داستان رستوران کلاهبردار و مشتری مشاور زرنگ
موقع ناهار بود و توماس بیشتر از یک دلار در جیب نداشت و باید هر چه زودتر به یک شرکتی برای انجام دادن کاری مراجعه می کرد. تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب دارد ناهار ارزان قیمتی خورده و راهی شرکت شود. چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار.
توماس معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست. گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض توماس توجهی نکرد که گفت: ولی من این غذاها رو سفارش ندادم!
گارسون که رفت توماس شانه ای بالا انداخت و با خودش گفت: خودشان می فهمند که من نخوردم!
اما توماس موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت: میشه ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
توماس معترض شد: ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!
صندوقدار پاسخ داد: ما آوردیم، می خواستین بخورین!
توماس سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی صندوقدار اعتراض کرد، گفت: من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم و این هم ۱۰ سنت مابقی پول غذا!
صندوقدار گفت: ولی ما که مشاوره نخواستیم!
توماس پاسخ داد: من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!
و سپس به آرامی از رستوران خارج شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان کمک پیامبر اسلام به ساره، زن آوازه خوان مکه و جاسوسی او علیه مسلمانان
ساره، زنی بود آوازه خوان و خواننده (مطربه) که در مکه اقامت داشت و در مجالس لهو و لعب شرکت می کرد و با آواز، رقص و پایکوبی مجالس لهو و لعب را گرم نگاه می داشت. چند سال پس از هجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه؛ بازار ساره؛ به خاطر این که از جمال افتاده بود و از آوازه خوانی و مطربی وامانده بود کساد شد و به فقر، فاقه و تنگدستی دچار شد. او از شدت پریشانی و اضطرار به مدینه آمد و به محضر پیامبر رحمت(ص) مشرف شد.
حضرت فرمود:
– ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪه ﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
- ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪهﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
– ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺁﻣﺪه اﯼ؟
همه خاندان من از قریش هستند، گروهی از آنان کشته و گروهی به مدینه مهاجرت نموده اند و پس از جنگ بدر کارم از رونق افتاده است و من از روی احتیاج به اینجا آمده ام.
پیامبر(ص) چیزی به او بخشید و به اصحاب فرمود: هر یک به اندازه تمکن و توانایی چیزی به او ببخشند. اصحاب ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
نقل است ساره در بازگشت از مدینه، با وجود محبتهای پیامبر(ص) و یارانش، حامل نامه مهم خبرچینی و جاسوسی از مدینه بود و به محض اینکه پیامبر از موضوع نامه خبردار شد، دستور داد تا امام علی(ع) و سه نفر یارانش در بین راه، به او رسیده و نامه را از دستش گرفتند.
ماجرا این بود که یکى از مسلمانان به نام حاطب بن ابى بلتعه که در جنگ بدر و بیعت رضوان شرکت کرده بود، گرفتار یک وسوسه شیطانى شد و آن اینکه ممکن است مشرکان مکه مزاحم خانواده بى سرپرست او در مکه شوند و او مى خواست خدمتى به قریش و مشرکان مکه بکند تا نسبت به خانواده اش مزاحمت ایجاد ننمایند.
لذا ساره را دید و گفت: من نامه اى مى نویسم، آن را به اهل مکه برسان، و ده دینار (و به گفته بعضى ده درهم) نیز به او داد تا نامه را به بزرگان قریش در مکه برساند. در نامه چنین نوشته بود: رسول خدا (صلى الله علیه وآله) قصد دارد به سوى شما آید، آماده دفاع باشید!
این ماجرا درست قبل از فتح مکه به دست مسلمانان صورت گرفت و پیامبر اسلام می خواست هیچ خبرى از حرکت مسلمانان و ارتش اسلام به سوى مکه به آنها نرسد و چنین هم شد. به همین دلیل اهل مکه در برابر ورود لشکر اسلام کاملا غافلگیر شدند و این موضوع سبب شد که بزرگترین پایگاه مشرکان (مکه) تقریباً بدون جنگ و خونریزى به دست مسلمین بیفتد و این کار بسیار مهمى بود، در حالى که اگر آن زن جاسوس به هدف خود مى رسید، شاید خون هاى زیادى ریخته مى شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی زند که خیال می کند دیگران را فریب داده است.
@Magic_Tales
داستان و ریشۀ ضرب المثل: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد
تاجری بود که کارش خرید و فروش پنبه بود. پنبه های کشاورزان را می خرید، آن ها را بسته بندی کرده و به شهرهای مختلف می برد و می فروخت. کار و بار تاجر پنبه؛ به خاطر تلاش و فعالیت های زیاد؛ به اصطلاح سکه شده بود به طوری که پول و پلۀ زیادی به هم زده بود و بازرگانان دیگر؛ به جای رقابت سالم و تلاش بیشتر،؛ به او حسودی می کردند!
