eitaa logo
‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
569 دنبال‌کننده
647 عکس
107 ویدیو
11 فایل
‹﷽› قسم به قلم¹ و آنچه می‌نویسد. . اینجا آرامگاه صاحب قلمی‌ست، که شوق رسیدن ابدی به أباالشهداء دارد .. . کپیِ نوشته‌ها با نام ‹ #زینبِ‌بهار › و #ماهك؛ و مطالبِ دیگر با ذکر‌صلوات برای فرج مهدیِ‌فاطمه :). . جانم؟ @Mahak_135
مشاهده در ایتا
دانلود
- تا روزهای مدیدی، اینجا محل سوگ‌نامه های من است. جز برای او نمی‌توانم بنويسم و جز او به چیز دیگری فکر نمی‌کنم.
- بی شما با حسرت آینده‌ام چه کنم؟ :)
‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
- بی شما با حسرت آینده‌ام چه کنم؟ :)
- حالا دارم برایت گریه می‌کنم. بعد از صد و بیست و شش روز، تازه می‌توانم گریه کنم. این مدت، هر اشکی ریختم برای شما نبود. این مدت باور نکرده بودم. تمام این مدت در انتظار شما بودم. امروز بلأخره از مرحله‌ی انکار بیرون آمدم و تازه به سوگ نشستم. مشاوران می‌گویند: فرد سوگوار، اگر در اول داغ دیدنش درست گریه نکند، وارد مرحله‌ی انکار می‌شود و ممکن است تا سال ها بغض لحظه‌ی داغ همراهش بماند. باید بعدها مکرر از آن داغ بگوید تا کمی قلبش به واقعیت نزدیک شود و بتپاند تدریجی با آن داغ کنار بیاید. اما مگر می‌شود کنار آمد با داغ شما؟ مگر می‌شود آرام گرفت؟ امروز وقتی گریه کردم، میخواستم از شما بگویم. بگویم که تمام دلخوشی ام را در قاب تلوزیون می‌بینم که همچون کوه با صلابت خوابیده و پرچمش او را به آغوش گرفته. می‌خواستم بگویم این تابوت کسی‌ست که بارها دیدمش از دور، و پشتش نماز خواندم. می‌خواستم بگویم: آی اهالی زمین! این مرد، قهرمان کودکی من است. آن‌که از کودکی خون رگ‌هایم هدیه اش میشد. آن که خنده‌اش، خوشی ام بود و اشک هایش، پاره آتشی بر وجودم. این مرد، دلخوشی بیت شعرهاییست که به شوق دیدنش سرودم‌. این مرد که حالا در تابوت آرام گرفته، تکه‌ای از قلب و فکر من است. او تمام حسرت و آرزوهای زندگی مرا، یکجا در خودش جا داده بود. اکنون با غمی که کوه ها توان تحملش را ندارند، به سوگش نشستم و انگار دنیا برایم تنگ است. اگر در آینده فرزند دار شوم، برایشان تعریف می‌کنم که مادرتان در جوانی داغی دید، که پیرها هم در برابر آن داغ کمر خم کردند. برایشان می‌گویم که مادرتان داغ آرزوهایش را دید. برای بچه هایم از کسی می‌گویم که یک تنه محبت یک ایران در دلش بود و مهربانی‌اش در مرزهای ایران جا نمیشد. در آینده به فرزندانم می‌گویم که تجربه‌ی اولین سوگ مادرتان، بزرگ ترین ترس زندگی اش بود که اتفاق افتاد. اما عزیز من .. من برای بچه هایم هم آرزوی دیدنت را داشتم. گوییم که لحظه‌های اکنون زندگی بگذرد، بی شما با حسرت آینده‌ام چه کنم؟ [ | سوگ‌نامه نویس؛ غم نبودن پدر، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵ ]
‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
-
بدرقه‌ات کردم. پشت سرت راه رفتم و در به در دنبال پیکرت گشتم. از شرق تا غرب تهران آواره‌ی دیدنت بودم، اما در نهایت ندیده از تو دل کندم. دل نکندم، جان کندم. تشییع جنازه‌ی من بود عزیزم، بدرقه از تکه‌‌ای از قلب و وجودم. شما که پیکرت بدرقه نمی‌خواهد، شما حالا در آغوش چاک چاک جد غریبت هستی غریبِ مظلومم. انگار قدم هایم درد می‌کرد، پاهایم جان یعقوب داشت، پیر و خسته و منتظر! هرچه نظاره کردم به مسیر، نیافتمت. کجا بودی عزیزم؟ کجا بودی که آخرین دیدار حسرت قلبم شد؟ می‌دانستم قد چون سروت حالا شکسته و با صلابت کوه، به زمین تکیه داده. من خود را برای هرچیزی آماده کرده بودم قربانت شوم. اصلا مگر نقطه ضعفی بزرگ تر از تو داشتم؟ " تو مهم بود بمانی، که نماندی رفتی! دیگر چه فرقی می‌کند چه بلایی به سرم آید؟ من در خیابان ها دنبال تو می‌گشتم. مثل مرغ پر کنده، تمنای دیدن تورا می‌کردم. من به زیر آفتاب دنبال پیکرت می‌گشتم. از صبح به شوق دیدن تو پلک بر هم نگذاشتم. پا در شهر غربت نهادم، به امید وصال تو ! امروز کجا بودی عزیزم؟ پیکرت کجا بود که چشم هایم حسرت دیدنش را تا ابد بر دل نگه داشت؟ میخواهی بگویی که همه جا مرا دیدی و در وجب به وجب جمعیت حضور داشتی؟ میخواهی آتش قلبم را خاموش کنی ازین حسرت الی الابد؟ بی آنکه بدانی بیشتر آتش می‌زند مرا، این همه‌جا بودنت! من نمیخواهم همه جا باشی. من دلم می‌خواهد در خانه‌ات باشی. دلم می‌خواهد در بیت خودت باشی. در همان قاب همیشگی تلوزیون باشی که برایم از فرسخ ها دور دست تکان میدادی! من می‌خواهم همان جا باشی که همیشه بودی! من نمی‌خواستم شیشه‌ی عطرت بشکند. فدایت شوم‌ که فدایمان شدی. من همان بابای مهربان و امیدوار همیشگی را می‌خواهم. من به تکثیر شدنت عادت ندارم. من همه جا دربه در دنبال نشانی از تو بودم امروز! اما رفتی، بی خداحافظی رفتی. بی دیدنت رفتم و چشم هایم به آسمانی که باز تو را به من برگرداند، خیره می‌ماند. من به جاده خیره می‌مانم که برگردی. من برای آخرین خداحافظی گریه‌های بسیار داشتم. امروز در به در دنبال پیکرت بودم، و انتظار، اشک هایم را در سینه نگه داشت. باز هم دیر شد. دیده های زینب‌ات به آفتاب سوخت، ولی خیالم راحت است انگشترت به غارت نرفت. و پیکرت در اوج احترام بود، و اهل بیتت به اسارت نرفتند و با خودت پرواز کردند تا آسمان! خیالم راحت است حالا آغوش همه به رویت باز است و کسی دیگر نیست به پیکرت هتک حرمت کند. بمیرم برای جدت که غریب و تنها بود. برای خودت و جدت باهم باید بمیرم از گریه! لَا یَوْمَ‌ کَیَوْمِکَ یَا اَبا عَبْدِاللهِ * [ | سوگ‌نامه نویس؛ من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود :)) ، تشییع آقای شهیدم ۱۵ تیر ۱۴۰۵ ]
- سلام بر کسی که مسیحیان در تشییع جنازه‌اش آمدند و برخی مسلمانان نه. سلام بر او که دوست داشتنش لطف خداست‌. سلام بر او که پیکرش با احترام بدرقه شد‌. سلام بر او که با رفتنش، جان از بدن های بسیاری رفت‌. سلام بر او که در غمش، کودکان و پیرها به هق هق افتادند. سلام بر تو که پس از شصت و نه سال، حالا در کربلا آرام گرفته ای. سلام آقای شهید من، سلام پدری که آزادگان جهان را با رفتنت یتیم کردی .. [ | وداعاً یا أبي ]
- شات ششم - دیشب وقتی بند و بساط را جمع کردیم و از خانه برای تجمع بیرون رفتیم، اول راه بودیم که توی اتوبان رادیات ماشین جوش آورد و تسمه پاره کرد و خلاصه ماندیم همانجا! با سلام و صلوات از لاین سرعت رفتم و زدم کنار، و منتظر شدم بابا با دوچرخه خودش را به ما برساند. مامان گفت همینجا پرچم تکان می‌دهيم. این که کنار اتوبان، دو نفر با پرچم ایستاده باشند برای پرچم گردانی، کمی منطقی بنظر نمی آمد و نگاه آدم ها هم عجیب بود! بعضی کارها منطق و عقل نمی‌خواهند، عشق و قلب باید فرمان عمل صادر کند. پرچم گردانی دیشب، مثل نمازخواندن اول وقت کنار خیابون بود. خدا بود آن لحظه و این کفایت می‌کرد. چشمان غیب اگر داشتم، ثابت می‌کردم که شهدا کنارمان بودند. من به بودنشان ایمان دارم. بماند از مهمان عزیزی که بعد سراغمان آمد و او برایم نشانه‌ی حضور آقا بود. خدا همیشه می‌بیند مارا، از این به بعد آقا هم همین‌طور " [ داغ و جنگ / شب صد و بیست و نهم ]