𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ⁴
به دختری با موهای فرفری اشاره کرد
و ادامه داد بیارش داخل دختر به سمتم اومد و به سمت داخل راهنمایی میکرد
دل تو دلم نبود اتاقی که در انتظارم بود و ببینم
عمارت به این بزرگی حتماً پر از اتاق قشنگ بود
همینطور که فکر میکردم جلوی اتاقی ته راهروی طبقه پایین متوقف شد
در که باز شد اتاقی سرد و تاریک بود که جز تخت و کمد هیچی نداشت
دختر اشاره کرد اینجا جاییه که باید بمونی
سر و صدا ممنوعه و تا کسی دنبالت نیومده حق خارج شدن نداری
انگاری سطلی آب جوش به روی پناه ریختن
پناه : یعنی من الان زندانیم؟
دختر : نه تو این عمارت جز آقا کسی اجازه خارج و وارد شدن از هر جاییو نداره
پناه با صدای نسبتاً آروم بدون توجه به اطراف گفت
چه مسخره حالا مگه کی هست مرتی.کهی از خود راضی
حرفش تموم نشده بود که دستی دور مچش قفل شد و با حرص غرید
بهت میگم کی هستم تا یاد بگیری با من چطوری حرف بزنی
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ⁵
پناه که به معنای واقعی ترسیده بود شروع کرد به لب زدن
پناه : غل.ط کردم ببخشید
اما اون صدایی نمیشنید و هر ثانیه محکمتر پناه و به ته سالن میکشید
ته سالن انباری کوچیکی بود که پناه به داخلش پرتاب شد
و با بیرحمی تمام زیر مشت لگد قرار گرفت
چند دقیقه گذشت که بالاخره بیخیال شد
حامی : سری آخرت باشه اینطوری راجع به من حرف میزنی حالیته ؟
پناه با صدایی که دیگر توان نداشت لب زد
چشم هرچی شما بگید
حامی به بیرون رفت و جلوی تلویزیون نشست و به خدمه ها اشاره کرد که به کمکش برن
یکی از خدمهها از بازوی پناه گرفت و کمک کرد بلند بشه
ببین چیکار کردی با خودت ، جلوی زبون درازتو بگیر دختر
حامی متوجه صدا شد با صدای نسبتی بلندی گفت
حامی: طلا خانوم از این ثانیه به بعد داخل این عمارت نبینمتون
پناه که با بدن کوفته فقط میتونست سکوت کنه و با تعجب نگاه کنه به آرومی گفت
الان طرف منو گرفتی ؟
طلا از حرص پناه را رها کرد و به سمت حامی رفت
آقا مگه من چیکار کردم ؟؟
حامی با نگاهی خشمگین گفت
حامی: تو این خونه فقط من اجازه دارم باهاش بد برخورد کنم نه شما الان هم به سلامت
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ⁶
طلا که میدونست بحث بیخودی هست سر به زیر رفت به سمت کمد لباسهاش
حامی به آرامی جلوی پناه رفت
بلندش کرد و به سمت همون اتاق تاریک رفت
پناه رو روی تخت گذاشت چراغو خاموش کرد و به بیرون رفت
فردا ))
در اتاق باز شد
همون دخترک مو فرفری بود
حنا : آقا کارت داره
پناه نگاهی به بدن بیجونش انداخت
پناه: اما من نمیتونم بلند شم
تا دخترک شروع به حرف زدن کرد حامی رسید و حرفشو قطع کرد
حامی: شما بیرون خودم اینجام
حنا :چشم
حامی نزدیکتر رفت و درست لبه تخت نشست
حامی: فهمیدی عاقبت درست حرف نزدن چیه ؟
پناه خشمگین نگاهش کرد
بغض قفل شده در گلو قابل مشاهده بود که بین خشمی نهفته بود
پناه: تو حق نداری با من مثل یه زندانی برخورد کنی
حامی: من هرجور بخوام برخورد میکنم دختر جون پس بهتره رو اعصاب من حرکت نکنی خب؟
یاد حرف آخر پدرش افتاد
سه ماه قبل ))
پارسا: ببین دخترک الکی واسه من فیلم نیا چو من نه اعصاب تو و نه اخلاقتو دارم پس عین آدم جواب بله بده و خلاص خب ؟
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh