https://eitaa.com/movie_film_lala
دستی به گردنت کشیدی و نفست را عمیق بیرون دادی. آرام در کشویی را هل دادی و وارد ویدئو کلوپ قدیمی شدی. اینجا را با چشم بستهام میشناختی. پاتوق همیشگیت بود، اما اینبار با همیشه برایت فرق داشت. رنگها و بو همه حس تازهای بهت منتقل میکرد. نفس عمیقی کشیدی و کمی مکث کردی. صدای مختلف فیلمها از هر طرف به گوشت میرسید. انتهای مغازه پسری نوجوان پشت میز نشسته بود. قدمی برداشتی. مقابلش ایستادی.
-«سلام»
پسر سرش را بالا آورد و نگاهی بهت انداخت. به چشمهای آبی پسر خیره شدی.
-«سلام خوش اومدید، آمادهاید؟»
با چشمهای گرد نگاهش کردی و گفتی:«آماده؟»
پسر سرش را تکان داد.
-«برای تجربه دنیای جدید... با دیدن هر فیلم وارد دنیای دیگهای میشی»
دستی به موهایت کشیدی و یکی از فیلمهای روی میز را برداشتی.
「@MAMOL_ir」
https://eitaa.com/cheshmako7
با بوی اسپند و صدای زمزمه دعا، چشمهایت را باز کردی. نورِ زرد مهربانی از پنجرههای مشبک مسجد روی فرشها افتاده بود. خودت را در انتهای شبستان دیدی؛ در سکوتی که مثل پردهای نازک، تو را از جهان جدا میکرد.
دوربینت دور گردنت سنگینی میکرد. دست کشیدی روی آن؛ مطمئن بودی که اینجا بیدلیل نیامدهای. بهآرامی قدم برداشتی. کفشهایت را درآورده بودی و صدای پاهایت در دل فرش گم میشد.
سمت دیوارهای نقشخورده رفتی. بین کاشیهای لاجوردی، نوری لرزان میرقصید. دست بردی و دوربین را بالا آوردی. پشت لنز، دنیا طور دیگری بود.
زن میانسالی با چادر سفید و تسبیحی در دست، از کنارت رد شد و آهسته گفت:
ـ اینجا، از هر صحنهای که عکس بگیری، تو رو به یک دنیای متفاوت میبره.
دستت روی دکمه شاتر ماند. چشمهایت پشت لنز برق زد.
و تو آماده بودی… برای اولین قاب.
「@MAMOL_ir」
https://eitaa.com/nafase_bad
نگاهت را به اطراف کردی. نور ضعیف مهتابی روی صورتت افتاد و حس کردی که زمان در این فضا متوقف شده است. دستت را جلوی چشمانت گرفتی و قدمی به جلو برداشتی. در کوچک در انتهای اتاق قرار داشت، گویی دعوتت میکرد تا به دنیای جدیدی پا بگذاری. آرام در چوبی را باز کردی و به اتاق نسبتاً بزرگ وارد شدی. کلید کنار در را چرخاندی و در به استودیو باز شد؛ جایی پر از میکروفونها و هدفونهای مختلف که هر کدام داستانی برای گفتن داشتند.
ناگهان در باز شد و مردی با برگههای کوچک وارد شد. او لبخندی زد و آهسته گفت:«سلام»
پاسخش را شمرده شمرده دادی، گویی هر کلمهاش در هوا معلق بود. مرد پشت میز نشست و تو بالای سرش ایستادی.
- «اینجا قراره با شنیدن هر موسیقی، وارد دنیای جدیدی بشی و تجربههای مختلفی رو تجربه کنی.»
یکی از ابروهایت را بالا دادی و نفس عمیقی کشیدی. مرد هدفون را مقابل چشمانت گرفت و گفت: «فقط باید انتخاب کنی.»
نفست را محکم بیرون دادی و هدفون را روی گوشت گذاشتی و چیزی را زمزمه کردی.
「@MAMOL_ir」
یادتونه گفتم بمونید، خبرای ویژه داریم؟
خبر اول اینکه چون خیلی با وایب چنلاتون
حال کردم و دوست داشتم بیشتر با هم آشنا
بشیم قرار شد یه گروه دورهمی با بچههای
مأمول داشته باشیم 🥹
خصوصا اونایی که نویسندهان یا تو ذهنشون
همیشه سناریوهای خاصی دارن🤝
https://eitaa.com/joinchat/321651964C472fa61929
با اجازتون ورود آقایان هم ممنوعه👈👉
「 بزرگداشت شیخ صفیالدین اردبیلی 」
که ارزش دیارها به فرزندان از شیرهیِ جان پروردهیِ آن است...
و او فرزند بزرگ و باشکوه دیارِ ماندگار اردبیل بود؛ شیخ صفیالدین اردبیلی.
