eitaa logo
مِجری🏴🏴🏴
1.3هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
2.9هزار ویدیو
33 فایل
مِجری به معنی صندوقچه ی آهنی یا چوبي قفل دار قدیمی با روکش مخمل است که کارکرد گاوصندوق هاي کنونی را داشت. "منطقه جلگه بهاباد یزد" راههای ارتباط با ما: خانم زینب صادقی آموزگار @Teachr84 خانم سهیلا صادقی احمد آباد @s_sadeqi1997
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸 🌿🌸 🌸 نهج البلاغه ┄═❁✦❀•🌿🌸🌿•❀✦❁═┄ 📜 (سال ۳۷ هجری _ مسجد کوفه _ در شناخت مردم و روزگاران پس از پیامبر "صلی الله علیه وآله وسلم") ای مردم! در روزگاری کينه توز و پر از ناسپاسی و کفران نعمت ها صبح کرده ايم که نيکوکار، بدکار به شمار می آيد و ستمگر بر تجاوز و سرکشی خود می افزايد. نه از آن چه می دانيم بهره می گيريم و نه از آن چه نمی دانيم می پرسيم و نه از حادثه مهمّی تا بر ما فرود نيايد می ترسيم. دراين روزگار مردم چهار گروهند: گروهی اگر دست به فساد نمی زنند، برای اين است که روحشان ناتوان و شمشيرشان کند و امکانات مالی در اختيار ندارند. و گروه ديگر آنانکه شمشير کشيده و شرّ و فسادشان را آشکار کرده اند، لشکرهای پياده و سواره خود را گرد آورده و خود آماده کشتار ديگرانند. دين را برای به دست آوردن مال دنيا تباه کردند که يا رئيس و فرمانده گروهی شوند، يا به منبری فرا رفته، خطبه بخوانند. چه بد تجارتی که دنيا را بهای جان خود بدانی و با آنچه که در نزد خداست معاوضه نمايی. و گروهی ديگر با اعمال آخرت، دنيا را می طلبند و با اعمال دنيا در پی کسب مقام های معنوی آخرت نيستند، خود را کوچک و متواضع جلوه می دهند. گام ها را رياکارانه و کوتاه بر می دارند، دامن خود را جمع کرده، خود را همانند مؤمنان واقعی می آرايند و پوشش الهی را وسيله نفاق و دورويی و دنياطلبی خود قرار می دهند. و برخی ديگر با پستی و ذلّت و فقدان امکانات، از به دست آوردن قدرت محروم مانده اند، که خود را به زيور قناعت آراسته و لباس زاهدان را پوشيده اند. اينان هرگز در هيچ زمانی از شب و روز از زاهدان راستين نبوده اند. در اين ميان گروه اندکی باقی مانده اند که ياد قيامت چشم هايشان را بر همه چيز فرو بسته و ترس رستاخيز اشک هايشان را جاری ساخته است؛ برخی از آنها از جامعه رانده شده و تنها زندگی می کنند و برخی ديگر ترسان و سرکوب شده يا لب فرو بسته و سکوت اختيار کرده اند؛ بعضی مخلصانه همچنان مردم را به سوی خدا دعوت می کنند و بعضی ديگر گريان و دردناکند که تقيّه و خويشتن داری، آنان را از چشم مردم انداخته است و ناتوانی وجودشان را فرا گرفته گويا در دريای نمک فرو رفته اند. دهن هايشان بسته و قلب هايشان مجروح است؛ آن قدر نصيحت کردند که خسته شدند، از بس سرکوب شدند، ناتوانند و چندان کشته دادند که انگشت شمار شدند. "پس بايد دنيای حرام در چشمانتان از پَرِ کاهِ خشکيده و تُفاله های قيچی شده دام داران، بی ارزش تر باشد. از پيشينيان خود پند گيريد، پيش از آنکه آيندگان از شما پند گيرند، اين دنيایِ فاسدِ نکوهش شده را رها کنيد زيرا مشتاقان شيفته تر از شما را رها کرد. ┄═❁✦❀•🌿🌸🌿•❀✦❁═┄ 🆔@MEJRi403
 شهید «حمید رضا سهیلیان» نقش اصلی را در آزادسازی سر پل ذهاب داشت و رشادت‌های بسیاری را از خودش در جریان جنگ تحمیلی نشان داد. نام و نام خانوادگی: حمیدرضا سهیلیان محل تولد: تهران تاریخ تولد: ۲۸ فروردین سال ۱۳۳۳ درجه: سرهنگ یگان: هوانیروز مسئولیت: خلبان بالگرد تاریخ شهادت:  ۲۱ مهر ۱۳۵۹ سن: ۲۶ سال محل شهادت: سرپل ذهاب مزار شهید: بهشت زهرا (س) - تهران آخرین مأموریت و پرواز این خلبان دلاور هوانیروز در غرب کشور و ۲۰ کیلومتری پادگان سرپل ذهاب بود. او و هم‌پروازش خلبان سعدالله داورزاده مورخ ۲۱ مهر ۱۳۵۹ در بیست و یکمین روز جنگ با نیرو‌های دشمن در منطقه کوره‌موش درگیر می‌شوند. سهیلیان و دیگر اعضای تیم در این درگیری خسارت زیادی به تانک‌ها و نیرو‌های دشمن وارد می‌کنند و باعث می‌شوند دشمن کیلومتر‌ها عقب‌نشینی کند. آخرین گردش پروازی این خلبان شجاع هوانیروز مصادف می‌شود با اصابت گلوله توپخانه دشمن به بالگرد وی که منجر به شهادت او و هم‌پروازش می‌شود. یاران پروازی او حکایت می‌کنند در حین عملیات با خلبان شیرودی تماس می‌گیرد و تقاضای حضور او در پادگان سرپل ذهاب را می‌کند، اما زمانی که شیرودی به پادگان می‌رسد، با پیکر سوخته این خلبان شهید مواجه می‌شود. شادی ارواح بهترین مردان خدا صلوات 🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
پدر شهید رحمانی خاطره تحت عنوان (موتور گازی ) به چاپ رسیده پدر شهید تعریف می کردند که یک روز عصر که در خانه تنها بودند ودر حیاط خانه در خود فرو رفته بودم ، تصمیم گرفتم به مزار پسرشهیدم سر بزنم موتور گازی را روشن کردم وخودم را به خلد برین رسوندم، کنار مزار پسرم ساعتها نشستم وآنچنان غرق صحبت با اوشدم که زمان را فراموش کردم .با صدای بارون به خودم اومدم به شدت باران می بارید هوا هم رو به تاریکی می رفت کمی زیر سایه بانی نشستم تا باران قطع بشه اما همچنان می بارید، خودم را به موتور گازی رسوندم ،اما هر چه تلاش کردم روشن نشد، موتور را دست گرفتم وراهی شدم یه فاصله ای که از خلد برین دور شدم دیدم ماشینی از روبرو میاد خوشحال شدم گفتم بهتره برای روشن شدن ازش کمک بگیرم ماشین نزدیکتر شد دیدم همون ماشین همیشگی که میومد دنبال عباس تا برن جبهه هست. یه کم مونده به من ایستاد عباس از ماشین پیاده شدو جلو اومد وسلام کردو گفت چی شده ومن جواب سلامش دادم وگفتم که موتورم روشن نمیشه عباس دستی به موتور کشید(اگر اشتباه نکنم موتور را بنزین می کنه وتامدتها این بنزین تموم نمیشه) واون رو روشن کرد وگفت حالا می تونی بری من هم خوشحال از درست شدن موتور راه افتادم به طرف شهر به خونه که نزدیک شدم به یادم اومد عباس که شهید شده بود پس چه جوری اومد موتور را روشن کرد حالم هم خورد وبیهوش شدم .همسایه ها مرا به خانه برده بودند وقتی چشمم را باز کردم داخل اتاق خانه بودم وهمه دورم نشسته بودند. شادی مطهر ارواح شهدا صلوات 🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
معرفی کتاب چه کسی موتورگازی را روشن کرد؟ کتاب چه کسی موتورگازی را روشن کرد؟ نوشته محمدعلی همتی توسط انتشارات خط شکنان منتشر شده است. در کتاب چه کسی موتورگازی را روشن کرد؟ روایتی از زندگی شهید عباس رحمانی از زبان پدر شهید و توضیحات برادر شهید نقل شده است؛ داستانی کاملاً واقعی که در اردوهای راهیان نور توسط راویان دفاع مقدس نقل می شود. عباس رحمانی در اول اسفند 1341 ه. ش. در روستای دهنودشت از توابع بهاباد دیده به جهان گشود. سال 1353 به همراه خانواده‌اش به یزد مهاجرت کرده و در محله مریم‌آباد یزد ساکن شدند. پس از پایان تحصیلات راهنمایی وارد هنرستان شهید رجایی یزد شد و همزمان در کارخانه ریسندگی فرافر به کار مشغول گشت. با آغاز جنگ تحمیلی، عباس درس را رها کرد و بعد از آموزش مقدماتی در یزد، برای اولین بار به عنوان یک نیروی ساده (تک تیرانداز) به جبهه سومار اعزام شد. عباس رحمانی به تیپ نجف ملحق شد و مسئولیت فرماندهی گروهان دو، از گردان امام علی(ع) را در عملیات رمضان به عهده گرفت. او سرانجام در 31 تیرماه 1361 در منطقه عملیاتی رمضان بر اثر اصابت ترکش به سینه به شهادت رسید. گزیده کتاب چه کسی موتورگازی را روشن کرد؟ دیگر تا خانه راهی نمانده بود. سر کوچه که رسید، تازه یادش افتاد که پسرش عباس چند ماه پیش در عملیات رمضان شهید شده است. مثل کسی که انگار برقش گرفته باشد، بدنش بی حس شد. دستانش دیگر قدرت گاز دادن موتور را نداشت. کنار کوچه موتورگازی را به دیوار کاه گلی تکیه داد. از روی موتورگازی شل شد و بیهوش روی زمین افتاد.  🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
✍🏻افسانه ی سر تخت دختر نام منطقه ای در بیابان‌های اطراف به نقل از قدیمی‌ها...منبع دیگری نیافتیم (اگر کسی اطلاع بیشتری یا صحبتی در این مورد از قدیمی ها شنیده برامون ارسال کنه 🙏) شهداد حاکمی در کرمان به مردم میگه بهشتی که دنبالش هستید تا بعد مرگ به دست بیارید را همین دنیا براتون درست می کنم . "بهشت شهداد" (نکته مجری:چون این صحبت‌ها از زبان قدیمی ها بیان شده وممکن است در اثر کهولت سن وفراموشی صحت اون زیر سوال بره ذکر کنم که ما در کتاب‌ها ومتون واز جمله گوگل بهشت شداد را داریم که مربوط به یهودیان میشه پس امکان داره این بهشت با اون بهشت را اشتباه گرفته باشند اما وجود سرتخت دختر وافسانه ی اون واقعی است ) به طور فراگیر گروه گروه هیئت می‌فرسته تا جای جای منطقه را کاوش کنند ومعادن طلا را بیابند نقل شده است معدن طلایی اطراف منطقه ما پیدا میشه و کارگرانی جهت استخراج آن به رهبری وتحت فرمان دختری به منطقه فرستاده می شوند این دختر برای خود برج وبارو یی می سازه و تا مدتها در منطقه بوده از جمله اقدامات او کندن وتراشیدن سنگ ها برای جمع آوری آب بارون بوده ما شنیدیم آثار بقایای کوره ی ذوب این معدن وسنگ او هاي تراشیده با دست هنوز وجود دارد این منطقه معروف شده است به منطقه ی سر تخت دختر 🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
# اشعار بومی: نه میخونم که خونم می زنه جوش نه می گریم که دشمنها کنند گوش شب ها گریه کنم ،روزها بخندم که دشمنها ندانند حال ودردم ✅✅✅✅✅✅✅✅✅ عجب آب و هوایی داره شیراز نسیم دلگشایی داره شیراز خوش نسیم ودلگشا و صبح غمگین عجب شاهچراغی داره شیراز 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 شتر سینه گُداره تا نمیشه دو چشمم خو گرفته وانمیشه کلید باغ دست تو دلبر به باغ مي اَندازم وا نمیشه 🌷🌷🌷🌷 تا نمیشه یعنی رد نمیشه عبور نمی کنه خو خواب سینه گدار به سراشیبی وسرپایینی در مسیر گویند 🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
✍🏻عاشق دلسوخته ی زهرا که از قضا زهرا ساغندی بوده😂: (واقعی) درِ قلعه یِ ساغند دو دَری بود عرق چین سر زهرا زری بود اگر مردم نمیدوند بدوند که زهرا زری و من مشتری بود 🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
محلی بازی با بچه ها همره با آواز خدا رحمت کنه همه مادرها را بچه ها را می نشوندن روی پاهاشون که دراز کرده بودندو با تکان دادن پاها می خوندن: هیُ هیُ هُراتی به مرگ اُشتراتی اُشترو میگه من پیرم جفت می زنم میمیرم از کجا میاد از بندر چشی بار داره چغندر. یه بنه بدت تو آش کنم (اسم بچه را میبردند) را نگاش کنیم 🌷🌷🌷🌷 هیُ هیُ هُجَنبازه اُشترو کجا بار میندازه پشت حموم دروازه از کجا میاد ازبندر چشی بار داره چغندر یه بُنه بدت تو آش کنیم (اسم بچه) را دعاش کنیم بُنه یک عدد یک بوته جَمّاز شتر تند رو را شتر جمّاز میگویند 🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
من پُرم از خاطرات و قصه‌های کودکی این که روباهی چگونه می‌فریبد زاغکی! قصّه‌ی افتادنِ دندانِ شیری از هُما لاک‌پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی! قصّه‌ی گاو حسن، دارا و سارا و امین روزِ بارانی، کتابِ خیسِ کُبری طِفلکی! تیله‌بازی در حیاط و کوچه و فرشِ اتاق! بر سرِ کبریت و سکه، یا که درب تَشتکی! چای والفجر و سماور نفتیِ کُنجِ اتاق مادرم هرگز نیاورد استکان بی‌نعلبکی! داستانِ نوک طلا با مخمل و مادربزرگ! در دهی زیبا که زخمی گشته بچه لک‌لکی! هاچ زنبور عَسل، نِل در فراق مادرش! یادِ دوران اوشین و نقطه‌های برفکی! هشت سال از دوره‌ی شیرین امّا تلخِ ما پر ز آژیرِ خطر با حمله‌های موشکی! تا کجاها می‌برد این خاطره امشب مرا کاش می‌رفتم به آن دورانِ خوبم، دزدکی! یاد آن دوره همیشه با من و در قلبٍ من من به یاد و خاطراتت زنده‌ام، ای کودکی! 🆔@MEJRi403