برخلاف تمام دلتنگیها و تمناها برای رقم کردن دوباره و آرامشی که نوشتن بر ذهن حاکم میکنه،
مدتی ذهنم رو پوچ از کلمات پیدا کردم، درحالی که برای توصیف احوالاتش تقلا میکرد و پوچ میدید خودش رو..
مثل کودکی که نیازمند بهونهای باشه برای برگشتن به آنچه که بهش تعلق داره...
بهونهی دوبارهای پیدا کردم برای رقم کردن..
#خودنوشت
رقم کردن!
و چه واژهی دلانگیزی،
به خصوص اونجایی که هم وزن و همآهنگ میشه با رقم زدن، و مگر نه اینکه فعل هر علاقهمندیبهنوشتن پیش از هر رقم زدنی، رقم کردن هست؟ ]
*در اینجا فردعلاقمندبهنوشتن، جایگزین واژه نویسنده شد چون خودم رو [هنوز] لایق این واژه و هرکس که دست به قلم شد را نویسنده نمیبینم.
#خودنوشت
و حالا این بهونه اگرچه تکراری و بارها موضوع هر متن و قصهای بوده اما برای من تازگی داره...
مست شدن در عطر پاییز و سرخی انارها بهونهی ِتکراری ِجدیدی هست برای رقم کردن،
البته اگر بشه متن های درهمآویختهی ِ برهمریخته من رو رقم کردنی در نظر گرفت، این افتخار دوباره رو دارم که بنویسم و دل خوش کنم به این متنهای کوتاه و بلند از دل داستان های کوچک و بزرگ زندگی نامنسجم من، تا شاید نشانهای، یادگاری، خاطرهای و یا پندی باشه برای منی که در آینده خواهد بود و خواهد شد.
#خودنوشت
طفلی به نام «شادی» دیریست گمشده است،
با چشمهای روشن براق،
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد، ما را کند خبر
این هم نشان ما ؛
یک سو خلیجفارس، سوی دگر خزر...
چرا نباید همه چیز خوب پیش بره؟
همه میگن و حتی خودم میدونم که میتونم، اما...
به گمونم این صدای درونم هست که همیشهی خدا میپره وسط حرفهام و اینبار با گلایه و ملتمسانه ترین لحن ممکنه میگه :
- با خودت چی فکر کردی؟
اونی که از در میاد و یک راست میره رو صحنه که بازیگر یا مجری نیست،
اونی هم که دو روز تو هنرستان گذرونده هنرمند نیست...
#خودنوشت
و منی که خواسته یا ناخواسته بازهم به گفتوگو با منِ درونم نشستم با تعجب میگم:
نیست؟
- هنوز نیست.
اگه قرار بود به این راحتی باشه که الان هرکسی تو دنیا قلههای موفقیت رو فتح کرده بود، موفقیت تجربه میخواد، تجربه هم اشتباه کردن!
این کوله بار اشتباهات و آزمون و خطاهاست که انسان رو بالا میبره و تعالی میبخشه.
حالا این منم که با غرور خاصی جواب منِ درونم رو میدم؛ چقدر پختهتر شدی دختر!
#خودنوشت