عارف و شاعری که در بهشت روی زمین، دشتهای خیالانگیز و نامتناهی مغان، سرزمین امید و حاصلخیزی، چشم به جهان گشود. پدرش کشاورز بود و در روستای کلخوران به زندگانی میپرداخت. شیخ صفی تمام عمر با ارزش خود را در آن روستا سپری نمود. عارف مذکور چنان غایت عشق و زهد بود که حتی توجه ایلخانیان مغول نیز به ایشان معطوف شده بود. ابن بزاز در کتاب خود در شرح کرامات و احوالات ایشان چنین آورده
"صفیالدین در جوانی از بابت زیبایی و حسن صورت چنان بود که او را «یوسف ثانی» لقب داده بودند و به سن بلوغ نارسیده زنان در عشق او دستها میبریدند، ولی دلِ مبارک او از ایشان میرمید و این حسن صورت در دوران بلوغ به حدی بود که اولیاءاللّه وی را پیر تُرک خواندندی و در جماعت طالبان او را زرینمحاسن میگفتند."
ایشان در جوانی ضمن تحصیل علوم مقدماتی به حفظ قرآن و ریاضت مشغول بوده.
تمام عمر گرانقدر خود را به هدایت و تربیت طالبان حق پرداخته و بیش از ۱۰۰هزار نفر را تربیت کرده و روانهی راه عشق نموده...
بقعه شیخ صفیالدین اردبیلی که توسط فرزندان اون، پادشاهان صفوی، در اردبیل ساخته شده یکی از بناهای باشکوه ایران است.
و اما این شهر...
این شهر دیارِ عاشقان است، اینجا عاشقی رسم است و عاشق محترم. این دیار، این سرزمین و این شهر تا به ابد بابت پرورش شیخ صفی و بزرگانش به خود میبالد.
✍🏻: #بامداد
「@MAMOL_ir」
『 مأمول 』
. مرصاد، یک نبرد عادی نبود بلکه طلسمشکنیِ تاریخ بود! 「@MAMOL_ir」 .
「 مرصاد، حماسهٔاقتدار 」
در آن روزهای سرنوشتساز وقتی خیانت دندانهای تیز خود را به سوی انقلاب نشانه گرفته بود، مردان آهنین ایرانزمین همچون کوه استوار در برابر توطئهی دشمن ایستادند.
یک نبرد عادی نبود بلکه طلسمشکنیِ تاریخ بود.
نمایشی از عزمِ پولادین ملتی که اجازه نمیدهد گردِ خیانت بر چهرهی پاک میهنش بنشیند.
دشمن پنداشته بود با پناه بردن به دامن استکبار و همآوایی با منافقین، میتواند خونی تازه در رگهای انقلاب بدمد. اما چه بیخبر بود از آن که مردان خدا، با ایمانی به بلندای دماوند و شجاعتی برگرفته از خونِ حسین(ع) شکستشان میدهند.
ساعاتی کوتاه کافی بود تا گردانهای رزمندهی اسلام، با فرماندهیهای داهیانه، صفهای دشمن را در هم بشکنند و پرچمِ حقمحوری را بر فرازِ میدان نبرد به اهتزاز درآورند.
مرصاد، تنها یک عملیات نظامی نبود؛ تجلیِ وعدهی الهی بود که فرمود:
«إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ»
✍🏻: #مهاد
「@MAMOL_ir」
سلام
روز شما بخیر و شادی
اینروزا که همه یا با جسم و یا با جان
دارن راهی نجف و مشایه و کربلا میشن
دیدیم حیفه مأمول از این حال قشنگ
خالی بمونه:)💚
بعد از برنامهریزی و ایدهپردازی
و تلاش چند هفتهای، به لطف
نویسنده خوشذوقمون که قبلا
متنهاشو با #زن خوندید، داستانی
جذاب و دلنشین تهیه شده که هم
شما رو کاملا به حال و هوای
سفر اربعین میبره و هم تو دنیای
پر فراز و نشیبش غرق میکنه 🥲✨
✨ایده اصلی این داستان بر اساس
یک واقعه و شِفای واقعی یک
زائر اربعین هست اما خود داستان
و قصهپردازیها، کاملا بر اساس
واقعیت نیست.
اميدواریم به دلهای پاکتون بشینه
و نائبالزیاره و دعاگوی ما باشید🌱
☑️ مقدمه داستان امشب در کانال
بارگزاری میشه
「@MAMOL_ir」
- بسم رب القلم
قدمزدن در مسیر اربعین،
فقط راهرفتن نیست.
دلسپردن است.
گذاشتن هر گام،
مثل ورقزدن صفحهای از ایمان است.
در میانهی این راه،
هر چهره،
هر لبخند،
هر اشک،
داستانی دارد.
داستانی از
فراق، امید، ایثار، دلتنگی...
و تولدی دوباره!
«یحیی»
یعنی "زنده کننده"
روایت یکی از همین داستانهاست؛
سرگذشت زنی که
چیزی بزرگ در زندگیاش را گم کرده
و حالا با هر قدمش به سمت کربلا،
گذشته را دوباره نفس میکشد.
