eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
941 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق نگاهی به وسایل جمع شده میندازم .. ساعت از 8 و نیم گذشته بود اما خبری از امیر علی نبود . اما امید داشتم پیدایش شود لباس های خودم و امیر علی رو جمع کرده بودم و حالا تنها کاری که داشتم زل زدن به ساعت بود . مشغول بازی با دستهایم میشم و ته دلم گمان میکردم پیدایش میشه . با صدای چرخیدن کلید توی قفلی در از جا میپرم و به سمت در میرم . امیرعلی داخل میاد و با دیدن وضعیت بهم ریخته اش چیزی درونم می شکنه . لبهام شروع به لرزیدن می‌کنه +امیر علی ؟! جواب نمیده و این اولین باره.. حتی سر بالا نمیاره تا نیم نگاهی بهم بندازه . وسط هال خشکم زده و حتی نمیدونم‌ چیکار کنم کفش هاشو از پا در میاره و داخل میشه . خیره نگاهش میکنم و فقط منتظر یک کلمه حرف از سمتشم . اما انگار اون روزه سکوت گرفته و قصد حرف زدن ندارهه مستقیم به سمت ساک های که جمع کردم می‌ره و از روی زمین بلندش میکنه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
خیلی هاتون اصرار داشتید تخفیف 135 تومنی رو تا امروز نگه داریم و به خاطر مخاطب های جدیدی که همراه مون شدن ، تا امشب تخفیف به راهه.. عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨ اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی‌ داریم 😍. یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️ رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید. 6037997148598346 اکبرزاده فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_1 ༢ دستهای زن آرایشگر از رو
رمان کامل پرستش عشق مون رو شروع کردید ؟ 😭😍 رمانِ دختری به اسم پرستش که به اجبار خانواده به عقد پسری به اسم امیرعلی در میاد اما خبر نداره که این پسر زمین تا آسمون باهاش تفاوت داره و درست وقتی که حاج صادق قصد می‌کنه طلاق دخترشو بگیره ، امیرعلی بدجور وا میده 🙊🙈 https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_اول بــه نـــْام او کــــه اگَـــ
رمان قانون عشق مون رو شروع کردید ؟😍🥺 رمانِ دختری که همه بهش میگفتن عروسِ شانس چرا که فواد تاجیک پولدار ترین پسر تهران عاشقش شده بود . اما ، این پسر دل باخته یک شرط داشت اون هم اینکه هیچ وقت بچه دار نشن.. اما سرنوشت سالگرد ازدواج شون رو‌ شکل دیگه رقم میزنه https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
رمان قمصور مون شروع کردید ؟! یعنی پارت اول این رمان ترکوندهههه. رو دستش رمان نیومده .. با اینکه در حال تایپه انقدر فروش vip داشته که نویسنده باورش نمیشه https://eitaa.com/Maghsoor/31
من امیرعلی ام .. حاج صادق ، برای نجات آبروی خاندان مظهری، منو پای سفره‌ی عقدی نشوند که حتی نمی‌دونستم عروس چه شکلیه... قرار بود اون دختر فقط یه قربانیِ تصمیم پدرم باشه، اما لعنت به روزی که چشمم بهش افتاد! منِ زن‌گریز و سرکش، به همون دختری دل بستم که قسم خورده بودم هیچ‌وقت دوستش نداشته باشم... غافل از اینکه گذشته‌ی من، خیلی زودتر از خودم به سراغش می‌ره! https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
قایقی پوسیده بودم کاش بعد از سال ها درسرم اندیشه‌ی دریا نمی انداختی...
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دستی به موهای چسبیده به پیشونی ام میکشم و با نفرت لب میزنم + از اینجا متنفرم .. سیمین از حا بلند میشه و کیفش از روی تخت برمیداره - فعلا که مجبوری بسوزی و بسازی عزیزم.. من باید برم ... چند جایی کار دارم و به یکی دو نفر هم قول دادم ولی حتما بهت سر میزنم تا شب ... با قدردانی نگاهش میکنم. + من تا اینجا هم خیلی بهت زحمت دادم سیمین .. برو به زندگی ات برس که به خاطر من از زندگی هم افتادی... ضربه ای به شونه ام می‌زنه. - منو تو این حرفا رو نداریم . کاری با من داشتی بهم زنگ بزن ... سری تکون میدم که از اتاق بیرون میزنه و در رو محکم به هم میکوبع.. به خنده می افتم. عادت همیشگی اش بود . کوبیدن در بهم ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 چشم میچرخونم و نگاهم به سمت موبایلم می‌ره .. از روی تخت برش میدارم و نگاهی بهش میندازم. باید برای بچه ام اسم انتخاب میکردم ... همیشه .. وقتی با فواد زندگی میکردیم ،بهش میگفتم که اسم پسر باید به پدرش بره .. این فکر چشم روی هم میزارم و نفسم با درد بیرون میدم .. لیاقت نداشت .. اون لیاقت بچه من رو نداشت. با یاد نوزادی که توی بغلم گذاشته بودن دلم ضعف می‌ره براش ... دست و پا های کوچکش با حتی اون دونه های قرمز روی صورتش .. لبخند کجی روی لبهام میشینه و انگار که همه درد از دست دادن زندگی ام رو فراموش کرده بودم .. دیگر .. او تمام من شده بود.. حالا تنها کسی که مهم بود زندگی کنه فقط و فقط پسرکم بود ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا