✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۱۹
✍
💠 خاطره از خانم زینب رضاییان استان فارس:
شبهای تنهاییِ نوجوانیام، پر از سؤال و دلشکستگی بود. انگار همه چیز در درونم تاریک بود، تا اینکه یک روز، ناگهان دریچهای از نور به رویم باز شد.
سیزده سالم بود، سال تحصیلی ۱۴۰۱ کلاس هفتم بودم. پدرم رانندهی ماشین سنگین بود؛ مردی که همیشه از نماز اول وقت، از حلال و حرام، از حجاب و چادر برایم میگفت. من هم دلم میخواست دل بابا را شاد کنم، ولی در جمع دوستان، خودم را متفاوت میدیدم. آنها ساده و آزاد میپوشیدند و من باید همیشه چادر سر میکردم. چادری که انتخاب خودم نبود و همین، سنگینیاش را بیشتر میکرد، تاحدیکه گاهی بهدور از نگاه پدر، آن را از سرم برمیداشتم.
یک روز عصر، خانهی داییام بودم. با دختر داییام در فضای مجازی میچرخیدیم. ناگهان استوری کوتاهی دیدیم؛ چند تصویر از شهدا پشت هم رد میشد.
و بعد...
تصویر او...
شهید عباس دانشگر.
لحظهای که صورتش را دیدم، قلبم تندتر از همیشه زد. نگاهش آرام بود و عجیب، با من حرف میزد. نمیتوانستم چشم بردارم. انگار سالهاست میشناسمش. همان جا فهمیدم او فقط یک عکس نیست، یک نشانه است.
وقتی به خانه برگشتم، عبارت شهدای مدافع حرم را در فضای مجازی جستجو کردم. عکسهای بیشتری ازش دیدم، خاطرات، وصیتنامه… هر چه بیشتر میخواندم، بیشتر دلم میلرزید. شب، رفتم توی حیاط، رو به آسمان ایستادم و درحالیکه اشک از چشمانم سرازیر بود گفتم:
«من تا دیروز حتی اسم شما رو نمی دونستم، همیشه رؤیای داشتن یک داداش بزرگتر همراهم بود… از امشب، شما شدی داداش بزرگتر من، همونی که همیشه آرزوشو داشتم.»
عکسش را به دیوار اتاق چسباندم. هر صبح، با لبخندِ آرامش بیدار میشدم، و هر شب، وقتی دنیا برایم تاریک میشد، به عکسش نگاه میکردم و با او حرف میزدم.
چادرم را دوباره به سر کشیدم. اما این بار نه از روی اجبار که از روی عشق. چادر شد نشانهی من؛ نشانهی عهدی که با "داداش عباس" بسته بودم.
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ آقای سید کمیل هاشمی
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۲۳
✍
💠 خاطره از محمدامین رضوانی تبار شهرستان کاشان:
آشنایی من با شهید عباس دانشگر برمیگردد به سال ۱۴۰۰. بیآنکه کسی او را به من معرفی کرده باشد، ناگهان عشقش در دلم جوانه زد. از همان روزها حس عجیبی نسبت به او پیدا کردم؛ دلم بیتاب بود برای زیارت مزارش. اما هر بار سفری پیش میآمد، مانعی رخ میداد و دلم در حسرت دیدار میماند.
عکسش را قاب کرده بودم و روی میز کنار تختم گذاشته بودم. هر شب نگاهش میکردم، اما کمکم حس کردم جای درستی نیست؛ چشمم درست به او نمیافتاد. بالاخره از مادرم اجازه گرفتم تا تصویر عباس را روی کمد لباسم بچسبانم، درست روبهروی تختم. از آن شب به بعد، هر شب با نگاه او به خواب میرفتم و هر صبح با لبخند او چشم باز میکردم.
سه سال بعد، یک روز مادرم قصد کرد کمد را بفروشد؛ اما از او خواهش کردم که از این تصمیم منصرف شود. شاید برای او فقط یک وسیلهی چوبی بود، اما برای من ارزش بیشتری داشت؛ یادبود عباس در اتاقم.
نمیتوانستم بگذارم آن گوشهی مقدس خالی شود.
