه سبز سالن پذیرایی بمیرند و بروی و خاکستر بشوی و دود شوی و آنگاه من در آسمان صاف، به دنبال تو، به دنبال ذره ذره وجود تو و چشمات بگردم و چشمبرهم زنم و بخوابم و بیدار شوم، آنگاه بخوابم و بیدار شوم؛ بازهم بخوابم و بیدار شوم که هیهات! تو نیستی. داستانِ ناداستان کوچک و بیابعاد خانهام را فراموش کن. تو در داستان نمیگنجی. و نه در قصه. و ایضاً نه در خانه. و نه حتی در من.
-شیدا.
لم داد روی کاناپه: «آن روز، در واقع باید بگویم آن شب؛ چشمهات مثل دو شاپرک زیبا نشستن روی شانههایم. و شانههایم گلستان شد. خوب یادم است. مثل دو شاخه گل سوسن، زیبا بودی. و چشمهایت درخشیدند؛ قلبم پاشید روی موزاییکهای کف سالن. و با چشم برهم زدنی موهوم؛ ویران شدم. مانند همیشه. دلتنگت بودم. دلتنگی ام..که، رفع نشد. ولی جرعهای از جام چشمهات چشیدم.»
#نیمه.
-شیدا.
شیدا.
لم داد روی کاناپه: «آن روز، در واقع باید بگویم آن شب؛ چشمهات مثل دو شاپرک زیبا نشستن روی شانههایم.
«اِلی! یه تار، یه تار مونده؛فقط یه تار مو مونده تا افکار چرت و پرتمو بالا بیارم! الی! من آدم خوبی بودم، بودم، بودم، الان نیستم، الان کثیفم. داغون، دور. دورم اِلی، دور دور دور. من خیلی دورم.. من قبلاً خدا رو میشناختم قبلا قبلا. الان، نه. من خیلی دورم. قبلا دستمو دراز میکردم به خدا میرسیدم. به آسمون! به آسمون میرسیدم.. الان ته چاهم، پُر جنونم. مضطربم. غمگینم بیتابم ناراحتم کمم دورم سیاهم. من یه دریا غم خفه شدهام. هیچی، هیچی نیستم. بَدَم. دَردَم. ناراضیم. من نمیدونم چرا؛ فقط حس کردم شاید اگه اینا رو بهت بگم، فکرام دست از سرم برمیدارن یکم.»
#نیمه
-شیدا.
شیدا.
«اِلی! یه تار، یه تار مونده؛فقط یه تار مو مونده تا افکار چرت و پرتمو بالا بیارم! الی! من آدم خوبی بو
سکوت. فضا، لبالب از سکوت بود. دلش تنگ بود. لااقل بگذارید اینطور فکر کنم که دلش در سیمهای خاردار غمی، تنگْ فشرده شدهبود. به او گفتم: «عاشق پرستوها هستم. دیوانهها عاشق چیزهایی میشوند که هرگز آنها را به دست نمیآورند.» گفتم: «به دست آوردن برای دیوانهها یعنی مرگ! که اگر به دست آوردنی باشد دیوانهای نیست که در غمِ سحرگاهانِ روزگارْ بگِرید.» آنگاه گریست. هوا هم. باران بند نمیآمد. گفتم: «خدا برای ما صحبتها دارد! ببین پرستوها را که در آن کنج دنج نشستهاند و در انتظار پایان باراناند.» هیچ نگفت. باران بود و سکوت. باران بود و یک دل سیر، سکوت.
#نیمه
-شیدا.
شیدا.
آزاد ام.
مانند پرستوی کوچیده
از دستهی خویش.
یا همانند برگی
که میداند
درخت چناری که به او دلبسته بود،
رهایش کرده
به حقیقت.
در بُهتی کمنظیر.
شبیه درخت سرو کهنسالی
که در تلخیِ عزایِ درختان مجاور،
به صداقت مرگ،
خمیده شده.
و دستانش
آشیانهٔ ماکیانیست
که روزی
سلامش کردند
و روزی
تَرکش میکنند؛
به آرامی.
-شیدا.
مادربزرگ
دعاهای عاقبت بهخیریات
برایم جواب نداد..
حالا من،
تنها؛
عاقبت بهغم شدهام.
-شیدا.