eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا فهمیدم چقدر هنوز راه نرفته دارم. چقدر از آدمهایی که شاید معمولی به نظر میرسیدند، یاد نگرفتم... من، انگار زندگی معمولی برایم روزمره بود، نعمت نبود، معنا نداشت، فقط یک‌ روزمره ساده! حالا اما دلم برای همان نعمت روزمره ساده هم تنگ شده. برای سرکارم، برای آدمهای به ظاهر معمولی که کنار هم زندگی را زندگی می کردیم، دلم برای خانه مان تنگ شده. برای خانه ای که حالا سه روز است ترکش کردیم تا شاید کمی آرام تر باشیم. دلم برای تهران هم تنگ شده، برای ترافیک های سرسام آورش، برای آلودگی اش، برای.... جنگ، به ظاهر برایم طاقت و فرسا و سخت است اما حکایتش برایم مانند همین عکسی است که در حیاط ویلایمان آن را ثبت کردم. سخت است و ما را زخمی کرد اما انگار تازه جوانه معنای زندگی، در حال بیرون آمدن از آن است. و من چقدر دوست دارم این جوانه را زندگی کنم. ‌ @LookatEnd
🎯 *معرفی کانال*: جمع اضداد پرده‌ی حریر سفید اتاق را، به آرامی کنار میکشم. نور از لابلای برگ‌ درخت توت حیاط می‌تابد تا وسط اتاق. اتاق روشن شده و راستش، دل من هم. به آسمان نگاه میکنم؛ خبری از هواپیماهای جنگی دیشب نیست. یک‌باره به سرم میزند برای خودم لباس بدوزم. از وقتی که یادم می‌آید، لباس جدید داشتن، و خلق کردن را دوست داشته ام. تکه پارچه ای را که تابستان پارسال همراه زینب خریده بودم برمیدارم و پهن میکنم وسط اتاق، رو به نور. اگر واقعیت را بخواهید، تا به حال هیچ لباسی ندوخته ام و چیزی هم بلد نیستم. از چیزهایی که قبلا دیده ام الگو میگیرم و با کمک متر مامان و صابون، خطوطی محو روی کرمیِ پارچه می‌اندازم. نمیدانم سرانجام این تکه پارچه چه می‌شود، فقط می‌دانم؛ می‌خواهم همچنان تجربه کنم تا فرصت هست. @jameazdad110
با صدای خِرش خِرش جاروی کارگر شهرداری بیدار شدم. این روزا گوش‌هامون طوری قدرت پیدا کردن که حسابی به صداها حساس شدیم. پرده رو آروم کنار زدم، سیگار روشن کارگر تو اون تاریکی شب سوسو می‌زد. جاروی بلندش خیلی آروم و با حوصله، تن خسته آسفالت رو جون تازه می‌داد تا برای یه روز جدید آماده بشه. چند تا انفجار خیلی دورتر تو آسمان روشن و محو می‌شه. امروز شاید پر تهدیدترین و عجیب آروم‌ترین روز تهران بود. بچه ها رو سپرده م خونه پدری و برگشتم پیش همسری که آماده باش هست. تقریباً تمام روز تنهام تو ساختمان ۴۰ واحدی که با زحمت دو سه خانواده داخلش هستن. خونه بدون دعوا و جیغ بچه ها خیلی دلگیره ولی در لحظه لحظه این تنهایی مدام پرت می‌شم به خاطرات حدود سی چهل سال پیش مادرم در کرمانشاه... تو بمباران کرمانشاه وقتی بابا مسئول بخش مخابرات شهرک صنعتی بود، مادرم با یه نوزاد تو یک محله خالی از هر سکنه و همسایه زیر بمباران شدید؛ بدون این پدافندها، بدون این آذوقه و توشه مهیا، بدون این گوشی و نت و گروه‌هایی که به محض نگرانی بتونی با یک همدرد، درددل کنی و از اوضاع اون سر شهر باخبر بشی و بفهمی تنها نیستی... صدای پدافند بلندتر شده و دروغ چرا ترسیدم ولی به یاد تنهایی اون روزهای مادرم، خجالت می‌کشم بیشتر از این خودمو‌ لوس کنم... برم ببینم تسبیح سرخ اربعین پارسالم کجاست؛ مونس این روزهایم دونه دونه ذکر یدالله فوق أیدیهم و صلواته که بدرقه اون اپراتور پدافند و اپراتور موشکها می‌کنم... بوی شیرین پیاز داغ با جلز ولز از ماهیتابه بلند شده. @LookatEnd
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوچه‌ای از کوچه های شهر ملایر؛ کوچه‌ای که در آن، عطر نان و شجاعت یکدیگر را در آغوش کشیده‌اند. خبر شهادت برادر شاطر مجتبی به او رسیده اما او *نان پختن برای مردم* را ترک نمی‌کند. می‌ایستد تا اهریمنی گمان نبرد که ایرانی برای ثانیه ای درنگ می‌کند پای وطن و هم وطن. شاطر مجتبی کنار گرمای تنور نان می‌پزد با خمیرمایه‌ی عشق و درونی که آشفته‌است از فراق برادر؛ شاطر کاووس. و *ایران* پر است از امثال شاطر مجتبی ها... ‌ @LookatEnd
🎯 *معرفی کانال*: فعلا او/روزشمار جنگ ... قبل‌ترها وقتي ورزشكاري مثلا، در مسابقه‌هاي جهاني مدال مي‌آورد يك پرچم ايران مي‌انداخت روي شانه‌اش و دور ميدان را مي‌دويد اما الان وسط خيابان‌هاي شهر گروهْ-گروهْ قهرمان مي‌بيني با پرچم‌هاي روي شانه‌شان كه سنگفرش‌ها را متر مي‌كنند و يحتمل فرشته‌اي به نام «ايرانيل» يك مدال طلا هم انداخته دور گردنشان... @sinceyou
دیشب مدام جایی آنطرف کوه را نشانه می‌گرفتند، حالا به فاصله چند ساعت صبح‌ شده است و خورشید دقیقا از همانجا طلوع کرده. چه خیال خامی داشتند که هنگام تاریکی فکر می‌کردند با سنگ زدن به افق، خورشید را ترسانده‌اند که دیگر طلوع نکند. و من امروز بشارت خدای آسمان‌ها را زندگی کرده ام: «أ لیس صبح بقریب» با خودم فکر می‌کنم: شخصیت اصلی روایت‌های این روزها خدای ملت است، خدایی که بازی گردانی می‌کند، با دست‌های مختلف عروسک گردانی می‌کند، نقش می‌آفریند، سناریو می‌نویسد و صحنه‌آرایی می‌کند و آدم‌ها روی صحنه تجلی او می‌شوند. این روزها نیاز دارم بیشتر هنرنمایی او را ببینم میان ابتذال آدمیان... شاید هم بیشتر از بیشتر. @LookatEnd
دوباره خاکِ میهن را پُرازامّید خواهی دید در این‌تقویمِ زخمی،روزهای عید خواهی دید ‌ شکوفا می شود‌ گلهای‌ شادی بر لبِ مردم برای خارِ غم ها، برزخِ تبعید خواهی دید ‌ نفاق و دشمنی از باغِ ایران دور خواهد شد کنارِ سروِ نازِ شاد، رقصِ بید خواهی  دید ‌ از این آتش که بر جانِ وطن افتاده،باور کن که ققنوسی به قافِ قلهءجاوید خواهی دید ‌ الفبای وطن در دفترِ دل ثبت خواهد  شد و روی حرف حرفِ"ملّتم" تشدید خواهی دید ‌ پس از این یورشِ صهیونی و شبهای پُرآتش شکوهِ صبح را در خندهء خورشید خواهی دید ‌ حقیقت درفراسوی همین تاریخ، خواهد ماند قرینِ نام  ایران، قرن‌ها تمجید خواهی دید ‌ @LookatEnd
همسرم از ماشین پیاده شد که کنسرو و چراغ‌قوه و وسایل کمک‌های اولیه بخرد. من با پسرک شش‌ساله ام در ماشین سنگ کاغذ قیچی بازی می‌کردم تا او برگردد. مرد میانسالی با موتور رد شد و با عصبانیت زیر لب غر زد: «احمق‌ها آخه الان وقت بازیه؟» آقای موتورسوار! حق داری عصبانی و غمگین شده باشی؛ کداممان در این روزها این احساسات را تجربه نکردیم؟ اما در این روزهای جنگ، ترس، خشم و غم، اگر بازی نکنیم، اگر با صدای بلند فیلم نبینیم، اگر با عطر رب انار فسنجان و لیمو عمانی و سبزی سرخ‌شده قرمه‌سبزی خانه را خانه‌تر نکنیم؛ اگر بستنی قیفی نخوریم؛ اگر شیرینی محبوبمان را برای چای عصرانه نخریم، اگر گیلاس را گوشواره نکنیم؛ اگر هسته زردآلو را نشکنیم؛ اگر عطر نزنیم؛ اگر خانه را با جارو زدن روشن‌تر نکنیم؛ اگر سیب‌زمینی سرخ نکنیم؛ اگر با رنگ‌انگشتی دیوارهای حمام را رنگ نکنیم؛ اگر با کالسکه و دوچرخه بچه‌ها در پارکینگ قدم نزنیم؛ خشم از بانیان جنگ و ریزپرنده نفوذی‌ها، ترس از گرسنگی، تشنگی و زخم کودکانمان و غم گرانی پوشک و شیرخشک، زودتر از موشک و پهپاد، زندگی‌هایمان را به تاراج می‌برد. این روزها با شوق و هیجان با کودکانمان شعر می‌خوانیم و می‌خندیم تا صدای شادی و زندگی بر ترس از صدای پهپاد و پدافند غلبه کند. آقای موتورسوار! در روزهای ترس و مرگ، چاره‌ای جز بهتر زندگی کردن نیست. @LookatEnd
همه چی تو همون حالت خودش فریز شده... صفحه ۲۳، workbook عباس، بیل مکانیکی رضا با بیلی که همون بالا مونده، حتی مقاله نیمه کاره خودم...دلم نیومد چیزی رو جابجا کنم. هر جا پا میذارم به یک تکه از اسباب بازی ها میخوره؛ گریه م میگیره نه از درد لبه های تیزشون، از دلتنگی... همه چی تو یخچال تلنبار شده، یخچالی که تا دیروز هر ۵ دقیقه مثل در کمد باز و بسته ش میکردن...آدم خنده ش میگیره به بعضی بهونه های دلتنگی مثل همین یخچال پُر که خالی نشده... باز از خودم خجالت میکشم؛ امان از اون دلتنگی هایی که دیگه وصالی نداره...صدای پدافند بلندتر شده. @LookatEnd
آدم بدون رؤیا، بی‌کس‌و‌کار است. انگار خون آدم هم با رؤیاهایش به حرکت در می‌آید؛ شور می‌آفریند و می‌انگیزاند که بمانیم، کاری کنیم و چیزی بشویم. من فکر می‌کنم مهم‌ترین جنایت جنگ در حق بشریت گم‌وگور کردن رؤیاهایش باشد. این روزها لابه‌لای خون‌های پاک به زمین ریخته شده، امنیت شوکه شده و صدای پدافندها و انفجارها، میلیون‌ها رؤیا خاکمال و پاره‌پاره شده. شک ندارم اگر تنم تنها بود من هم قربانی می‌شدم و باز به چاله افسردگی می‌افتادم. شبیه ۱۴۰۱ یا ۱۳۹۸ که توی سیاهی افسردگی غرق شده بودم. اما این روزها یک امید زنده در من نفس می‌کشد. در من کودکی زندگی می‌کند که تحقق رؤیای چندساله‌ام بود. اسمش را فعلا *کنجد* گذاشته‌ام. هدیه‌ای شبیه معجزه که حالا امید روزهای سخت من شده است. کنجد مثل شاپرک در دلم بال می‌زند تا زیبایی‌های زندگی را یادم بیندازد. کوچک است، ۱۶۰ گرم وزن دارد و احتمالا حالا ده سانتی قد کشیده باشد. اما با همان کوچکی قوی‌ترین همراه من برای زندگی کردن است. شنیده بودم که بچه‌ها در جوانی عصای پیری پدر و مادرها هستند اما کنجد قدردان من با تمام قد و توان کوچکش من را چنان نگه داشته که باز به چاه افسردگی فرو‌ نروم. از همین حالا روزهایی من برای اویم و روزهایی او برای من. مگر دوست داشتن جز این است؟ جنگ هرقدر هم که رؤیا بکشد، دوست‌داشتن‌ها را عمق می‌دهد. @LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : راویان فتح قدسیم |✊ راویان فتح قدسیم 🇵🇸 🖼 خرده روایت‌هایی که ماندگار می‌شوند... ‌ ▫️ «زن‌ها عجیبند! می‌توانند پیچیده‌ترین معادلات و استراتژی‌های اتاق فکر ابرقدرت‌ها را با تکان سر انگشتان خود عوض کنند. گاه با تکان گهواره‌‌ای که روح‌الله‌ها، قاسم‌ها و سیدعلی‌های آن دنیا را تکان می‌دهند. و گاه با یک خط و نشان؛ خطی که امتداد کربلاست و تا آسمان ادامه دارد.» ‌ 📝به قلم مائده مرادی ‌ ۳۰ خرداد ۱۴۰۴ | راهپیمایی جمعه خشم و نصر ‌ ● جامعه رسانه اسلامی دانشجویان دانشگاه صداوسیما نبض | توییتر | اینستاگرام | تلگرام || @iribu_jrad || https://eitaa.com/LookatEnd https://ble.ir/LookatEnd