۱۴ اسفند همان سال، نوبت دکتر چشم در تهران داشتم. از قبل مرخصی گرفته بودم و حتی بیدلیل خواسته بودم فردای آن روز را هم آزاد باشم. نوبتم را از عصر به صبح تغییر دادند و حوالی هشت صبح در مطب حاضر شدم. کارها حدود یک ونیم ساعت طول کشید. بعد از آن گذرم به خیابان جمهوری افتاد و خریدی هم انجام دادم. نزدیک ظهر که شد، تصمیم گرفتم برگردم خانه.
اما در مسیر ترمینال، به دلم افتاد که به شهر سمنان بروم، سر مزار عباس. با خودم کلنجار میرفتم؛ تکوتنها و بدون هیچ دوست و آشنایی، بروم یا نه؟ اما بالاخره دل را زدم به دریا. بلیت گرفتم و سوار اتوبوس شدم. در طول راه مدام با خودم زمزمه میکردم: «عجب! تنها و غریبانه دارم میروم پیش عباس… کاش یکی از دوستانم همراهم بود.»
رسیدم سمنان. مستقیم تاکسی گرفتم سمت امامزاده علیاشرف (علیهالسلام). باذوق از ماشین پیاده شدم: «بهبه عباس! بعد اینهمه انتظار، بالاخره رسیدم.» اما صحنهای که دیدم دلم را شکست...
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ آقای سید کمیل هاشمی
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۲۶
✍
💠 خاطره از خانم سالاریفر از استان فارس:
آشنایی من با شهید عباس دانشگر، اتفاقی نبود دستی در کار بود، نگاهی از بالا، و دلی که آمادهی بیدارشدن بود.
ماجرا از جایی شروع شد که یک روز در پیامرسان ایتا تصویری خاص نگاه مرا به خود جلب کرد، کمی روی تصویر مکث کردم و بعد از چند لحظه از آن کانال خارج شدم و سراغ گروهها و کانالهای دیگر رفتم. اما حال عجیبی داشتم انگار چیزی را جا گذاشته بودم و دلم میخواست دوباره به همان تصویر و به همان نگاه برگردم، بعد از کلی تلاش، تا این که در بین گروهها و کانالهایی که در ایتا بود، کانال موردنظر را پیدا کردم. کانال مربوط به شهدا بود و آن تصویر، عکس شهید عباس دانشگر. در زیر تصویر برنامه روزانه شهید نوشته شده بود.
یک برنامه روزانه حساب شده و دقیق که رنگوبوی الهی داشت.
بعد از آشنایی با شهید، هر وقت وارد ایتا میشدم خیلی علاقه داشتم که سری به آن کانال بزنم و از آن شهید بیشتر بدانم.
انگار سرزدن به برنامه ایتا، مثل قدمزدن در کوچهباغهای سرسبزی بود که از آن بوی عطر سیب میآمد و مثل حس تراوش آب از کوزه سفالی که لذت حیات و سرزندگی را به من هدیه میداد و تمام احساس مرا برمیانگیخت که قلم بهدست بگیرم و از فضائل و سجایای اخلاقی شهید بنویسم؛ با این که چیزی از اصول نویسندگی نمیدانستم.
دلم میخواست از طریق نوشتن، شهید را به دیگران معرفی کنم.
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ خانم فرشته رضایی
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۲۷
✍
...
💠 ادامه خاطره از خانم سالاریفر از استان فارس:
آخه شهید همچون نوری از زمین برای آسمانیان درخشیده بود و اینک با شهادتش حیاتی دوباره یافته بود و آشناشدن من با او اتفاقی نبود و باید من هم برای این رفاقت کاری انجام میدادم.
برنامه خودسازی شهید همچون نگینی در آسمان ذهن و افکارم میدرخشید و این نوید را میداد که من هم نیز در این مسیر الگوی خوبی باشم و در روابط اجتماعی خانوادگی و دوستان تأثیر رفاقت با شهید را نشان دهم.
دنبال کلمات و واژههایی میگشتم که به من کمک کند که با رنگ سادگی و صداقت، از برکات رفاقت با شهید بنویسم. برنامه خودسازی شهید را چندین بار خواندم و هر بار بهیقین میرسیدم که اگر به فکر و روح رفیق شهیدم متوسل شوم و پا در جای پای او بگذارم یقیناً شخصیت شهید دستیافتنیتر میشود و نوشتههایم مؤثرتر.
واقعیت این است که شهدا هم مثل ما در همین کره خاکی زندگی کردند، نفس کشیدند، قد کشیدند، جوانانی رعنا و رشید شدند و در نهایت شدند جانپناه.
جانپناه قرآن و اهلبیت (ع)
و یکی مثل عباس، جانپناه و مدافع حرم حضرت زینب (س)
بیشترین تلاشم در نوشتن این بود که آن برنامه را بهگونهای بر روی کاغذ بیاورم که مثل یک دعوتنامه از طرف شهید، شوق به اقدام و عمل را در خواننده برانگیزد.
اولین قدم را از خودم شروع کردم.
تصمیم گرفتم از برنامه خودسازی شهید برای خود در دفترچه یادداشتم سرمشق بنویسم و این کار مرا به یاد خاطرات کلاس اول دبستان میانداخت، یاد سرمشقهایی که معلم با رنگ قرمز و خط خوش در دفتر کاهی مینوشت و تمام ذوق و تلاش من آن زمان این بود که شبیه خط معلم بنویسم زیبا و خوانا...
و دلم غنج میرفت برای آفرین نوشتنهای معلم...
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ خانم فرشته رضایی
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۲۹
✍
...
💠 خاطره از خانم سلیمانی استان کرمان:
من در سال ۱۳۹۶ با شهید عباس دانشگر، آشنا شدم آن زمان چندان اعتقادی به شهید و شهادت نداشتم...
به طور کاملاً اتفاقی مستندی از عباسِ شهید دیدم و پای لحظه به لحظهی آن اشک ریختم!
با خودم فکر میکردم چگونه میشود یک نفر در اوج جوانی آن هم تازهداماد، دل از همسرش بکند و جانش را برای دفاع از مظلومان و حفظ حریم عمه سادات حضرت زینب (سلاماللهعلیها) فدا کند.
روزها گذشت و از شهید دانشگر فقط همان یک مستند برایم باقیمانده بود که آن هم بهمرور از یادم رفت...
۱۳ دیماه سال ۹۸ روزی که سردار دلها به شهادت رسید، در واقع روزی بود که دوباره راه من به مسیر شهدا افتاد.
زمانی که خبر شهادت حاجقاسم رو شنیدم، درکی نداشتم حتی از ابراز ناراحتی دیگران متعجب میشدم؛ اما وقتی دیدم همه در تلاش هستن که خودشون رو به مراسم تشییع برسانند من هم دلم لرزید. بالاخره هر طور شد همراه خانواده خودمان را به مراسم تشییع رساندیم؛ شاید آنجا سومین بار بود که چادر میپوشیدم، یک چفیه هم روی چادرم انداخته بودم؛ اصلاً آن روز انگار حرف، فقط حرف دلم بود!
نگاه امامزمان (عجلالله تعالی فرجه الشریف) بود یا شهدا نمیدانم؛ اما سال ۱۳۹۹ برایم طوری رقم خورد که به لطف خدا من وارد حوزه علمیه شدم.
آنجا بود که برای بار دوم طی یکی از مراسماتی که در حوزه برگزار شد، مستند شهید دانشگر را دیدم. دقیقاً همان مستندی که سال ۹۶ دیده بودم. با این تفاوت که این بار به واسطه اندک تحولاتی که در وجودم رخداده بود، خیلی بیشتر تحتتأثیر قرار گرفتم!
البته در حوزه دوستی داشتم که به شهید ارادت خاصی داشت و هرگاه در کنار او بودم یاد شهید را برایم زنده میکرد.
روزگار گذشت ...
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ خانم یاسیمین آخوندی
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۳۱
✍
💠 خاطره سرکار خانم احمدی از شهرستان گرمسار:
سال ۱۴۰۲ بود نزدیک ایام اربعین امام حسین (علیهالسلام) بود. تلویزیون شبانهروز تصاویر پیادهروی زائران سالهای گذشته را به نمایش میگذاشت و دلها را بهسوی آن سفر روحانی پرواز میداد. فضای مجازی نیز از عطر و بوی اربعین آکنده بود.
گویی خونِ مقدس امام حسین (علیهالسلام) از سال ۶۱ هجری تا سال ۱۴۰۲ شمسی در تمام لحظات و مکانها جاری شده بود؛ خونی که مایه حیات دین اسلام و الهامبخش نسلها بود. این جریان، جوانانی را در قرنها پس از واقعه کربلا به حرکت واداشته بود؛ جوانانی که مهمترین داراییشان، یعنی جانشان را پای اعتقاداتشان دادند.
یکی از این جوانان، شهید عباس دانشگر، رفیق شهیدم بود؛ رزمندهای همنسل من که پس از شهادتش، به بهترین الگو و یار معنویام تبدیل شد.
در همان روزها، از طریق صفحه شهید عباس دانشگر در فضای مجازی مطلع شدم که به مناسبت اربعین، برای زائران امام حسین (علیهالسلام) جمعآوری کمکهای نقدی صورت میگیرد تا به نیابت از حضرت رقیه (س)، آب آشامیدنی تهیه و در مسیر پیادهروی توزیع شود.
من که به دلیل بیماری یکی از عزیزانم توفیق شرکت در این پیادهروی را نداشتم، با اشتیاق فراوان، دلم به سمت مسیر پیادهروی زائران پرکشید. به ائمه اطهار (علیهمالسلام) متوسل شدم و شفای بیمارم را از آنها طلب کردم. چندین روز و شب، تمام فکر و ذکرم مریضی عزیزم بود و تنها کاری که میتوانستم انجام دهم، توسل و دعا بود.
روزی که از همهجا ناامید بودم، به منبع امید یعنی قرآن پناه بردم. پس از تلاوت چند سوره، آرامشی نسبی به قلبم بازگشت و ذهنم به سمت همان نذر آب که پیامش را دیده بودم، معطوف شد. در میان پیامها شروع به جستجوی اطلاعیه کردم.
پیام را پیدا کردم. در دل با عباس صحبت کردم: «تو که رفیقِ کارگشایی، این بار نیز سفارش مرا نزد ائمه اطهار (علیهمالسلام) بکن تا مشکل من نیز حل شود.» به شهید عباس متوسل شدم و مبلغی اندک را واریز کردم. آن مریضی، علاوه بر جان عزیزم، توان روحی و جسمی مرا نیز ذرهذره میگرفت.
شبی، پس از خستگی ناشی از پیگیریهای درمان، به خانه آمدم...
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ آقای عبدالرضا جمشیدی
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۴۰
✍
💠 خاطره از خانم مجاهد استان فارس:
اسفند ۱۴۰۲ بود. سفر راهیان نور تازه تمام شده بود و دلتنگی دیدارهای معنوی و روحانیاش در دلم مانده بود. تصمیم گرفتم به یکی از دوستانم، زهرا خانم پیام بدهم؛ هم احوالی بپرسم و هم خاطرات سفر را زنده کنیم. برای نخستینبار عکس پروفایلش توجهم را جلب کرد؛ چهرهی جوانی با لبخندی آرام و نافذ. تعجب کردم، با خود گفتم نکند دوستم نامزد داره ومن خبر ندارم. چرا؟ زهرا خانم تابهحال حرفی از نامزدی نزده است. با دوستم تماس گرفتم.
پرسیدم؟ این عکس متعلق به کیست؟ با لبخند گفت. «رفیق شهیدم… شهید عباس دانشگر» همان لحظه حس کردم چیزی در این نگاه نهفته است؛ صداقتی عجیب، مهربانی آشنا.
سالها زندگی شهدا را دنبال کرده بودم؛ اما نام عباس دانشگر برایم تازه بود. شروع کردم به خواندن روایت زندگیاش؛ جوانی متولد اردیبهشت ۱۳۷۲، دانشجوی دانشگاه امام حسین (علیهالسلام)، و شهیدی ۲۳ساله که در سوریه به دست تکفیریها به آسمان رفته بود.
