eitaa logo
یـِـکـ مـاہ مـانـدِه..!🇵🇸
131 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
1هزار ویدیو
8 فایل
_هَرڪه‌پُرسید‌چہ‌دارَد‌مَگَر‌اَز‌دارِجهآن _هَمہ‌یِ‌دارو‌نَدارَم‌بِنِویسید‌"حُسِین"😌❤️ تولد کانالمون: ۱۴۰۱/۳/۱۸🙂♥ شرایط👇🏻😉 https://eitaa.com/joinchat/681050625C8a6d8f6ea0
مشاهده در ایتا
دانلود
💞﷽💞 🌿 به قلم 🌿 با همکاری 🌿 باران: نخیرم من نی نی توام و سرش روی شونم گذاشت خندیدم و موهاش نوازش کردم -تو دختر کوچولوی منی اینم پسر کوچولو من باران: نی نیت پسره؟ -آره عزیزم باران: اسمش چیه دایی؟ -سجاد باران: گشنگه -اسم توام قشنگه عزیزم زینب امروز مرخص شد و آوردیمش خونه مادر زینب پیشش موند تا ازش مراقبت کنه و بعد از ظهر مامانم هم اومد خونمون سجاد شیرش خورد مامانم بچه داد دستم و گفت: آروم آروم بزن پشتش آروغش بگیر -چشم آروم پشت سجاد زدم و بعد که آروغش گرفتم توی بغلم خواباندمش و بعد توی تختش گذاشتم مامان تا شب کنارمون موند و بعد شام رفتم رسوندمش خونشون وقتی اومدم همه خواب بودن زینب و مادرش تو اتاق سجاد خوابیدن و منم رفتم تو اتاق خودمون دراز کشیدم ولی دلتنگی از زینب مانع خوابیدنم می شد ، چند روزی بود که بغلش نکرده بودم و بازم دلم بی تابی اش رو می کرد سعی کردم بخوابم که یهو دیدم کسی از اتاق سجاد بیرون اومد و اومد تو اتاق من ، دقت کردم دیدم زینبه پاشدم نشستم ... ✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿 ▪️کپی از این رمان حرام است و پیگیری الهی دارد و نویسنده به هیچ وجه راضی نیست▪️
💞﷽💞                      🌿 به قلم 🌿 با همکاری 🌿 وسایل شام رو آماده کردم . غذا که آماده شد ، زینب و سجاد رو صدا زدم . زینب نمیخورد و میگفت : اشتها ندارم ولی با سجاد دوتایی بهش غذا دادیم . بعد از خوردن غذا ، هردوشون رو فرستادم تا برن بخوابن و خودم میز رو جمع کردم و ظرف هارو شستم . بعد از اینکه آشپزخانه رو مرتب کردم و مسواکم رو زدم ، به اتاق خواب رفتم . با دیدن زینب که چشم هاش باز بود گفتم : هنوز نخوابیدی عزیزم؟ زینب : خوابم نبرد به سمت تخت رفتم و کنار زینب دراز کشیدم . زینب کمی سرش رو بالا برد و من دستم رو دراز کردم و بعد زینب سرش رو روی بازوم گذاشت. اون شب بدون هیچ صحبتی گذشت . برای شام مامان دعوتمون کرد خودشون . ساعت ده بود و مامان طبق عادتش به اتاقش رفت تا قرآن بخونه . مدتی بود که با مامان تنها نشده بودم و شدیدا نیاز به نوازش ها ، صحبت های مادرانه اش داشتم . بلند شدم و به سمت اتاقشون رفتم . در زدم و وارد شدم . مامان گوشه ای نشسته بود و قرآن میخوند . کنارش نشستم تا قرآن خوندش تموم بشه . قرآن خواندنش که تموم شد ، قرآن رو بست و بوسید و روی میز کنار تخت گذاشت. ... ✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿 ▪️کپی از این رمان حرام است و پیگیری الهی دارد و نویسنده به هیچ وجه راضی نیست▪️