eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان گذر جناب سلمان(ره) از زمین کربلا (نینوا) روایت شده است وقتى که جناب سلمان(ره) از جانب امیرالمومنین علی علیه السلام به حکومت مداین مامور گردید و عازم مدائن شد، آن عالى مقام با کاروانى همراه شد و به درازگوشى سوار شده بود به منزل مى رفتند. و قانون آن جناب بود که یک فرسخ راه را سوار الاغ می شد و یک فرسخ راه را پیاده مى رفت تا آن حیوان هم اذیت نشود و در میان اهل قافله قانونِ مراعات احوال حیوانِ مرکوب آن جناب معروف و معلوم شده بود. در منزلى از منازل که نوبت سوار شدن بر الاغ بود، آن جناب سوار شده و به قدر نیم فرسخ راه رفته بود که ناگاه اهل قافله دیدند آن جناب از الاغ مرکوب خود پیاده شد و خود را به زمین انداخت و زمین را به آغوش کشید و مانند ابر بهارى زار زار می گریست. اهل قافله متعجب شدند و به سوى ایشان متوجه شدند. ناگاه دیدند بعد از زمانى از زمین، گریان و نالان برخاست و چند قدم راه رفت، باز خود را به زمین افکند و صداى گریه و ناله بلند کرد. مدتی با شدت گریست. بعد از آن قدرى رفته و باز خود را به زمین افکند و با شدت تمام صیحه و ضجّه زده و مانند زنی که فرزندش مرده، مى گریست و مى نالید. تا این که براى اهل قافله معلوم شد که آن زمین، زمین کربلا (نینوا) است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فضایل انسانی: انصاف و عدل، بخشش و کرم، تواضع و فروتنى، صدق و صداقت، امانت دارى و وفاى به عهد، شجاعت و عفت، مهرورزى و ادب رذایل: ظلم و ستم، بخل و حرص، تکبر و خودبینى، نفاق و دورویى، ترس و شهوت رانى، کینه و بى تربیتى @Magic_Tales
جوانی که از روی آب گذشت ولی واعظ نتوانست روزی واعظی به مردم که دور منبر او نشسته بودند گفت: هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می رود. جوانی ساده و پاک دل که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود. او چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت به خانه؛ دعاگویان؛ پا بر روی آب نهاد و از رودخانه گذشت. روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد. آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند. بنابراین تصمیم گرفت روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کند، تا از او به شایستگی پذیرایی کرده و پاسخی مناسب به ارشاد او را بدهد. واعظ نیز دعوت جوان پاک دل را پذیرفت و با او به راه افتاد. چون به رودخانه رسیدند، جوان دعا گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت. اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام برنمی داشت. جوان گفت: ای بزرگوار! تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز چنین می کنم، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای، دعا را بگو و از روی آب گذر کن! واعظ، آهی کشید و گفت: حق، همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری، من ندارم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﻤﮑﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﻡ. @Magic_Tales
