eitaa logo
شماره "۱"
364 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
555 ویدیو
23 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
[و او وارد سیرک شد و با خواهرش ملاقات کرد.]
[من چیزای ترسناکی دیدم... بدن‌های تیکه پاره... آرزوهای برباد رفته... مگی من کلی خون دیدم. من جنگ دیدم و فکر نکنم... فکر نکنم بتونم مثل قبل بشم...]
شماره "۱"
[آن‌شب باران می‌آمد. لعنت به باران. قاتل خانواده ما بود.]
["تو که واقعا فکر نمی‌کنی اون خواهرت باشه؟ پیتر آخه کددم دخاری از این ژانگولر بازی‌ها در میاره؟" پیتر لبخند زد و گفت:"خواهر من. مارگارت آپِلگیت."]
شماره "۱"
["نفس بکش مرد نفس بکش... خواهش می‌کنم." پیتر زجه زد. و باران شدیدتر بارید.]
[_چرا می‌خوای تو سیرک کار کنی؟ +این آرزوی منه جناب. تمام زندگیم. چه دلیلی محکم‌تر از جنگیدن برای رویا؟]
شماره "۱"
[_چرا می‌خوای تو سیرک کار کنی؟ +این آرزوی منه جناب. تمام زندگیم. چه دلیلی محکم‌تر از جنگیدن برای روی
[پیتر من می‌ترسم باهاش دیدار کنم... اگه ما رو نخواد چی؟ اگه ازمون متنفر باشه؟ پیتر یعنی اون شبیه بابا شده؟ من می‌ترسم پیتر.]
شماره "۱"
[پیتر من می‌ترسم باهاش دیدار کنم... اگه ما رو نخواد چی؟ اگه ازمون متنفر باشه؟ پیتر یعنی اون شبیه باب
[و دستان یکدیگر را گرفتند و با هم روی صحنه رفتند. دوشاشدوش یکدیگر، آنها خانواده آپلگیت بودند. تنها آپلگیت‌های باقی مانده و حالا یک سیرک داشتند. مارگارت فریاد زد:《خانم‌ها و آقایان.》 و نمایش شروع شد.]
_داستان نوشته نشده مارگاریت آپلگیت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
_داستان نوشته نشده مارگاریت آپلگیت
امروز خیلی ناگهانی از پس ذهنم بیرون کشیدمش و وای چقدر دلتنگش بودم تبدیل شد به یکی دیگه از گزینه‌هام برای داستان بعدی پسران خیابان
الان من استیکر جدا کننده ندارم چه گلی به سر بگیرم