روایت پریزادی که خودش را یافته،
مصطفی که مهرش جان میبخشد
و یحیی که بیصدا،
اما همیشه حاضر است.
این داستان نه افسانه است،
نه خیال.
اما جایی میان حقیقت و اشتیاق ایستاده؛ درست همانجایی که زائر اربعین،
دلش را جا میگذارد...
「@MAMOL_ir」
「یحیی」
#پارتیکـ
نگاهم از ظرف قیمه سر خورد به مبل کناریام، جایی که یحیی نشسته بود. با دیدن مبل خالی، انگار کسی با پتک وسط سینهام کوبید. نفسم برید.
ظرف از دستم افتاد. دنیا دور سرم چرخید. آب دهانم را قورت دادم. چشمهایم، آدمها را، رنگها درهم را و صداها را مثل همهمههای باد رد میکرد. خبری از یحیی نبود. از جایم بلند شدم. سمت جمعیت پاتند کردم و با تمام توانم نامش را فریاد زدم.
کمی مکث کردم. یحییام نبود. دستم را محکم روی سرم کوبیدم و سمت پسری که لباس طوسی پوشیده بود، دویدم. ضربان قلبم هر لحظه بیشتر میشد. پسر پشتش به من بود. روی آسفالت زانو زدم. دستم را روی شانهاش گذاشتم. پسر برگشت. یحیی من نبود. دست عرق کردهام را از روی شانه پسر برداشتم.
با صدای زن کنار پسر، چشمم را به سمت راستم دوختم. زن ابروهایش را بهم گره زد. چیزی به عربی غرولند و دور شد. از جایم بلند شدم. کمی آن طرفتر چند زائر ایرانی با هم گرم صحبت بودند. خودم را به آنها رساندم.
-«شما پسر من رو ندیدید؟»
صدای بم پسر در گوشم پیچید.
-«چه شکلیه؟»
نفسم را به سختی بیرون دادم. تصویر یحیی مقابل چشمهایم ظاهر شد.
-«قد کوتاه، لباس طوسی تنشه و یه زخم روی پیشونیش هست»
پسری جوان سرش را به سمت بالا تکان داد. دستی به گردنم کشیدم. بغض راه گلویم را بسته بود. نفسم را به سختی بیرون دادم.
-«بابا تا دو دقیقه پیش اینجا بود، دستش توی دستم بود...»
قطرات اشک از چشمهایم جاری شدند. آرام زائرها را دور زدم. آدم پشت آدم، اما خبری از یحیی نبود. سرم را سمت آسمان بلند کردم. خورشید کمکم غروب میکرد. پاهایم مثل سرب شده بودند. آرام سمت مبلها قدم برداشتم. کسی جایم نشسته بود. بیرمق کنار مبل روی زمین نشستم.
-«خدا یحییام...»
فقط همین را توانستم بگم. قبل از سفر خیلیها گفته بودند که امسال اربعین را بیخیال شوم ولی من آمدهام. سرم را روی زانو گذاشتم. صدای گریهام اوج گرفت. کمکم چشمهایم سنگین و آهسته بسته شد. با صدای اذان از خواب پریدم. نگاهی به اطراف انداختم. مردم دسته دسته سمت موکب میرفتند. با دیدن پسری، یاد یحیی افتادم. سریع از جایم بلند شدم. باورم نمیشد که خوابم برده بود. انگار نه انگار که در این شهر غریب پسرم گمشده است. خواستم اسمش را فریاد بزنم که صدا در گلویم خشک شد. همان مردی که ظهر دیدمش از مقابلم رد شد. بلافاصله سمتش پا تند کردم.
-«شما پسر من رو ندیدید؟»
مرد نگاهی انداخت و آرام گفت:«لا»
دستم را مشت کردم.
-«یعنی چی نه؟ پسرم اینجا بود. کنارم روی مبل نشسته بود. تو بهمون غذا دادی... آدمه، یکدفعه که آب نمیشه بره توی زمین»
حرفهایم که تمام شد. چشمم را چرخاندم. نگاهها افراد اطرافام سمت من برگشتند.
دختر جوانی آرام نزدیک شد. دستش را روی شانهام گذاشت.گرمای دستش، مثل صدای مادر، آرامم کرد. سرم را زیر انداختم و آرام گفتم:«ببخشید»
مرد مقابلم بیهیچ حرفی رد شد. دختر دستم را گرفت و آرام روی مبل نشاندم. جمعیت پراکنده شدند. نفسم را محکم بیرون دادم. نگاهم به آب معدنی دستنخورده روی دسته مبل افتاد. لیوان را برداشتم و بلافاصله جرعهای خوردم.
-«بهتری حاج خانم؟»
دستی به روسریام کشیدم.
-«اسمم مریمه»
دختر لبخندی زد.
-«مریم خانوم، پسرت از کی نیست؟»
-«از ظهر»
ـ«چند سالشه؟»
کمی مکث کردم. اعداد و ارقام در ذهنم بالا و پایین شدند. ناگهان در تاریخی توقف کردند.
ادامه دارد...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」