هر چه بیشتر میخواندم، حضورش برایم آشناتر میشد. انگار مهمانی عزیز بود که بیدعوتم وارد زندگیام شده باشد. فهمیدم مزارش در امامزادهای در شهر سمنان است. ما در شهر لارستان جنوب غربی کشور ساکن هستیم
شهر سمنان از ما دور است؛ اما من هر بار عکس مزارش را میدیدم و حسرت زائرانش را میخوردم. کتابهایی دربارهاش چاپ شده بود، اما نمیدانستم چرا هر بار خریدشان را به تعویق میانداختم...
روزی کلیپی در فضای مجازی دیدم که از کرامتی درباره عباس میگفت: «مسافری از مشهد در مسیر بازگشت به زیارت مزارش رفته بود…» همین جمله کافی بود؛ دلم لرزید. ما هر سال با ماشین به مشهد مقدس میرفتیم. شاید امسال این اتفاق سهم من هم باشد.
به همسرم گفتم: «بعد از مشهد برویم جمکران.» حرفی از شهر سمنان نزدم. شبهای نوزدهم و بیست ویکم رمضان را در حرم مطهر حضرت علی بن موسیالرضا (علیهالسلام) گذراندیم. صبح جمعه که برای زیارت ضریح صف ایستادم، یاد عباس افتادم و زیارت آل یاسین را به نیابتش خواندم. درست همان لحظه که سرم را چرخاندم، عکس عباس را در دست دختری جوان در صف روبهرو دیدم. لبخندش مثل پیامی بود: "گفتم ممنونم." شهدا مدیون کسی نمیمانند.
قرار شد شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان به جمکران برویم. هنوز از شهر سمنان چیزی نگفته بودم. رو به عباس گفتم: «برادر عباس… اگر وقتشه، خودت همه چیز و جور کن.»
فقط از همسرم پرسیدم: «از شهر سمنان رد میشویم؟» گفت: «نه، از کمربندی رد میکنیم.» دلم شکست. نمیخواستم اصرار کنم. با خود گفتم شاید همسرم بهخاطر رانندگی خسته باشد، مجبورش نکنم
در همان فکرها بودم که گفت: «برای ناهار در یکی از پارکهای شهر سمنان میایستیم.» اشکم بیصدا فرو ریخت: پس… بریم امامزاده علیاشرف (علیهالسلام) با لبخند گفت: «آخرش هم همونی شد که تو میخواستی.»
نزدیک امامزاده که رسیدیم، ضربان قلبم تندتر میشد. با شوقی وصفناشدنی پیاده شدم و مستقیم به سمت مزار عباس رفتم. اما جوانی زودتر رسیده بود. فاتحهای خواندم و وارد صحن شدم؛ نماز و قرآن را به نیابت از عباس و به احترام امیرالمؤمنین (علیهالسلام) که ایام شهادتش بود، هدیه کردم. اما دلم آرام نمیگرفت.
برگشتم به حیاط. این بار چند نفر کنار مزار بودند. متوجه شدم مزار عباس زائر زیاد دارد. بیتوجه به جمع، آرام کنار مزار عباس نشستم و زیارت عاشورا را شروع کردم. حرفهای زائران ناخواسته به گوشم میرسید: آقایی از آنها میخواست که اگر خاطراتی درباره شهید عباس دارید برام بفرستید. همان لحظه قلبم گفت: این فرد باید پدر شهید است...
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ خانم رؤیا بهرامیان
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۴۵
✍
...
💠 ادامه خاطره از خانم قاسمی استان چهارمحالوبختیاری - شهر گهرو:
کاغذ سادهای بود، اما بوی عجیبی میداد، مثل عطری که فقط در خاطرهها میماند. هنوز باور نداشتم قرار است خواب دیشب تعبیر شود کاغذ را در دستانم نگه داشتم. باز نکردم چند دقیقه بعد زنگ کلاس زده شد. من سراسیمه از حیاط مدرسه به سمت کلاس رفتم؛ در راهپله که بالا میرفتم دلم طاقت نداد با خود گفتم بگذار برگه را باز کنم ببینم چه نوشته.
