شماره "۱"
لوگان از درد ساخته شده بود، نه به طور استعارهای، او واقعا از درد ساخته شده بود. شروع زندگیاش درد د
لوگان تلفنش را از جیبش در آورد و شماره فردی را گرفت، یک بوق... دو بوق... در بوق سوم فردی تلفن را برداشت:《لوگان؟》
لوگان یک دستش را در جیبش فرو کرد:《کجایی؟》
لوگان میتوانست او را از پنجره طبقه بالای عمارت ویلسونها ببیند. نور ملایمی میزد و او را آشکار میکرد، کت و شلوار پوشیده بود، سیگاری میان دو لبش گذاشته بود و تلفن روی گوشش بود. قلب لوگان فشرده شد، او شبیه ثروتمندانی میرسید که لوگان از آنها نفرت داشت.
فردی پاسخ داد:《گفتم که پیش لوسیام. چطور؟》
اشک چشمان لوگان را تسخیر کرد:《احیانا لوسی طبقه بالای خونه ویلسونهاست؟》
فردی از پشت پنجره خشکش زد:《چ...چی؟》
لوگان فریاد زد:《من بهت اعتماد داشتم.》
فردی از پشت پنجره دستش را لا به لای موهایش کرد:《م...من میتونم توضیح بد... بدم.》
لوگان دستش را در جیبش مشت کرد:《توضیحی وجود نداره فردی. تو به ما دروغ گفتی، به خودتم دروغ گفتی. بذار بهت بگم فردی تو کلا دروغی، پیش خودت، پیش ما، پیش خانوادهت، پیش دوست دخترات. و میدونی چیه؟ من تو کل زندگیم دو تا خط قرمز بیشتر ندارم.》
سنگی از جیبش درآورد و محکم به پنجرهای که فردی پشت آن ایستاده بود پرتاب کرد:《یکیش پوله. یکیش دروغ عوضی.》
لوگان تلفن را قطع کرد و برگشت که برود، سنگ شیشه را شکاند اما لوگان برنگشت تا بفهمد چه بلایی سر فردی آمد. برایش مهم نبود، دیگر برایش هیچچیز مهم نبود. احساس میکرد در روحش خنجر فرو رفته باشد، پس به کلوپ شبانهای رفت تا آن درد را در جسمش هم ایجاد کند.
دختر با مدل موهای پسرانه آلمانی و پرسینگ روی بینی از لوگان پرسید:《رو چندتا؟》
لوگان با خونسردی گفت:《رو همش.》
دختر ابروی شکستهاش را بالا انداخت:《مطمئنی؟ حریفای امشب خطریان ها》
لوگان که بند بند وجودش برای دعوا و درد التماس میکرد گفت:《پس قراره خوش بگذره.》
لوگان آنشب از هر شبش بهتر دعوا کرد، تمام پولها را برد و تک به تک حریفهایش را به زانو درآورد، لوگان آنشب همچو شیطان شده بود. ابرویش شکست، انگشتانش در رفتند و بدنش پر شد از کبودی و زخم. او عاشق آنشب شد.
وقتی همهچیز به پایان رسید، لوگان کف خیابان دراز کشید خون و عرق روی پولهای اطرافش میچکیدند و آنقدر خسته بود که نه خونی که در چشمش فرو میرفت برایش مهم بود و نه دردی که با فروکش آدرنالین در بدنش هویدا میشد.
فقط برایش ستارگان جلوی چشمش در آسمان و پولهای کنارش مهم بودند. چهره آن دختر پرسینگ دار جلوی منظره ستارگان آمد:《تلفنت خودشو کشت.》
لوگان فقط به او نگاه کرد، دختر همسن او به نظر میرسید، شبیه کسانی بود که میخواهند همرنگ جماعت شوند اما خودشان در واقع متفاوت بودند. با صدای آرام گفت:《کسیو میشناسی که نیاز به پول داشته باشه؟》
قفسه سینهاش از درد فریاد میزد. دختر با تعجب پرسید:《آ...آره فکر کنم. چطور؟》
لوگان آرام و درحالی که صورتش از درد درون و بیرونش جمع شده بود از جا بلند شد. وقتی ایستاد کمی تلو تلو خورد و رو به دختر گفت:《این... پولا رو بده بهش.》
تلفنش را از او گرفت و سلانه سلانه به دل شب زد.
#پسران_خیابان
شماره "۱"
مامان اون آرزوشو برای من داده!
کاش میشد بگم آگوستوس واترز تا وقتی بمیره شاد و بود و دست از جنگیدن برنداشت. اما اینطور نبود)
شماره "۱"
کاش میشد بگم آگوستوس واترز تا وقتی بمیره شاد و بود و دست از جنگیدن برنداشت. اما اینطور نبود)
چون تو زیبایی. یاد گرفتم از چیزای زیبای زندگی لذت ببرم و بهشون خوب نگه کنم.
شماره "۱"
چون تو زیبایی. یاد گرفتم از چیزای زیبای زندگی لذت ببرم و بهشون خوب نگه کنم.
این استعارهست. یه چیز کشنده رو میذاری لای دندونات ولی بهش اجازهی کشتنت رو نمیدی.
استعاره.