شماره "۱"
[و او وارد سیرک شد و با خواهرش ملاقات کرد.]
[من چیزای ترسناکی دیدم... بدنهای تیکه پاره... آرزوهای برباد رفته... مگی من کلی خون دیدم. من جنگ دیدم و فکر نکنم... فکر نکنم بتونم مثل قبل بشم...]
شماره "۱"
[من چیزای ترسناکی دیدم... بدنهای تیکه پاره... آرزوهای برباد رفته... مگی من کلی خون دیدم. من جنگ دید
[آنشب باران میآمد.
لعنت به باران. قاتل خانواده ما بود.]
شماره "۱"
[آنشب باران میآمد. لعنت به باران. قاتل خانواده ما بود.]
["تو که واقعا فکر نمیکنی اون خواهرت باشه؟ پیتر آخه کددم دخاری از این ژانگولر بازیها در میاره؟"
پیتر لبخند زد و گفت:"خواهر من. مارگارت آپِلگیت."]
شماره "۱"
["تو که واقعا فکر نمیکنی اون خواهرت باشه؟ پیتر آخه کددم دخاری از این ژانگولر بازیها در میاره؟" پیت
["نفس بکش مرد نفس بکش... خواهش میکنم."
پیتر زجه زد.
و باران شدیدتر بارید.]
شماره "۱"
["نفس بکش مرد نفس بکش... خواهش میکنم." پیتر زجه زد. و باران شدیدتر بارید.]
[_چرا میخوای تو سیرک کار کنی؟
+این آرزوی منه جناب. تمام زندگیم. چه دلیلی محکمتر از جنگیدن برای رویا؟]
شماره "۱"
[_چرا میخوای تو سیرک کار کنی؟ +این آرزوی منه جناب. تمام زندگیم. چه دلیلی محکمتر از جنگیدن برای روی
[پیتر من میترسم باهاش دیدار کنم... اگه ما رو نخواد چی؟ اگه ازمون متنفر باشه؟ پیتر یعنی اون شبیه بابا شده؟ من میترسم پیتر.]
شماره "۱"
[پیتر من میترسم باهاش دیدار کنم... اگه ما رو نخواد چی؟ اگه ازمون متنفر باشه؟ پیتر یعنی اون شبیه باب
[و دستان یکدیگر را گرفتند و با هم روی صحنه رفتند. دوشاشدوش یکدیگر،
آنها خانواده آپلگیت بودند. تنها آپلگیتهای باقی مانده و حالا یک سیرک داشتند.
مارگارت فریاد زد:《خانمها و آقایان.》
و نمایش شروع شد.]
شماره "۱"
_داستان نوشته نشده مارگاریت آپلگیت
امروز خیلی ناگهانی از پس ذهنم بیرون کشیدمش و وای چقدر دلتنگش بودم
تبدیل شد به یکی دیگه از گزینههام برای داستان بعدی پسران خیابان