وقتی اسم عباس را دیدم ناگهان گویا آواری بر سرم خراب شد دیگر نتوانستم از پلهها بالا بروم گریه امانم نمیداد همکلاسیهایم فکر کردند حالم خوب نیست.
نامه را در دستم فشردم، دیگر دنیا برایم وجود نداشت. لرزشی سنگین از نوک انگشتانم شروع شد، قلبم چنان فشاری آورد که حس کردم تمام وجودم دارد از درون فرومیپاشد. بیحال شدم، و ناگهان، زمین زیر پاهایم خالی شد.
چشم که باز کردم، صدای نگران دانشآموزان و معلمین دورم پیچیده بود، اما من فقط به یک چیز فکر میکردم: برگه از عباس.
آن را محکم در مشتم نگه داشته بودم، انگار آخرین تکهی حضور عباس بود.
بعد از آنکه دوستانم با آبقند حالم را جا آوردند و نگرانی از چهرهشان کمتر شد، ماجرا را از من جویا شدند.
نفسنفسزنان، خواب شیرین شب گذشته و آن دیدار معنوی را برایشان تعریف کردم. در اوج سخن، دستم را باز کردم و برگه تاخورده را بیرون آوردم. به مدیر مدرسه دادم یک طرف نوشته بود
از طرف شهید عباس دانشگر.
سمت دیگرش نوشته بود:
بعد از شهادت به خواب یک نفر آمد و گفت اگر میخواهید بچههایتان مثل من شوند تأکید کنید نماز اول وقت را ترک نکنند.
وقتی مدیر محترم مدرسه برگه را خواند، سکوت عمیقی حاکم شد. چشمانش پر از اشک شد، و نگاهش به سمتی دور خیره ماند؛ گویی او هم لحظهای کوتاه، در جمع ما، حضور عباس را حس کرده بود.
مدیر محترم مدرسه پیشنهاد داد شما خودتان ماجرا را در صف برای دانشآموزان تعریف کنید
من خواب خودم را تعریف کردم گفتم شاید تعبیر خوابم این باشد.
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ آقای عبدالرضا جمشیدی
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۴۸
✍
💠 خاطره از خانم سلیمانی استان کرمان:
من در سال 1396 با شهید عباس دانشگر، آشنا شدم آنزمان چندان اعتقادی به شهید و شهادت نداشتم...
به طور کاملا اتفاقی مستندی از عباسِ شهید دیدم و پای لحظه به لحظهی آن اشک ریختم!
با خودم فکر میکردم چگونه میشود یک نفر در اوج جوانی آن هم تازه داماد ، دل از همسرش بکند و جانش را برای دفاع از مظلومان و حفظ حریم عمه سادات زینب (سلام الله علیها) فدا کند.
روزها گذشت و از شهید دانشگر فقط همان یک مستند برایم باقی مانده بود که آن هم به مرور از یادم رفت...
۱۳ دی ماه سال ۹۸ روزی که سردار دلها به شهادت رسید ، در واقع روزی بود که دوباره راه من به مسیر شهدا افتاد.
زمانی که خبر شهادت حاج قاسم رو شنیدم ، درکی نداشتم حتی از ابراز ناراحتی دیگران متعجب میشدم؛ اما وقتی دیدم همه در تلاش هستن که خودشون رو به مراسم تشییع برسانند من هم دلم لرزید. بالاخره هر طور شد همراه خانواده خودمان را به مراسم تشییع رساندیم؛ شاید آنجا سومین بار بود که چادر میپوشیدم، یک چفیه هم روی چادرم انداخته بودم ؛ اصلا آن روز انگار حرف فقط حرف دلم بود!
نگاه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف ) بود یا شهدا نمیدانم؛ اما سال 1399 برایم طوری رقم خورد که به لطف خدا من وارد حوزه علمیه شدم.
آنجا بود که برای بار دوم طی یکی از مراسماتی که در حوزه برگزار شد ، مستند شهید دانشگر را دیدم دقیقا همان مستندی که سال ۹۶ دیده بودم با این تفاوت که این بار به واسطه اندک تحولاتی که در وجودم رخ داده بود ، خیلی بیشتر تحت تأثیر قرار گرفتم!
البته در حوزه دوستی داشتم که به شهید ارادت خاصی داشت و هرگاه در کنار او بودم یاد شهید را برایم زنده میکرد...
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ خانم یاسیمین آخوندی
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۵۳
✍
💠 خاطره از خانم فرشته رضایی:
غروب یکی از روزهای دلانگیز پاییز بود. از پنجره به حیاط نگاه میکردم
درخت زردآلو زیر بار نعمت خدا خم شده بود، شاخههایش تا نزدیک زمین رسیده بود و میوههای طلاییاش در نور خورشید میدرخشیدند.
چشمم پر از آرامش بود، دلم پر از شکر.
در همین حال، صدای چرخیدن کلید در قفل پیچید.
در باز شد و مهدی، پسرم، با همان انرژی نوجوانی وارد خانه شد با صدایی که هنوز رنگ کودکانه داشت، گفت: مامان! کجایی؟
از پشت پرده گفتم: «اینجام پسرم، دارم درختا رو تماشا میکنم.»
آمد کنارم، نگاهی کوتاه به حیاط انداخت و بعد کتابی از کیفش بیرون آورد.
با شیطنت گفت: از هیئت گرفتم برات... خوراک خودته! بخون و حالشو ببر.
کتاب را گرفتم. هنوز دلم میان زردآلوها بود و نگاهم دنبال شاخههایی که از نعمت خدا خم شده بودند. بیآنکه توجه کنم، چند صفحه ورق زدم و بعد ناگهان چشمم به جلد کتاب افتاد.
عکسی بود از جوانی آرام و زیبا... با لبخندی که روشنی داشت از جنس آسمان.
عنوان کتاب: «تأثیر نگاه شهید»
شهید مدافع حرم عباس دانشگر.
همان لحظه لبخند زدم و با خود گفتم: «حق با مهدی بود... خوراک خودمه!»
کتاب را روی میز آشپزخانه گذاشتم و بین نشستن و نخواندن مردد بودم.
اما دلِ مشتاقم امان نداد.
نشستم... و با ورق اول، گویی دری به دنیایی دیگر گشوده شد.
وقتی به خودم آمدم، پنجاه صفحه خوانده بودم.
اشک در گوشهی چشمانم جمع شده بود و گلوله گلوله فرومیریخت. انگار با هر سطر، آسمان در دلم باز میشد.
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ خانم فرشته رضایی
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۵۵
✍
💠 خاطره خانم زینب تابان، از استان تهران:
تهران بود و همان هیاهوی آشنای همیشگیاش. من غرق در روزمرّگی زندگی بودم و به کارهای خانه مشغول که ناگهان، صدای پسرم با لحنی که کمی جدیت در خود داشت، سکوت خانه را شکست:
«مادر، میآیی یک کار مهم دارم؟»
با همان تصور رایج که حتماً کمکی در کارهای شخصیاش میخواهد، پاسخ دادم. اما وقتی به کنارش رفتم و نگاهم به صفحهنمایش رایانه افتاد، تمام افکارم در یکلحظه متوقف شدند. آنجا، در قاب روشن صفحه، تصویر جوانی نورانی با لبخندی آرامشبخش دیده میشد.
پسرم توضیح داد: «این شهید عباس دانشگر است، مدافع حرم حضرت زینب سلاماللهعلیها. بیستم خرداد سال ۱۳۹۵ در سوریه به شهادت رسید و مزارش هم در شهر سمنان، در آستان امامزاده علیاشرف علیهالسلام است. میگویند خیلی حاجت میده.»
آن لحظه، روح من هنوز کاملاً درگیر دنیا بود. سری تکان دادم و کلمات همیشگی تسلیت و احترام، ناخودآگاه بر زبانم جاری شد: «خدا به پدر و مادرش صبر بده، خدا بیامرزدش...» و فکرم بیدرنگ به کارهای معوقهام بازگشت.
اما عشق، چه عجیب است؛ معمولاً از همین لحظات غفلت ما آغاز میشود. عشق من به عباس، از آن روزی شروع شد که پسر بزرگم یک برچسب قاب گوشی با عکس نورانی شهید عباس دانشگر آورد. احساس کردم دیگر نمیتوانم آن چهرهی روحانی را از خود دور کنم. با اشتیاق گفتم: «این عکس را روی قاب گوشی من میچسبانی؟» او هم باکمالمیل پذیرفت. چند روز بعد، جاکلیدیای آورد که یک طرفش تصویر حاجقاسم سلیمانی و طرف دیگرش، تصویر آقا عباس دانشگر نقش بسته بود. این شد آغاز رفاقت من با او. بهمرور، این رفاقت، دریچهای شد به آشنایی با شهدای دیگری چون محسن حججی، ابراهیم هادی و آرمان علی وردی؛ اما رفاقت من با آقا عباس، همیشه یک چیز دیگری بود.
سختی واقعی زندگی برایم از آن روز آغاز شد که پسرم در دانشگاه امام حسین علیهالسلام پذیرفته شد و باید ما را ترک میکرد. وابستگی من به پسرانم عمیق بود؛ انگار با رفتن او، بخشی از روح من نیز از خانه جدا میشد. در آن خلأ عمیق، عباس بود که همه زندگی من شد. شهیدی که دیگر او را بهعنوان برادر شهیدم میدانستم.
وقتی آمدن پسرم به تأخیر میافتاد و موج دلتنگی و نگرانی بر قلبم مینشست، رو بهعکس برادر شهیدم، عباس دانشگر، میکردم و با لحنی خواهرانه میگفتم: «پس کِی خواهرزادهات را میفرستی؟» و عجیب بود، درست همان روز یا یکی دو روز بعد، گویی معجزهای رخ میداد؛ در خانه باز میشد و پسرم از راه میرسید.
هرگاه میخواستم کار جدیدی را شروع کنم یا تصمیم مهمی بگیرم، اولین کسی که با او در میان میگذاشتم، داداش عباس بود.
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ آقای محمدمهدی نوروزی
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۶۲
✍
💠 خاطره خانم نارویی از استان کرمان:
آشنایی من باید از جایی شروع میشد که هیچ انتظارش را نداشتم؛ از یک پیکسلِ ساده که برادرم آن را از کلاسهای مسجد آورده بود، یک هدیهی فرهنگی که در دست او، برای من به یک گنج غیرقابل دستیابی تبدیل شد.
همان لحظه که چشمم به تصویر روی آن افتاد، عکس شهید به دلم نشست. لبخندی آرام و در عین حال نافذ که گویی سالهاست مرا میشناسد. هرچه اصرار کردم، برادرم پیکسل را نداد و حسرتِ داشتنش با تصویرِ دلنشین شهید در ذهنم ماند.
چند هفتهی بعد، در یکی از شبهای حضور در مسجد، اعلام شد که یکی از راویان شهدا قرار است روایتگری کنند. فضا با سکوتی آمیخته بود. شب عجیبی بود؛ از آن شبهایی که پردههای غفلت کمی کنار میرود.
روایتگری شروع شد. اما وقتی راوی نام "شهید عباس دانشگر" را به زبان آورد، ناگهان حواس من از تمامِ دنیا پاره شد و مجذوب خاطرات زندگی شهید شدم. ایشان روایتِ خود را به سمت شهیدی دیگر برد و با شور از آن بزرگوار گفت، اما برای من، تمامِ آن لحظات فقط صدای قلبم بود که نام شهید عباس را تکرار میکرد. گویی روحِ شهید دانشگر آنجا بود و داستان خودش را در گوش من زمزمه میکرد.
روایتگری که تمام شد، دیگر طاقت نیاوردم. در دنیای مجازی نامش را جستجو کردم: "شهید عباس دانشگر".
وقتی تاریخ تولدش و سپس تاریخ شهادتش را دیدم، دلم لرزید. چقدر جوان! هنوز زندگیاش در آغاز بود. با صدایی که فقط خودم میشنیدم، زمزمه کردم:
چطور توانست؟ با این سن کم، در اوج جوانی، چطور پا روی تمام آرزوهایش گذاشت و به جایی رفت که میدانست بازگشتی ندارد؟ مگر آرزو نداشت؟"
#ادامه_دارد
📗
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