💞﷽💞
#مجنون_تراز_من🌿
#قسمت_صد_و_سی_و_پنج
به قلم #نون_حِ🌿
با همکاری #زِ_میم🌿
رفتم پایین چند دقیقه بعد زینب اومد نگاهش کردم لبخندی زدم
توی این مدت که یک ماه شده بود زینب خیلی چیزا رو خوب بلد شده بود
دلمو به بازی می گرفت و دلبری می کرد و تمام اینها فقط و فقط برای من بود
الان هم برای من آرایش کرده بود و لباس قشنگی پوشیده بود
اشاره کردم اومد پیشم نشست
نگاهم روی جز جز صورتش می چرخید آخر بوسش کردم و تلویزیون تماشا کردم خوشنام تموم شد
-بزار ببینم خوراکی ها کجاست بیارم
زنگ زدم به نیایش چند تا بوق خورد گوشی برداشت صداش رو بلندگو گذاشتم
نیایش: الو سلام داداش
نفس نفس می زد معلوم بود دویده
-سلام خواهر عزیزم خوبی؟ خوش میگذره؟
نیایش: خوبم ممنون تو خوبی آره داداش جات خالیه واقعا
از پشت گوشی صدای پسری اومد: نیایششش بیا دیگه بابا منتظرتم
-این ،،، این صدای کیه؟
نیایش: چیزه چیکار داشتی؟
-گفتم این صدای کیه؟ شما با کیا رفتید شمال؟...
✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿
#ادامه_دارد
▪️کپی از این رمان حرام است و پیگیری الهی دارد و نویسنده به هیچ وجه راضی نیست.▪️