پس آره این کسیه که من هستم
خودمو پشت ده ها اسم و شخصیت پنهون میکنم، اونا رو پس میزنم، مینویسم و مینویسم و مینویسم و هر روز به بعد مرگم فکر میکنم، به اینکه شاید اون موقع دوستم داشته باشن.
شماره "۱"
پس آره این کسیه که من هستم خودمو پشت ده ها اسم و شخصیت پنهون میکنم، اونا رو پس میزنم، مینویسم و م
چون من به طرز احمقانهای عطش دوست داشته شدن دارم.
فکر کنم امشب لوگان شدم.
اون جرقه کوچولوعه انبار باروتمو ترکوند.
و نمیدونید یه انبتر خالی چه حس خوشی داره.
الان... خیلی بهترم.
انگار اون حرفا پشت سد ذهنم مونده بودن و امشب که شکست درسته خیلی بارید ولی بعدش یه آرامش و سبکی داشت.
https://eitaa.com/anbaryyy_e/8714
من از حامی بودن خسته نیستم. قبلا هم گفتم حامی بودن... کمک کردن بهم حس خیلی خوبی میده، اون خلا هایی که دارمو پر میکنه ولی من متنفرم از اینکه یه کاری کنم و بگن نکردی یا حتی یه کاری نکنم و بگن کردی.
متنفرم از اینکه زحمت بکشم و بگن نشسته بودی، از اینکه کمک کنم و بگن خودخواه بودی.
مشکل من اینه...
ولی نه. باید بخوابم (ویدارکِ تو ذهنم: باید بخوابییی فردا صبح کلی کار دارییی. مینی ویدار اون طرف ذهنم: نههه بذار کیفشو کنههه فردا هم از خواب پا میشه و به کاراش میرسه. در حالی که این دوتا دعوا میکنن بزرگ ویدار میگه: ولی منم موافقم اگه ویدار الان حرفاشو بزنه تو کانال، شکل احمقا میشه پس بره الان بخوابه و فردا یه تکونی به خودش بده.)
و از اونجایی که من بچه خوبیم به حرف بزرگ ویدار گوش میدم🌚