eitaa logo
🕊شهیدعباس دانشگر۱۲🕊(یزد)
864 دنبال‌کننده
18.1هزار عکس
5.9هزار ویدیو
587 فایل
﷽ کانال۱۲ کانون شهیدعباس دانشگر مشخصات‌شهید: 🍃تولد:۱۸/ ۰۲ /۱۳۷٢ 🍂شهادت:۲٠/ ۰۳ /۱۳۹۵ 🌹محل تولد:سمنان 🥀محل شهادت:سوریه لقب: جوان مومن انقلابی نام جهادی:کمیل خادم کانال: @Aramesh_15 برای آشنایی بیشتردرکانال زیرعضوشوید: @kanoon_shahiddaneshgar
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃 تقویم 🗓 ✅ ۱۶ دی ۱۴۰۴ ▪️شهادت سید حسین علم الهدی و همرزمان وی در هویزه _روز شهدای دانشجو روز 💠پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله): ای علی، مردم از درختان گوناگون آفریده شده‌اند اما من و تو از یک درخت آفریده شده‌ايم اصل آن درخت من هستم و تو فرع آن و حسن و حسین شاخه‌های آن و شیعیان ما برگ‌های آن هستند. هرکس به شاخه ای از شاخه‌های این درخت چنگ زند، خداوند او را به بهشت وارد می‌کند. 📖عیون الاخبار/ص ۲۳۰ ┄┄┅┅○🌼○┅┅┄┄ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌷@shahiddaneshgar
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۲۵۴ ✍ ... 💠 ادامه خاطره از خانم فرشته رضایی: زمین زیباتر شده بود... حتی قلوه‌سنگ‌های کنار رودخانه در خیال من می‌درخشیدند. با خود گفتم: «شهدا چشم‌هایی دارند که دنیا را زیباتر می‌بینند. چشمی از جنس نور، از جنس خدا، دستم را از روی چشم‌هایم برداشتم. روی میز، شاخه‌ی رز سفیدی بود که صبح در لیوان آب گذاشته بودم. سرش خم شده بود... گویی در برابر عظمت شهدا تعظیم کرده باشد، از لبخند روی جلد تا گل خم‌شده‌ی روی میز، همه چیز بوی حضور می‌داد... حضور نوری که خاموش نمی‌شود. آن شب کتاب را تا آخر خواندم. اما پایانش، آغاز دلتنگی تازه‌ای بود... صبح، هنگام رفتن به مدرسه، دوباره نگاهی به کتاب انداختم، جلدش هنوز مثل لبخند شهید می‌درخشید، بی‌درنگ گذاشتمش در کیفم تا همکارانم هم با این شهید مهربان آشنا شوند. در زنگ‌تفریح، کتاب را بیرون آوردم و برایشان تعریف کردم، همه محو چهره‌ی آرام و لبخند شهید شدند، شوق مطالعه در نگاهشان موج می‌زد. آن روز، شهید عباس دانشگر مهمان مدرسه‌ی ما شد؛ با نگاهی که به دل می‌نشست و لبخندی که از روحش نور می‌ریخت و من فهمیدم، شهدا هنوز در میان ما هستند، در لبخند، در کتاب، در نگاهی که دل را بیدار می‌کند. 📗 ✍️ به قلمِ خانم فرشته رضایی ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۲۵۵ ✍ 💠 خاطره خانم زینب تابان، از استان تهران: تهران بود و همان هیاهوی آشنای همیشگی‌اش. من غرق در روزمرّگی زندگی بودم و به کارهای خانه مشغول که ناگهان، صدای پسرم با لحنی که کمی جدیت در خود داشت، سکوت خانه را شکست: «مادر، می‌آیی یک کار مهم دارم؟» با همان تصور رایج که حتماً کمکی در کارهای شخصی‌اش می‌خواهد، پاسخ دادم. اما وقتی به کنارش رفتم و نگاهم به صفحه‌نمایش رایانه افتاد، تمام افکارم در یک‌لحظه متوقف شدند. آنجا، در قاب روشن صفحه، تصویر جوانی نورانی با لبخندی آرامش‌بخش دیده می‌شد. پسرم توضیح داد: «این شهید عباس دانشگر است، مدافع حرم حضرت زینب سلام‌الله‌علیها. بیستم خرداد سال ۱۳۹۵ در سوریه به شهادت رسید و مزارش هم در شهر سمنان، در آستان امامزاده علی‌اشرف علیه‌السلام است. می‌گویند خیلی حاجت می‌ده.» آن لحظه، روح من هنوز کاملاً درگیر دنیا بود. سری تکان دادم و کلمات همیشگی تسلیت و احترام، ناخودآگاه بر زبانم جاری شد: «خدا به پدر و مادرش صبر بده، خدا بیامرزدش...» و فکرم بی‌درنگ به کارهای معوقه‌ام بازگشت. اما عشق، چه عجیب است؛ معمولاً از همین لحظات غفلت ما آغاز می‌شود. عشق من به عباس، از آن روزی شروع شد که پسر بزرگم یک برچسب قاب گوشی با عکس نورانی شهید عباس دانشگر آورد. احساس کردم دیگر نمی‌توانم آن چهره‌ی روحانی را از خود دور کنم. با اشتیاق گفتم: «این عکس را روی قاب گوشی من می‌چسبانی؟» او هم باکمال‌میل پذیرفت. چند روز بعد، جاکلیدی‌ای آورد که یک طرفش تصویر حاج‌قاسم سلیمانی و طرف دیگرش، تصویر آقا عباس دانشگر نقش بسته بود. این شد آغاز رفاقت من با او. به‌مرور، این رفاقت، دریچه‌ای شد به آشنایی با شهدای دیگری چون محسن حججی، ابراهیم هادی و آرمان علی وردی؛ اما رفاقت من با آقا عباس، همیشه یک چیز دیگری بود. سختی واقعی زندگی برایم از آن روز آغاز شد که پسرم در دانشگاه امام حسین علیه‌السلام پذیرفته شد و باید ما را ترک می‌کرد. وابستگی من به پسرانم عمیق بود؛ انگار با رفتن او، بخشی از روح من نیز از خانه جدا می‌شد. در آن خلأ عمیق، عباس بود که همه زندگی من شد. شهیدی که دیگر او را به‌عنوان برادر شهیدم می‌دانستم. وقتی آمدن پسرم به تأخیر می‌افتاد و موج دلتنگی و نگرانی بر قلبم می‌نشست، رو به‌عکس برادر شهیدم، عباس دانشگر، می‌کردم و با لحنی خواهرانه می‌گفتم: «پس کِی خواهرزاده‌ات را می‌فرستی؟» و عجیب بود، درست همان روز یا یکی دو روز بعد، گویی معجزه‌ای رخ می‌داد؛ در خانه باز می‌شد و پسرم از راه می‌رسید. هرگاه می‌خواستم کار جدیدی را شروع کنم یا تصمیم مهمی بگیرم، اولین کسی که با او در میان می‌گذاشتم، داداش عباس بود. 📗 ✍️ به قلمِ آقای محمدمهدی نوروزی ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۲۵۶ ✍ ... 💠 ادامه خاطره خانم زینب تابان، از استان تهران: شب‌ها وقتی برایم سخت‌ترین زمان بود که همسرم دیر به خانه می‌آمد، آن احساس ناخوشایندِ تنهایی و نگرانی، آزارم می‌داد. در این مواقع، سراغ عکس برادرم می‌رفتم. روبروی تصویرش می‌نشستم و با او حرف می‌زدم. آن‌چنان‌که احساس می‌کردم او روی مبل خانه نشسته و با نگاهش، مراقب من است. این حس، آرامشی بود که هیچ کلمه‌ای قادر به توصیفش نبود. تنها آرزویم این بود که یک‌بار مادرش را از نزدیک ببینم. یک روز، پسرم با هیجان به اتاقم آمد و گفت: «مامان، یک خبر فوق‌العاده دارم! ان‌شاءالله به آرزویت می‌رسی. بابا فردا زحمت می‌کشند و ما را به سمنان و مزار شهید دانشگر می‌برند.» دل تو دلم نبود. این سفر، برای من فقط رفتن به یک شهر نبود؛ رفتن به مزار مطهر برادر معنوی‌ام بود. وقتی به سمنان و امامزاده علی‌اشرف علیه‌السلام رسیدیم، پس از سلام به امامزاده، قلبم مرا مستقیماً به سمت مزار عباس کشاند. همین که کنار مزارش نشستم، ناخودآگاه شروع به گریه کردم. در میان اشک‌ها، چند خانم که عکس عباس را روی گوشی‌ام دیدند، با تعجب پرسیدند: «شما با شهید دانشگر نسبتی دارید؟» با همان حال پریشان گفتم: «بله، ایشان برادر معنوی من هستند.» بعد از برگشت از زیارت، عشق و ارادتم به عباس چندبرابر شد. انگار یه نیروی جدید تو زندگیم جریان پیدا کرده بود. بارها محبتش رو تو زندگیم احساس کردم. انگار بیشتر هوامو داشت. یک سال گذشت. شهریور ۱۴۰۴ بود که پسرم گفت: «مامان، دوباره می‌ریم سمنان!» با همون شوق زیارت دفعه‌ی اول راهی شدیم، به سمنان رفتیم. با این تفاوت که باعلاقه بیشترم به شهید، شناختم نسبت به او بیشتر شده بود. در این مدت بارها محبت شهید را در زندگی دیده بودم. اما این بار فرق می‌کرد؛ قسمت شد عموی شهید و پدر و مادر بزرگوارش رو هم ببینیم. لحظه‌ی دیدار با مادرش... وقتی با مادر داداش عباس روبرو شدم، یه شادی عجیبی تو دلم جوونه زد. یه حس غریبی بود که تا اون روز تجربه‌اش نکرده بودم. بعد از آن دیدار به‌یادماندنی، رفاقت من با عباس جاودانه شد؛ رفاقتی که مرا به آرامشی رساند که اکنون بر قلبم سایه افکنده است. 📗 ✍️ به قلمِ آقای محمدمهدی نوروزی ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📸 زیارت مجازی مزار شهید🌷 🔸آستان مقدس امامزاده علی اشرف 🌷(گلزار شهدا ) ✳️ باز پنجشنبه و یاد امام و شهدا با 🕊زیارتنامه ی شهدا🕊 🌹🌱🌹🌱السَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ،فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم🌹🌱🌹🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌷─┅─🍃🌸🍃─┅─ 💠 @shahiddaneshgar
🤲 مشترکه ماه شعبان ✅روزه؛ چرا که از پیامبر روایت است که فرمودند: هرکه یک روز از ماه را روزه بدارد بهشت بر او واجب شود. ✅گفتن هر روز ٧٠ مرتبه؛ أَسْتَغْفِرُ اللّٰهَ وَأَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ. ✅گفتن هر روز ٧٠ مرتبه؛ أَسْتَغْفِرُ اللّٰهَ الَّذِي لَاإِلٰهَ إِلّا هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِيمُ الْحَيُّ الْقَيُّوْمُ وَأَتُوبُ إِلَيْهِ. ✅در تمام این ماه «هزار مرتبه» بگوید: لَاإِلٰهَ إِلّا اللّٰهُ، وَلا نَعْبُدُ إِلّا إِيَّاهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ. ✅ صدقه دادن ✅قرائت صلوات شعبانیه ✅در این ماه بسیار صلوات فرستد. ✅ هر پنجشنبه این ماه دو رکعت نماز بخواند،  در هر رکعت پس از سوره «حمد»، «صد مرتبه» سوره «توحید» خوانده و بعد از سلامِ نماز، «صد مرتبه» صلوات بفرستد. 📌با ارسال این پست برای دوستان و آشنایان، در ثواب انجام این اعمال شریک باشید. ┄┅┅┅┅┅┅┅┄❅🌺❅┄┅┅┅┅┅┅┅┄ ┄┅┅┅┅┅┅┅┄❅🌺❅┄┅┅┅┅┅┅┅┄ ╭─┅•🍃🌼🍃•┅─╮ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۲۶۰ ✍ 💠 خاطره حاج عباس کربلایی از مشهد مقدس: نسیم آرام صبح از پنجره خانه می‌وزید و نور خورشید روی جلد کتابی افتاده بود که مدتی در قفسه کتابخانه جا خوش کرده بود: تصویر شهید عباس دانشگر. چهره‌اش، آن نگاه مهربان و مصمم روی جلد، مثل نوری خاموش اما زنده در ذهنم جان گرفت. چند ماه پیش، کتاب شهید عباس دانشگر به واسطه معرفی یکی از اقوام وارد زندگی‌مان شده بود. مدتی بود برای حفظ آرامش خانواده از کار سختم کناره گرفته بودم. کاری که باید مرتب در جاده و در مسیر طولانی تردد می‌کردم. تصمیم دشواری بود. حالا خانه‌نشین شده بودم. هر روز با حس بلاتکلیفی و اضطراب از خواب برمی‌خاستم. پس‌اندازمان به آخر رسیده بود و سایه نگرانی روی روزهایم سنگینی می‌کرد. تنها چیزی که در دل تکرار می‌شد، زمزمه‌ای بود از قرآن: «نحن نرزقکم» - ما روزی‌دهنده شماییم. یک روز عصر، همان‌طور که بی‌حوصله روی مبل نشسته بودم، چشمم دوباره به جلد کتاب و چهره شهید افتاد. انگار نگاهش مرا صدا می‌زد. بلند شدم، کتاب را برداشتم و شروع کردم به ورق‌زدن. من که چندان اهل مطالعه کتاب شهدا نبودم با خواندن صفحات اولیه کتاب، مشتاق شدم تا بیشتر از شهید دانشگر بدانم؛ هر چه که جلوتر می‌رفتم بیشتر مجذوب شخصیت الهی شهید می‌شدم تا اینکه با خواندن خاطرات محبت‌های شهید، اشک بی‌اختیار سرازیر شد. همسرم از آشپزخانه سرک کشید و با تعجب نگاهم کرد. لبخندی زدم و سعی کردم اشک‌ها را پاک کنم، اما مگر می‌شد؟ سعی کردم خودم را جمع‌وجور بکنم. اما مگر محبت شهید عباس می‌گذاشت. گویی روح زنده شهید عباس دست بر شانه‌ام گذاشته بود. در همان لحظه، بزرگ‌ترین مشکل زندگی به ذهنم هجوم آورد: بیکاری، بی‌پولی، بلاتکلیفی. در سکوت، تصمیم گرفتم برای رفع مشکل، نذری بکنم تا ان‌شاءالله کار مناسب برایم فراهم شود. به ذهنم خطور کرد که مثل شهید دانشگر، برای رضای خدا، نمازهایم را اول وقت و به جماعت بخوانم. با خود گفتم کجا بهتر از حرم امام رضا علیه‌السلام... همان جا که آسمان به زمین نزدیک‌تر است. این‌گونه شد که نیت کردم تا کار مناسبی پیدا کنم، روزی یک‌بار خودم را به حرم مطهر برسانم و نماز مغرب و عشا را آنجا به جماعت بخوانم. در دلم خوشحال بودم که چنین توفیق بزرگی نصیبم شده است. از فردای آن روز، برنامه زندگی‌ام رنگ تازه‌ای گرفت. سحرگاه، وقتی خانه در سکوت خواب بود، وضو می‌گرفتم، قرآن و دعا می‌خواندم، چند صفحه از کتاب شهید را مرور می‌کردم. بعد به دیدار پدر و مادر پیرم می‌رفتم و دستانشان را می‌بوسیدم؛ دستانی که همیشه بوی دعا می‌دادند. هر بار که به حرم رضوی می‌رفتم به یاد شهید بودم و در بخشی از ثواب زیارتم برادر شهیدم عباس را شریک می‌کردم تا اینکه یک‌بار که برای خواندن نماز مغرب و عشا در حرم امام رئوف بودم، به فضل الهی ناگهان ایده‌ای در ذهنم جرقه زد که تکلیف شغل آینده‌ام را مشخص کرد - روشن و قطعی، مثل پاسخ مستقیم به تمام آن دعاها و انتظارها. فهمیدم چه باید بکنم. باید این ایده سرنوشت‌ساز را با همسرم مطرح می‌کردم و او را برای اجرای این تصمیم با خودم همراه می‌کردم. با شوقی عجیب به خانه برگشتم. همسرم با نگاه پرسشگر منتظر بود تا حرف بزنم. با دل تپنده، ایده‌ام را برایش گفتم. تنها با یک جمله پاسخ داد: «به خدا توکل کن... انجامش بده.» همان شب تصمیم نهایی را گرفتیم. خانه‌ای را که داشتیم فروختیم تا سرمایه‌ای فراهم شود. با همان پول، مغازه‌ای خریدیم؛ جایی در گوشه‌ای از شهر. روز شروع کار را به میلاد امام جواد علیه‌السلام موکول کردیم، و چه روزی بود -پر از آرامش، پر از برکت. از آن روز، رفاقت با شهید عباس دانشگر برایمان فقط یک خاطره نبود؛ شد بخشی از زندگی‌مان. 📗 ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
💠مجموعه پست های ویژه ولادت حضرت ابوالفضل العباس (ع) 🌸 🎊🎉 عید میلاد قمر منیر بنی‌هاشم، حضرت اباالفضل العباس (ع) مبارک باد ┄═🌼💠🌷💠🦋💠🌸💠🌼═┄ ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۲۶۱ ✍ 💠 خاطره خانم علوی از استان زنجان: سال ۱۳۹۹ بود که من و خواهرم تصمیم گرفتیم گوشه‌ای از اتاقمان را به یاد دوازده شهید مزین کنیم؛ تصاویری ساده اما نورانی. یکی از آن چهره‌ها، تصویر شهید عباس دانشگر بود؛ جوانی که از همان نگاه اول، آرامش و ایمان از چهره‌اش می‌بارید. از روزی که تصاویر شهدا را به دیوار زدیم، فضای خانه‌مان تغییر کرد. کم‌کم خودمان هم متحول شدیم. انگار در هر رفتار، نگاهی از بالای آن تصاویر ما را نظاره می‌کردند. هر کار خیری که می‌کردیم، نیت‌مان یکی بود: «برای شادی روح شهدا، به‌ویژه این دوازده عزیز». سال ۱۴۰۱ خواهرم از اردوی راهیان نور برگشت و دو جلد از کتاب‌های شهید دانشگر را برایم آورد. شب‌ها کتاب را در سکوت می‌خواندم و سطر به سطر، باروحیه و صفای این شهید آشنا می‌شدم. مهربانی‌اش نسبت به دوستان، اخلاصش، و لبخندهای بی‌تکلفش مرا شیفته شخصیتش کرد. همان شب، بی‌اختیار رو به عکسش گفتم: «شهید دانشگر، من مدتی است هر کار خیری را به نیت شما و همه شهدا انجام می‌دهم... اگر ثواب این اعمال به شما رسیده، من یک آرزو دارم... دلم مشهد مقدس می‌خواهد، زیارت امام رضا علیه السلام.» چند لحظه فقط به چشمان آرام عکس خیره ماندم. دلم به طرز عجیبی گرفته بود. و درست دو روز بعد، بی‌آنکه برنامه‌ریزی خاصی کرده باشیم، مقدمات سفر مشهد برایمان جور شد - انگار دستی ناپیدا همه چیز را ردیف کرده بود. وقتی به صحن حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام رسیدم، اشک در چشمانم جمع شد... همان جا زمزمه کردم: «شهید دانشگر، ممنونم که باعث شدی امام رضا علیه‌السلام دعوتم بکنند.» از آن روز، همیشه به دوستانم می‌گویم: اگر دلتان هوای مشهد کرد، به نیت شهدا کار خیری انجام دهید - دیر یا زود خودشان واسطه می‌شوند تا امام رضا علیه‌السلام دعوتتان کنند. من از آشنایی با شهید دانشگر و دیگر شهدا خوشحالم؛ دلم می‌خواهد آخر این مسیر، در قیامت مشمول شفاعتشان شوم... و چه آرزویی بالاتر از آنکه روزی، با شهادت از دنیا بروم. 📗 ✍️ به قلمِ آقای محمدمهدی نوروزی ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥سگ زرد میخواست ایران شلوغه شه ، آمریکا انقلاب شد.😎😳😜 🪧 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✅️@shahiddaneshgar
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۲۶۲ ✍ 💠 خاطره خانم نارویی از استان کرمان: آشنایی من باید از جایی شروع می‌شد که هیچ انتظارش را نداشتم؛ از یک پیکسلِ ساده که برادرم آن را از کلاس‌های مسجد آورده بود، یک هدیه‌ی فرهنگی که در دست او، برای من به یک گنج غیرقابل دستیابی تبدیل شد. همان لحظه که چشمم به تصویر روی آن افتاد، عکس شهید به دلم نشست. لبخندی آرام و در عین حال نافذ که گویی سال‌هاست مرا می‌شناسد. هرچه اصرار کردم، برادرم پیکسل را نداد و حسرتِ داشتنش با تصویرِ دلنشین شهید در ذهنم ماند. چند هفته‌ی بعد، در یکی از شب‌های حضور در مسجد، اعلام شد که یکی از راویان شهدا قرار است روایتگری کنند. فضا با سکوتی آمیخته بود. شب عجیبی بود؛ از آن شب‌هایی که پرده‌های غفلت کمی کنار می‌رود. روایتگری شروع شد. اما وقتی راوی نام "شهید عباس دانشگر" را به زبان آورد، ناگهان حواس من از تمامِ دنیا پاره شد و مجذوب خاطرات زندگی شهید شدم. ایشان روایتِ خود را به سمت شهیدی دیگر برد و با شور از آن بزرگوار گفت، اما برای من، تمامِ آن لحظات فقط صدای قلبم بود که نام شهید عباس را تکرار می‌کرد. گویی روحِ شهید دانشگر آنجا بود و داستان خودش را در گوش من زمزمه می‌کرد. روایتگری که تمام شد، دیگر طاقت نیاوردم. در دنیای مجازی نامش را جستجو کردم: "شهید عباس دانشگر". وقتی تاریخ تولدش و سپس تاریخ شهادتش را دیدم، دلم لرزید. چقدر جوان! هنوز زندگی‌اش در آغاز بود. با صدایی که فقط خودم می‌شنیدم، زمزمه کردم: چطور توانست؟ با این سن کم، در اوج جوانی، چطور پا روی تمام آرزوهایش گذاشت و به جایی رفت که می‌دانست بازگشتی ندارد؟ مگر آرزو نداشت؟" 📗 ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