🔻داستان ها و حکایت های برگزیده اینجاس کلیک کنید🤌 داستان فرشته نجات… یا نقشه‌ای شیطانی👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/215 داستان اون تصادفی که عشقمو برگردوند👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/232 داستان مهمان بهلول و مهمانی قاضی شهر و چاقوی دسته طلایی👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/224 داستان کریم خان زند و مرد چاپلوس و حقه باز👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/222 داستان پندها و نصیحت های پدرم؛ مصاحبه و آزمون های استخدام👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/211 داستان مهمان پادشاه و شهادت کبک ها برای قصاص قاتل👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/203 داستان همسایه ابوبصیر و نجاتش از آتش جهنم با شفاعت امام صادق(ع)👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/194 داستان پیرمرد قمار باز👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/171 زنی که برای نجات مردمش برهنه بر اسب نشست👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/312 داستانی از شرم وحیا ابن سیرین و مزد پاک دامنی👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/163 داستان حمالی که با گدایی به ثروت رسید👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/154 داستان مشتری فقط قرص سر درد می‌خواست… ولی با قایق برگشت👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/125 داستان وقتی ناسا ۱۲ میلیون خرج کرد… و روس‌ها فقط یک مداد برداشتند👇 https://eitaa.com/Magic_Tales/111
دزدی با سوء استفاده از نام امام حسین، فروش تربت امام حسین(ع) از مرحوم سید احمد بهبهانى نقل شده که در ایام توقفم در کربلا، حاج حسن نامى در بازار زینبیه، دکانى داشت که مهر و تسبیح مى ساخت و مى فروخت. معروف بود که حاجى تربت مخصوصى دارد و مثقالى یک اشرفى مى فروشد. روزى در حرم امام حسین علیه السلام حبیب زائرى را دزدى زد و پولهایش ‍ را برد. زائر خود را به ضریح مطهر چسبانید و گریه کنان مى گفت: یا اباعبداللّه در حرم شما پولم را بردند، در پناه شما هزینه زندگیم را بردند. به کجا شکایت ببرم؟ حاج حسن مزبور متاثر شد و با همین حال تاثر به خانه رفت و در دل به امام حسین علیه السلام گریه مى کرد. شب در خواب دید که در حضور سالار شهیدان به سر مى برد به آقا گفت: از حال زائرت که خبر دارى؟ دزد او را رسوا کن تا پول را برگرداند. امام حسین(ع) فرمود: مگر من دزد گیرم؟ اگر بنا باشد که دزدها را نشان دهم باید اول تو را معرفى کنم! حاجى گفت: مگر من چه دزدى کردم؟ حضرت فرمود: دزدى تو این است که خاک مرا به عنوان تربت مى فروشى و پول مى گیرى. اگر مال من است چرا در برابرش پول مى گیرى و اگر مال توست، چرا به نام من مى دهى؟ عرض کرد: آقا جان! از این کار توبه کردم و به جبران مى پردازم. امام حسین علیه السلام فرمود: پس من هم دزد را به تو نشان مى دهم. دزد پول زائر، گدایى است که برهنه مى شود و نزدیک سقاخانه مى نشیند و با این وضعیت گدایى مى کند، پول را دزدید و زیر پایش دفن کرد و هنوز هم به مصرف نرسانده. حاجى از خواب بیدار مى شود و سحرگاه به صحن مطهر امام حسین علیه السلام وارد مى شود، دزد را در همان محلى که آقا نشانی داده بود شناخت که نشسته بود. حاجى فریاد زد: مردم بیایید تا دزد پول را به شما نشان دهم. گداى دزد هر چه فریاد مى زد مرا رها کنید، این مرد دروغ مى گوید، کسى حرفش را گوش ‍ نداد. مردم جمع شدند و حاجى خواب خود را تعریف کرد و زیر پاى گدا را حفر کرد و کیسه پول را بیرون آورد. بعد به مردم گفت: بیایید دزد دیگرى را نشان شما دهم، آنان را به بازار برد و درب دکان خویش را بالا زد و گفت: این مالها از من نیست حلال شما. بعد تربت فروشى را ترک کرد و با دست فروشى امرار معاش ‍ مى کرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تپه ای وجود ندارد که سراشیبی نداشته باشد. @Magic_Tales
می خواهم شاگرد مکانیک شوم از دکتر علیرضا شیری از دبیرستان تیزهوشان، علامه حلی معروف؛ اخراج شد، با الفاظی شبیه به اینکه هیچی نمی شوی، کودن و... پدر و مادر یک هفته پشت در مدیر مدرسه البرز نشستند تا آقای دزفولیان رخصت داد تا نوجوان را ببیند: - معدل ۱۱ نشان می دهد که درس را که رها کرده ای، واضحاً هم اعلام کرده ای که می خواهی شاگرد مکانیک بشوی تو مکانیکی محل، چرا؟ - درس را دوست ندارم. - جای درس تو این ماه ها چه کرده ای؟ - برنامه نویسی. - آقای مسگری! یک مساله برایش طرح کنید که برایش کدنویسی کند. یک ربع بعد: - آقای مدیر! من برگه این پسر را که تصحیح می کنم، می بینم که این بچه نابغه است، ثبت نامش کنید (علیرغم اینکه مدرسه البرز شرط معدل ۱۷ داشت). - پسرجان! من به اعتبار خودم ثبت نام مشروط می کنم تو را، آبروی من را نبری! پسر اخراجی دبیرستان علامه حلی، با رتبه دو رقمی، مکانیک دانشگاه صنعتی شریف قبول می شود و رتبه یک کنکور ارشد، همانجا به رشته ام بی ای (MBA) می رود. روزی در اوج موفقیت های تحصیلی دانشگاهی، برگه برنامه نویسی را پیدا کردم که آقای مسگری به عنوان آزمون ورودی ازم گرفته بود. سوال درباره حرکت مهره اسب شطرنج از نقطه آ به نقطه ب بود. ولی در نهایت تعجب فهمیدم کاملاً غلط حل کرده بودم! به هر زحمتی بود مسگری را پیدا کردم؛ ازش پرسیدم با اینکه این مساله را اشتباه کد زده بودم ولی شما اعلام کردید این بچه نابغه است! چرا؟ من را به یاد آورد و خندید و گفت: آقای دزفولیان بهم گفته بود این بچه غرورش شکسته شده در مدرسه قبلی، هر طور برگه اش بود، مهم نیست! تو بلند جلوی خودش و پدر و مادرش بگو که نابغه است؛ او نیاز دارد دوباره برخیزد و گرنه شاگرد مکانیک می شود! نویسنده: دکتر علیرضا شیری بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
مهم نیست اگر زمین بخورید، مهم دوباره برخاستن است. @Magic_Tales
داستان موذن زشت آوازی که در محله کافرستان بانگ نماز می داد شخصی بَد آواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفتۀ صوتِ خود، در محلۀ کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند شتابان نزدِ او رفتند و خواهش کنان بدو گفتند: بیمِ آن داریم که اذانِ تو آن هم با این صدا، کفّارِ محله را بر ما بشوراند و فتنه ها انگیزد. محض رضای خدا اذان مگو! اما مؤذن سرسختی ورزید و همچنان به اذان گویی ادامه داد. مؤمنان مترصّد آشوب و غوغای کافران بودند که ناگهان دیدند که کافری با چهره ای خندان و سیمایی گشاده و هدایایی گرانبها سراغِ مؤذن را می گیرد و می گوید: این مؤذن خوش صدا کجاست؟! بدو گفتند تو را با آن موذن چه کار؟ گفت: دختری دارم که مدتها بود هوای مسلمانی به سرش زده بود و من از این بابت دچار اندوهی جانکاه شده بودم. نصیحت هیچ کس را نیز نمی پذیرفت. تا آنکه این موذن اذانِ خود را سر داد و برای همیشه مرا از غم و اندوه کُشنده رهانید! ماجرا از این قرار بود که وقتی صدای اذان او در معبدِ ما طنین افکند. دخترم گفت: این دیگر چه صدای ناهنجاری است که می شنوم؟ خواهرش گفت: این صدای اذانِ مسلمانان است. اما دخترم باور نکرد و از دیگری پرسید. او نیز همان جواب را داد. همین که دخترم مطمئن شد که آن صدای زشت، واقعاَ بانگِ اذان مسلمانان است از مسلمانی دلسرد شد و اخگر ایمان به اسلام در کانون قلبش خموش گشت و از آن لحظه است که من آسوده بال گشته ام و از بارِ گران غم و غصه رها شده ام و به شکرانۀ این رهایی، هدایایی را به جناب مؤذن تقدیم می دارم. [برگرفته از مثنوى معنوى مولوی، دفتر پنجم، ابیات 3367 تا 3389] مولوى در ادامه این حکایت مى گوید: ایمان بعضی از مسلمانان، همچون بانگ آن مؤذن است که اساس دین را سست مى کند و نامسلمانان را به اسلام بى رغبت و بى اعتنا مى کند. هست ایمانِ شما زَرق و مجاز راهزن، همچون که آن بانگِ نماز در این حکایت، مؤذنِ بدصدا تمثیل مؤمنانی است که قول و فعلشان با هم نمی خواند و موجب رنجیدگی دیگران می گردد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
سه چیز را در سه جا نگه دار: گرسنگیت را سر سفره دیگران، زبانت را در جمع و چشمت را در خانه دوست @Magic_Tales
حکایت ضرب المثل راه بزن راه خدا هم ببین قسمت اول گویند مردی بودی کارش همیشه دزدی و راهزنی بود، با این روش مال به دست می آورد و خرج می کرد تا شبی با خود فکری کرد و ندامت با خود در دل آورد. از آن عمل پشیمان گشت و گفت: مرگ حق است آخر همه را بباید مُرد و کار به آخرت بباید برد. چون روز شد، به خدمت شیخی رفت که مردی پرهیزکار بود و حال خود را به او باز گفت. شیخ او را به پند و موعظه از راهزنی توبه داد و مدتی به صلاح و عفاف گذرانید. چون کسب و پیشه نداشت و هنری نمی دانست، پریشان گشته، عیالش بی برگ و نوا ماندند و سه روز در فاقه بودند که چیزی نخوردند و عیالاتش[1] بی طاقت گشتند، گفتند: ای مرد! الحال مردار به ما حلال گشته آدمی را سد رمق لازم است. ما را چه باید کرد که دیگر صبر و تحمل نمانده، فکری در این باب باید بکنی. پس آن مرد پیش شیخ رفت و حال خود باز گفت و احوال فرزندان بیان کرد. شیخ گفت: تو به خدا بازگشت کرده ای. اگر تو دیگر عزم این کار می کنی باری از من یک مثل بشنو که راه بزن، راه خدا هم ببین. مرد این را از شیخ شنید به خانه خود رفت و با عیالات خود گفت: غم مخورید که امشب بر سر کار خود می روم. فرزندان او شاد شدند و آن مرد آن شب از روی اخلاص مناجات می کرد که خدایا تو می دانی که کسب و پیشه ای ندارم حال من بر تو ظاهر است، اما رضای تو از دست ندهم. چون روز شد آن مرد برخاست به میان همان عیاران[2] رفت و حال باز گفت. دزدان شاد شدند و چون آن مرد شجاع و زبردست بود او را عزت کردند و لباس عیاران پوشید. ناگاه جاسوس ایشان خبر آورد که قافله عظیمی از هند می آید و مال بسیار همراه دارد. عیاران گفتند: قدم این مرد مبارک است. آن مرد را پیشرو نموده و چون پاسی از شب گذشت، دور قافله را گرفتند. جنگ در گرفت و جمعی کشته و جمعی را دستگیر کردند. سردار قافله باشی را با چند تن دیگر از تجار، دست بسته نگاه داشتند و مال و اسباب را جمع کرده و آن چند تن را دست بسته پیش سردار و مهتر[3] عیّاران آوردند. مهتر آن جوان را طلبید (که شیخ او را نصیحت کرده بود) و گفت: ای جوان پدرت سردار ما بود و می گفت کسانی را که اموالشان را دزدیده باشیم نباید زنده گذاشت که هزار مفسده به هم می رساند. جوان گفت: من توبه کرده ام که بی مروتی و بی رحمی نکنم. سردار گفت: اگر که از این مال حصّه[4] می خواهی این است که با تو گفتم. لاعلاج برخاست و تیغ در دست گرفته آن ده کس را برداشت و پاره ای راه که رفت یک عیار دیگر با او رفیق شده و آن ده کس را به کناری بردند. آن عیار همراه او، یکی را گردن زد و در چاه انداخت. آن جوان تائب را دل بسوخت و نصیحت شیخ را در آنجا به خاطر آورد. پس آن عیّار، یکی دیگر را پیش آورد که گردن بزند و با آن جوان گفت: یکی را هم تو گردن بزن. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales