بذارید بگم که من دوم نبودم سوم بودم، که هر دفعه که منو نخواستم من بیشتر شکستم.
شما میگید به درک میگید لیاقتمو نداشتن ولی مشئله این نیست
مسئله فراره، فرار به کتابخونه، به گوشی، به نوشتن.
همش منتظر یه شروع دوبارهم همش منتظرم همهچیز بهتر بشه
و نمیشه
فقط بدتر میشه
فقط تحملم بیشتر بیشه
و منم مثل اونا شدم، منم تو صورتشون حرفامو زدم منم کنار گذاشتمشون
منم دلشونو شکستم و لعنت به من
پس آره این کسیه که من هستم
خودمو پشت ده ها اسم و شخصیت پنهون میکنم، اونا رو پس میزنم، مینویسم و مینویسم و مینویسم و هر روز به بعد مرگم فکر میکنم، به اینکه شاید اون موقع دوستم داشته باشن.
شماره "۱"
پس آره این کسیه که من هستم خودمو پشت ده ها اسم و شخصیت پنهون میکنم، اونا رو پس میزنم، مینویسم و م
چون من به طرز احمقانهای عطش دوست داشته شدن دارم.
فکر کنم امشب لوگان شدم.
اون جرقه کوچولوعه انبار باروتمو ترکوند.
و نمیدونید یه انبتر خالی چه حس خوشی داره.
الان... خیلی بهترم.
انگار اون حرفا پشت سد ذهنم مونده بودن و امشب که شکست درسته خیلی بارید ولی بعدش یه آرامش و سبکی داشت.
https://eitaa.com/anbaryyy_e/8714
من از حامی بودن خسته نیستم. قبلا هم گفتم حامی بودن... کمک کردن بهم حس خیلی خوبی میده، اون خلا هایی که دارمو پر میکنه ولی من متنفرم از اینکه یه کاری کنم و بگن نکردی یا حتی یه کاری نکنم و بگن کردی.
متنفرم از اینکه زحمت بکشم و بگن نشسته بودی، از اینکه کمک کنم و بگن خودخواه بودی.
مشکل من اینه...