[ ִֶָⸯ🥀 در انتظار تو چشمم سپید گشت و
غمی نیست ..
اگر قبول تو افتد، فدای چشم سیاهت :)) ]
-
چه مهمان های غم داری، چه مهمانی پر حزنی!
شما همیشه اسطورهی ادب بودید برایم. این که با این سن و سال، در دیدار مهمان هایتان طوری برخورد میکردید که انگار از عرش برین مهمان دارید، آن ها را همینقدربزرگ میدانستید! شما برایم کوه ادب و بزرگی بودید، که هیچ کجا مثلش را ندیدم.
در تمام دیدار های خصوصی و مردمی، آن که از همه بیشتر نگین وجودش برق میزند، شما بودید و ادبتان در مقابل مهمانان.
انگار احترام به مهمان را هم مثل بقیه کارها، خیلی خوب بلد بودید.
از نصایح بزرگان این است که میگویند در مقابل مهمان، پا دراز نکنید. با مهمان معاشرت کنید و سکوت نکنيد. در چشم مهمان نگاه کنید و رو از او برنگردانید.
اما آقای من،
به من بگویید اینبار چرا در مقابل مهمانانتان خوابیده اید؟
چرا دیگر به چشمشان نگاه نمیکنید؟
چرا با آنها حرف نمیزنید؟
نکند دیگر دوستمان ندارید آقا؟ نکند کار خطایی کردیم که سکوت کردید؟
جانم فدای جسم نحیفت شود، نکند خستگی بر شما چیره شده که خوابیدید؟ چرا بلند نمیشوید با ما حرف بزنید آقا؟
تورا به خدا بلند شوید آقا. تو را به خدا برگردید آقا. تورا به خدا مهمان هایتان را ببینید. ببینید که از تمام کشور و دنیا مهمان دارید. ببینید آقا مارا. از ما ناراحت نباشید آقا.
آقا شرم نگاه کردنتان را داریم، حتی از پشت صفحهی گوشی هایمان.
آقا داریم دق میکنیم، این جان ما چقدر بی ارزش بود که فدایتان نشد.
قربان عبای سوخته و عمامهی سیاهتان بروم آقا ..
بیایید و با معجزهای برگردید آقا؛
تورا به خدا بخاطر دل مهمان هایتان برگردید
صاحب خانهی عزیز ما :) .
[ #زینبِبهار| سوگنامه نویس؛
دارم میمیرم از غمت، غم پر انتهای من،
جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵ ]
-
تا روزهای مدیدی، اینجا محل سوگنامه های من است.
جز برای او نمیتوانم بنويسم و جز او به چیز دیگری فکر نمیکنم.
‹مـٰاهِ مَـڹ›
- بی شما با حسرت آیندهام چه کنم؟ :)
-
حالا دارم برایت گریه میکنم.
بعد از صد و بیست و شش روز، تازه میتوانم گریه کنم. این مدت، هر اشکی ریختم برای شما نبود. این مدت باور نکرده بودم. تمام این مدت در انتظار شما بودم.
امروز بلأخره از مرحلهی انکار بیرون آمدم و تازه به سوگ نشستم.
مشاوران میگویند: فرد سوگوار، اگر در اول داغ دیدنش درست گریه نکند، وارد مرحلهی انکار میشود و ممکن است تا سال ها بغض لحظهی داغ همراهش بماند. باید بعدها مکرر از آن داغ بگوید تا کمی قلبش به واقعیت نزدیک شود و بتپاند تدریجی با آن داغ کنار بیاید.
اما مگر میشود کنار آمد با داغ شما؟ مگر میشود آرام گرفت؟
امروز وقتی گریه کردم، میخواستم از شما بگویم. بگویم که تمام دلخوشی ام را در قاب تلوزیون میبینم که همچون کوه با صلابت خوابیده و پرچمش او را به آغوش گرفته. میخواستم بگویم این تابوت کسیست که بارها دیدمش از دور، و پشتش نماز خواندم.
میخواستم بگویم:
آی اهالی زمین!
این مرد، قهرمان کودکی من است. آنکه از کودکی خون رگهایم هدیه اش میشد. آن که خندهاش، خوشی ام بود و اشک هایش، پاره آتشی بر وجودم.
این مرد، دلخوشی بیت شعرهاییست که به شوق دیدنش سرودم.
این مرد که حالا در تابوت آرام گرفته، تکهای از قلب و فکر من است. او تمام حسرت و آرزوهای زندگی مرا، یکجا در خودش جا داده بود.
اکنون با غمی که کوه ها توان تحملش را ندارند، به سوگش نشستم و انگار دنیا برایم تنگ است.
اگر در آینده فرزند دار شوم، برایشان تعریف میکنم که مادرتان در جوانی داغی دید،
که پیرها هم در برابر آن داغ کمر خم کردند.
برایشان میگویم که مادرتان داغ آرزوهایش را دید.
برای بچه هایم از کسی میگویم که یک تنه محبت یک ایران در دلش بود و مهربانیاش در مرزهای ایران جا نمیشد.
در آینده به فرزندانم میگویم که تجربهی اولین سوگ مادرتان، بزرگ ترین ترس زندگی اش بود که اتفاق افتاد.
اما عزیز من ..
من برای بچه هایم هم آرزوی دیدنت را داشتم.
گوییم که لحظههای اکنون زندگی بگذرد،
بی شما با حسرت آیندهام چه کنم؟
[ #زینببهار | سوگنامه نویس؛
غم نبودن پدر،
شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵ ]