𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁰
Fasl ²
جانا :
رسیدیم خونه و دریا درسا برو تو اتاق تا استراحت کنه شروین هم باید میرفت بیرون کار داشت منم نشستم و یکم رفتم تو گوشی چرخیدم که حامی اومد سمتم
حامی :
دریا کو جانا؟
جانا :
تو اتاقه
حامی :
اوک مرسی
رفت سمت در اتاق و در زد
دریا ؟
دریا :
جانم بیا تو
در و باز کرد اومد داخل و نشست کنار دریا موهاش و کنار زد و بو.سه ای رو پیشونیش کاشت
حامی:
دریا باید باهم راجب یچیزی حرف بزنیم
دریا آروم پتو و کشید رو درسا
دریا :
بریم بیرون بچهم بیدار میشه
حامی متعجب تو چشمای دریا نگاه کرد
حامی :
دریا درسا دختر ما نیست بچه ی ما اینجاس ببین
دستش و گذاشت رو ش.کم دریا
دریا :
اهوم میدونم ولی نمیبینی منو مامان صدا میزنه حامی ؟
حامی :
میدونم عزیزم اما ، اما باید تحویل آگاهی بدیم تا خانوادش و پیدا کنن
اگر بمونه وابسته هم میشید
دریا :
عمرا بزارم همچین کاری کنی درسا دختر منه من مادرشم چه تو بخوای چه نخوای
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²¹
Fasl ²
حامی :
دریا از اولم این کار اشتباه بود
تو نباید با خودت میاوردیش
دریا :
حالا که آوردم و نمیزارم ازم بگیریش فهمیدی چی گفتم حامی ؟
حامی :
باشه پس خوب فکر کن من که صددرصد برمیگردم ایران یا با من برمیگردی یا میمونی پیش درسا انتخاب باتوعه
دریا:
حامی..
حامی:
همین که شنیدی
رفت بیرون و جانا بدو بدو رفت دم اتاق
جانا :
چیشدددد؟
دریا شروع کرد به توضیح دادن که درسا از خواب بیدار شد
درسا :
مامان ؟بابایی کجا رفته ؟
دریا :
میاد فداتشم میاد
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²²
Fasl ²
درسا:
کِی میاد؟دلم براش تنگ شده خب
دریا:
زودی میاد فداتشم
درسا:
باشه
جانا اومد تو اتاق))
جانا:
عشق عمه بیدار شده؟
درسا:
اره عمه
جانا:
عمه قربونت بره بیا بغلم
درسا:
خدانکنه چشم
درسا رفت بغل جانا))
جانا:
صبحونه خوردی وروجک؟
درسا:
نوچ
جانا:
پس بریم بهت بدم
دریا:
خودم بهش میدم
جانا:
نوچ من میدم
دریا:
من میدمممم
درسا با خنده گفت:
دعوا نکنید خودم بلدم بخورم
دریا:
باشه
جانا:
باوشه
رفتن پایین و رفتن تو آشپزخونه و درسا صبحونه خورد و تموم شد و دریا ظرفارو جمع کرد و شست
درسا:
عمه؟
جانا:
جون عمه؟
درسا:
برام باب اسفنجی میزاری؟
جانا:
چشم
جانا برای درسا باب اسفنجی گذاشت و نشست کنارش و دریا برا درسا خوراکی آورد و نشست پیششون
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★