eitaa logo
(عضو رسمی ستویا) شماره "۱"
367 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
187 ویدیو
17 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید کینگی گفت:《سمت راستت سنترال. این خیلییی خفنه》 و شمشیر را داخل قلب یک سرباز کرد. سنترال از سمت راستش خطر را بر طرف کرد که صدای جیغ شنید، با تعجب به سمت صدا بر گشت و گفت:《کینگی؟ حا‌.... حالت خوبه؟》کینگی با صدای ضعیفی گفت:《من‌‌‌.... من 》سربازی از پشت کینگی را غافلگیر کرده بود، سنترال به سمت او رفت و خون گرم را روی دستانش حس کرد.
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید هر انقلاب، هر قیام، هر اتفاق بزرگی قربانی نیاز دارد، برای چیزی بزرگ باید چیز های زیادی را فدا کرد.
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید چند روز پس از پیروزی انقلاب: میرزا:《افراد زیادی همراه ما بودند، به ما کمک کردند و از همه مهم‌تر افرادی برای اینکه ما به اینجا برسیم، فداکاری کردند. بمب‌ساز ما نیک اولیور، یا.... کینگی رونز، اما این وظیفه ماست که نذاریم خون آنها پایمال شود، این کشور دیگر از آن ماست، از آن مثل ناموسمون مراقبت می‌کنیم. برای ستویا برای انقلاب برای افرادی که مردند و برای افرادی که زنده موندن.》 مردم بعد از او تکرار کردند. آسا به سنترال گفت:《حالا چی؟》 سنترال پاسخ داد:《حالا سوگواری می‌کنیم. 》 آسا گفت:《و بعدش؟》 سنترال چشماش رو بست و گفت:《بعدش زندگی می‌کنیم.》 پایان
این مثل همون تقدیمی‌هایی بود که به ممبرا می‌دادم
هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید برام سوال شد میراژ ، میگم مگه منو میشناختی؟ نیک انگار همه رو میشناسه میراژ مشکوک میزنه 👀
و بعدش میراژ رفت... احساسات بد اومدن و میراژ حس کرد باید بره رفت و پشت ویدار اون گوشه قایم شد و من بعدش باز هم بیرون آوردمش... اما میراژ دلیلی بزرگتر برای بودن می‌خواست...
یه ایده به سرم زد یه ایده به سرم زدددسچستسچنسچس
(عضو رسمی ستویا) شماره "۱"
و بعدش میراژ رفت... احساسات بد اومدن و میراژ حس کرد باید بره رفت و پشت ویدار اون گوشه قایم شد و من ب
دلیل بودن پیدا کردم یه دلیلی تا منو و میراژ با هم بنویسیم یه تابستون می‌خوام از ویدار بنویسم از خودم و شروعم تو ایتا همه داستانای که با ایتا داشتم و آدمایی که باهاشون آشنا شدم رو میارم هر کدومشون یه جور، یه جهان علمی تخیلی و فانتزی مثل ذهن بچه‌های اینجا میگم با چی شروع کردم از کجا و چی شد از ایستگاه میگم از دوران طلاییش، از دایگو و کانالای هری پاتری، از ستویا میگم از سنترال و آپادا از اینجا میگم از هل فایر از کانال رزی و کاساندرا و دور اطرافش از همه میگم تا همه بدونننن
مثل الکس که از ما تو داستانش نوشت، مثل سیلوانا منم از همه میگم جاودانه‌تون می‌کنم