هدایت شده از ☆بیت آزاد در مثلث برمودا☆
سه سال پیش،اوایل پاییز، و یک غروب سرد.
همه و همه از مردی شروع شد که با پسر کوچکش در پارک میدوید. زنش گوشهای نشسته بود، و به لبخند های شیرین پسرش نگاه میکرد. یک تکه نان هم دستش بود، پسرش هر از گاهی میآمد تا گازی به آن بزند و بعد برود. پسر سوار تاب بود.
مرد کاملا یادش میآمد،پسرش سوار تاب بود. آواز میخواند. یک سری نوا های نامفهوم. هر از گاهی غر میزد که مرد تند تر هلش دهد، اما در کل فقط آهنگ میخواند.
مرد کاملا یادش میآمد، پسر به او یک ابر نشان داد. بزرگ و دایره وار. پسر میگفت شبیه یک توپ است و مرد هم به حرفش گوش میداد. تاب قرمز بود،نه؟ قرمزی که در همان روز آن دو را بلعید.
برخی چیز ها راحت از دست میروند. حتی اگر گاهی حواست به همسرت نباشد که آن گوشه نشسته، میتوانی از دستش بدهی.
چون کسی که تا به حال در عمرت ندیدهای با یک تفنگ به آن شلیک میکند.
و تفنگ سریع تر از آن است که بتوانی جلویش را بگیری، و مرگ کند تر از آن است که بتوانی از یاد ببری.
اما قاتل را چرا.
و یک قاتل هم در صحنه بود، که احمق تر از آن بود که فرار کند و برود. یک قاتل که خودش از ترس از هوش رفت.
شاید هم تقصیر آسفالت کف خیابان بود که آنقدر سفت بود.
میتوانی به تمام زمین و زمان گیر بدهی، اما از یادش میبری؟
نه.
به مرد گفتند قاتل سرش محکم تر از آن چه فکر کنی به زمین خورده. میگفتند دیگر اصلا یادش نیست چه کرده.
و مرد دلتنگ تر از آن بود که باور کند. دوست داشت بفهمد چه شده.
و اینگونه بود که پایش به آن زندان باز شد.
هر شب از لای میله ها زندانیان را دید میزد که شاید قاتل را ببیند. چند بار خواسته بود بفهمد کدامشان آن کسیست که زندگیاش را نابود کرده. اما همیشه این قانون بود که
"نباید مجرما رو بشناسی."
این قانون فقط برای مرد بود، چون میترسیدند قاتل را بشناسد و بلایی سرش بیاورد.
نا آگاه از اینکه قاتل بلایی سر مرد آورد و بعد فرار کرد.
برخی زندانیان هنوز میگویند که شب ها حس میکنند کسی آنها را میپاید. با صدای خش خش. با صدای گریه. سایهاش روی دیوار می افتد اما هیچ کدام کسی را نمیبیند. میگویند که نمیدانند دنبال چه میگردد.
شاید به دنبال قاتل همسرش.
شماره "۱"
سه سال پیش،اوایل پاییز، و یک غروب سرد. همه و همه از مردی شروع شد که با پسر کوچکش در پارک میدوید. زنش
382.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باور کن اول اشک تو چشامجمع شد بعد موهام سیخ شد وای
مرسی که شرکت کردیی
https://eitaa.com/dragonbook/15201
سلام ویدار میشه چیزی که نوشتمو بخونی نظر بدی هیچکس هیچی نمیگه نکنه گند زدم ؟
#سباستینمککویین
~~~
سلاامم راستش چندتا متن عقبم در اولین فرصت میخونم ولی مطمئنم که گند نزدی این حرفا چیههه
الانم بیا چالش من شرکت کنن
https://eitaa.com/Nummer_ett/12860
پیامم رو نزار تو کانال ....م
~~~
وایی جدییی؟ خیلی قشنگ بوداا اصلا خجالت نکشش
https://eitaa.com/Nummer_ett/12867
قیافهش رو که دیدم
اصلا برو گمشو جاست بل
بل فامیلی داشت؟
#yggdrasil
~~~
اونجا نور بودد
اصلا اهمیت نمیدم چی میگی
تو حتی قیافه بل هم ندیدییی
نمیدونم یادم نیس
حس میکنم ملت میگن این اسکولا چرا اینجا چت میکنن🤣
#yggdrasil
~~~
جوابم بهشون اینه که چون اینجوری بیشتر حال میده_
خودش را تاب میدهد.
احمق.
انفرادی، محوطه، غذاخوری… هرجا که گوشهای پیدا کند، همانجا زانوهایش را تا حد مرگ به سینه میچسباند، ابروهایش را تا جایی که پوست چروک و چرک پیشانیاش اجازه دهد بالا میبرد، چشمهای میخش از حدقهاش بیرون میزند و زیر لب هزیان میخواند.
خودش را تاب میدهد؛ دیوانهوار.
گویی هم گاهواره است، هم کودکِ خوابان.
شش نفریم.
با او… شش نفر.
نوبتی لقمه در دهانش میگذاریم؛ وگرنه یا یکجا مینشیند و فقط تاب میخورد، یا گچ دست میگیرد،به جان دیوارها میافتد.
گچهایش تمام شوند، دیگر نمیشود میان این نردهها نگاهش داشت.
کف جعبهاش ته نکشیده باشد، زندانبان شیفت، در آنی شارژش میکند.
نحیف است.
همین که تا حالا جان نداده، خودش معجزهایست.
هواهایش، همان نقاشیهاییاند که میکشد.
درخت میکشد.
خورشید را سبز میکند.
رودخانه را از میان دیوارِ خانههایی که در آسمان ساخته رد میکند؛ رودخانه قرمز است، و آدمها گریه میکنند.
آدمهای خوابان؛با دستهای کوتاه و پاهایی که از شکمشان بیرون زده.
آدمهایی کچل که بهجای چشم، کاسههای توخالی دارند و دهانشان پر از موست.
گوشهای آدمهایش را درون یک کاسهی جدا میکشد، و آن گوشهی نقاشی، پسری نشسته؛ بیتفاوت، با شانههایی که در آغوش خودش میفشارد.
هیچ بشری داستانش را نمیداند.
آدمهای عجیبی اینجا پیدا میکنی.
اما این یکی...
او هم عجیب است، هم ناآشنا.
هرکسی برایش داستانی نوشته؛ و او، بیاعتنا به ما، تاب میخورد… و میکشد.
~~~
شماره "۱"
خودش را تاب میدهد. احمق. انفرادی، محوطه، غذاخوری… هرجا که گوشهای پیدا کند، همانجا زانوهایش را تا
501.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر مرموز و خفن بوددد
مرسی که شرکت کردی
https://eitaa.com/Nummer_ett/12858
عه عه عه این حرفها چیهه هم خودت هم چنلت به این نازیی
_شایلی
~~~