یک روز یکی از بازرگان های رقیب، نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه تاجر قصه ما، دستبرد زد! او برای این که کسی از کارش سر در نیاورد و رازش فاش نشود، به تنهایی این کار را انجام داد و شب تا صبح پنبه های تاجر بیچاره را از انبارش بیرون کشید و در زیرزمین خانه خودش انبار کرد.
صبح که شد، به تاجر پنبه خبر دادند: چه نشسته ای که خانه خراب شده ای و دزد، دار و ندارت را برده است.
تاجر با عجله و شتاب، به طرف انبارش رفت و دید: ای دل غافل! انبارش خالی است و تمام پنبه هایش به غارت رفته است.
تاجر بیچاره با ناله و داد و فریاد کنان راه خانه قاضی را در پیش گرفت و پیش قاضی رفت. قصه دزدیده شدن پنبه هایش را برای قاضی تعریف کرد و گفت: به دادم برس که خانه خراب شدم.
قاضی به مامورانش دستور داد به بازار بروند و برای پیدا کردن دزد، به پرس و جو بپردازند.
مأموران رفتند و چند ساعتی بعد برگشتند، اما نه دزد را پیدا کرده بودند و نه پنبه های دزدیده شده را.
قاضی وقتی گزارش مأمورانش را شنید، به آن ها گفت: به کسی مشکوک نشدید؟
ماموران گفتند: چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند، ما به آنها مشکوک شدیم.
قاضی گفت: بروید آنها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند.
قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت به کدام یک از این ها شک داری؟
تاجر پنبه گفت: به هیچ کدام.
قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم! دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند. آن که پنبه به ریشش چسبیده، دزد است.
ناگهان یکی از همان تاجرهای محترم دستگیر شده، دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند .
قاضی گفت: دزد همین است!
قاضی به ماموران دستور داد که بروند خانه و انبار آن تاجر؛ که دست به ریش برده بود؛ را بازرسی کنند. مدتی بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین خانه این تاجر انبار شده است.
از آن به بعد، وقتی بخواهند بگویند که آدم خطا کار، یک جوری خودش را لو می دهد، این ضرب المثل (زبانزد) را به زبان می آورند و می گویند: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
فرد موفق کسی است که بتواند با آجر هایی که به سویش پرتاب می شود، بنیانی با پی محکم بسازد
@Magic_Tales
داستان گذر جناب سلمان(ره) از زمین کربلا (نینوا)
روایت شده است وقتى که جناب سلمان(ره) از جانب امیرالمومنین علی علیه السلام به حکومت مداین مامور گردید و عازم مدائن شد، آن عالى مقام با کاروانى همراه شد و به درازگوشى سوار شده بود به منزل مى رفتند.
و قانون آن جناب بود که یک فرسخ راه را سوار الاغ می شد و یک فرسخ راه را پیاده مى رفت تا آن حیوان هم اذیت نشود و در میان اهل قافله قانونِ مراعات احوال حیوانِ مرکوب آن جناب معروف و معلوم شده بود.
در منزلى از منازل که نوبت سوار شدن بر الاغ بود، آن جناب سوار شده و به قدر نیم فرسخ راه رفته بود که ناگاه اهل قافله دیدند آن جناب از الاغ مرکوب خود پیاده شد و خود را به زمین انداخت و زمین را به آغوش کشید و مانند ابر بهارى زار زار می گریست. اهل قافله متعجب شدند و به سوى ایشان متوجه شدند.
ناگاه دیدند بعد از زمانى از زمین، گریان و نالان برخاست و چند قدم راه رفت، باز خود را به زمین افکند و صداى گریه و ناله بلند کرد. مدتی با شدت گریست. بعد از آن قدرى رفته و باز خود را به زمین افکند و با شدت تمام صیحه و ضجّه زده و مانند زنی که فرزندش مرده، مى گریست و مى نالید. تا این که براى اهل قافله معلوم شد که آن زمین، زمین کربلا (نینوا) است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
فضایل انسانی: انصاف و عدل، بخشش و کرم، تواضع و فروتنى، صدق و صداقت، امانت دارى و وفاى به عهد، شجاعت و عفت، مهرورزى و ادب
رذایل: ظلم و ستم، بخل و حرص، تکبر و خودبینى، نفاق و دورویى، ترس و شهوت رانى، کینه و بى تربیتى
@Magic_Tales
جوانی که از روی آب گذشت ولی واعظ نتوانست
روزی واعظی به مردم که دور منبر او نشسته بودند گفت: هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می رود.
جوانی ساده و پاک دل که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود. او چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد.
هنگام بازگشت به خانه؛ دعاگویان؛ پا بر روی آب نهاد و از رودخانه گذشت.
روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد. آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند. بنابراین تصمیم گرفت روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کند، تا از او به شایستگی پذیرایی کرده و پاسخی مناسب به ارشاد او را بدهد.
واعظ نیز دعوت جوان پاک دل را پذیرفت و با او به راه افتاد.
چون به رودخانه رسیدند، جوان دعا گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت. اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام برنمی داشت.
جوان گفت: ای بزرگوار! تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز چنین می کنم، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای، دعا را بگو و از روی آب گذر کن!
واعظ، آهی کشید و گفت: حق، همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری، من ندارم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
🔻داستان ها و حکایت های برگزیده اینجاس کلیک کنید🤌
داستان فرشته نجات… یا نقشهای شیطانی👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/215
داستان اون تصادفی که عشقمو برگردوند👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/232
داستان مهمان بهلول و مهمانی قاضی شهر و چاقوی دسته طلایی👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/224
داستان کریم خان زند و مرد چاپلوس و حقه باز👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/222
داستان پندها و نصیحت های پدرم؛ مصاحبه و آزمون های استخدام👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/211
داستان مهمان پادشاه و شهادت کبک ها برای قصاص قاتل👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/203
داستان همسایه ابوبصیر و نجاتش از آتش جهنم با شفاعت امام صادق(ع)👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/194
داستان پیرمرد قمار باز👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/171
زنی که برای نجات مردمش برهنه بر اسب نشست👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/312
داستانی از شرم وحیا ابن سیرین و مزد پاک دامنی👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/163
داستان حمالی که با گدایی به ثروت رسید👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/154
داستان مشتری فقط قرص سر درد میخواست… ولی با قایق برگشت👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/125
داستان وقتی ناسا ۱۲ میلیون خرج کرد… و روسها فقط یک مداد برداشتند👇
https://eitaa.com/Magic_Tales/111
دزدی با سوء استفاده از نام امام حسین، فروش تربت امام حسین(ع)
از مرحوم سید احمد بهبهانى نقل شده که در ایام توقفم در کربلا، حاج حسن نامى در بازار زینبیه، دکانى داشت که مهر و تسبیح مى ساخت و مى فروخت. معروف بود که حاجى تربت مخصوصى دارد و مثقالى یک اشرفى مى فروشد.
روزى در حرم امام حسین علیه السلام حبیب زائرى را دزدى زد و پولهایش را برد. زائر خود را به ضریح مطهر چسبانید و گریه کنان مى گفت: یا اباعبداللّه در حرم شما پولم را بردند، در پناه شما هزینه زندگیم را بردند. به کجا شکایت ببرم؟
حاج حسن مزبور متاثر شد و با همین حال تاثر به خانه رفت و در دل به امام حسین علیه السلام گریه مى کرد.
شب در خواب دید که در حضور سالار شهیدان به سر مى برد به آقا گفت: از حال زائرت که خبر دارى؟ دزد او را رسوا کن تا پول را برگرداند.
امام حسین(ع) فرمود: مگر من دزد گیرم؟ اگر بنا باشد که دزدها را نشان دهم باید اول تو را معرفى کنم!
حاجى گفت: مگر من چه دزدى کردم؟
حضرت فرمود: دزدى تو این است که خاک مرا به عنوان تربت مى فروشى و پول مى گیرى. اگر مال من است چرا در برابرش پول مى گیرى و اگر مال توست، چرا به نام من مى دهى؟
عرض کرد: آقا جان! از این کار توبه کردم و به جبران مى پردازم.
امام حسین علیه السلام فرمود: پس من هم دزد را به تو نشان مى دهم. دزد پول زائر، گدایى است که برهنه مى شود و نزدیک سقاخانه مى نشیند و با این وضعیت گدایى مى کند، پول را دزدید و زیر پایش دفن کرد و هنوز هم به مصرف نرسانده.
حاجى از خواب بیدار مى شود و سحرگاه به صحن مطهر امام حسین علیه السلام وارد مى شود، دزد را در همان محلى که آقا نشانی داده بود شناخت که نشسته بود.
حاجى فریاد زد: مردم بیایید تا دزد پول را به شما نشان دهم. گداى دزد هر چه فریاد مى زد مرا رها کنید، این مرد دروغ مى گوید، کسى حرفش را گوش نداد. مردم جمع شدند و حاجى خواب خود را تعریف کرد و زیر پاى گدا را حفر کرد و کیسه پول را بیرون آورد.
بعد به مردم گفت: بیایید دزد دیگرى را نشان شما دهم، آنان را به بازار برد و درب دکان خویش را بالا زد و گفت: این مالها از من نیست حلال شما.
بعد تربت فروشى را ترک کرد و با دست فروشى امرار معاش مى کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales