‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_17 -چطور پسریه امین؟ شانه ای بالا می ان
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_18
--امین گفت یکم دیگه کارش طول میکشه. ازم خواست بیام دنبالت ببرمت بالا . .
اهانی میگویم.
-همینجا راحت ترم!
شانه ای بال می اندازد.
-سفارش امینه.
پوفی میکشم و کمربندم را باز کرده و از ماشین پیاده می شوم.
ماشین را که قفل می کند به سمت ساختمان حرکت میکنیم.
سوار آسانسور که می شویم حس بدی سراغم میاید.
زیر نگاه خیرهی وسف در حال آب شدن بودم.
-شنیدم امروز کنکور داشتی!
-بله . . .
-خوب بود؟
شانهای بال می اندازم.
-خداروشکر!
-اونشب نشد بیشتر حرف بزنیم . .
لبخند کج و کولهای میزنم.
-اها اره!
آسانسور طبقه ششم می ایستد.
هردو وارد شرکت می شویم. به جز منشی که یک خانم محجبه بود کس دیگری داخل سالن نبود. از امین بعید بود. به سمت اتاقی اشاره می کند.
بیا بریم تو اتاق من منتظر امین بمون . . .
-مرضیه نیست؟
-نه رفته سرساختمون
سری تکان میدهم و وارد اتاقش می شویم. درب را می بندد. درست بود کمی استرس داشتم ولی این خیالت خوب نیست آیه.
این شرکت پر از آدم هست.
امینم هست. خدا هست!
تلفن را برمیدارد و سفارش دو تا چای میدهد. بی ادب شاید من چیز دیگری می خواستم!
روی مبل روبهرویم می نشیند.
-خب چهخبر؟
پا روی پا می اندازم. نگاه خیرهاش روی پاهایم ثابت می ماند.
شلوارم خیلی تنگ نبود ولی نگاهش طوری بود که خیلی سریع به حالت اول برمیگردم!
-هیچی بی خبر! امین نگفت چقدر دیگه کارش تمومه؟
نگاهی به ساعت مچیاش می اندازد.
-فکر کنم بیست دقیقه دیگه!
-نمیشه رفت تو اتاقش؟
لبخند میزند.
-مهمون داره!
-اهان
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_18 --امین گفت یکم دیگه کارش طول میکشه. ا
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_19
--خب دوست دارم بیشتر ازت بدونم. شنیدم پیش امین زندگی میکنی . .
-اوهوم.خونه پدربزرگم
-راستش من برای فردا شب یک مهمونی ترتیب دادم. دوستای صمیمیون هستند.
خوشحال میشم بیای!
مهمونی! وای من می میرم واسه مهمونی!
یکدفعه با ذوق میگویم.
-مهمونی؟کجا؟
خوشحال از ذوقم میخندد.
-خونه ما . .
-وای باشه. خیلی خوبه. مرضیه هم هست؟
-آره مرضیه هم هست. ولی امین فکر نکنم بیاد!
متعجب میشوم.
-باید برای ماموریت بره خارج از مشهد. ولی تو بهش چیزی نگو!
-واسه چی؟
-بفهمه نیست میخوادمهمونی رو کنسل کنه تا خودشم باشه . . !
میخندم.
-در این حد خودخواهه؟
نیشخند میزند.
-یک چیزی میگم یک چیزی میشنوی!!!
میخواهم چیزی بگویم که موبایلش را بیرون می اورد.
-شمارتو بگو تا ادرسو برات پیامک بزنم . .
- 𝟎𝟗 . . . .
روی گوشیام تک میزند. می خواهم چیزی بگویم که صدای درب بلند میشود.
-بفرماید . .
امین وارد میشود. نگاه مشکوکی به ما میاندازد.
-خسته شدی آیه؟
با لبخند بلند می شوم.
-نه بابا خسته چرا. کارت تموم شد؟
لبخند میزند.
-اره بریم دیگه. مامانی دیوونم کرد از بس زنگ زد گفت بچه رو بیار براش پلوماهی گذاشتم.
با دلضعفه سمت درب می روم. می چرخم و با یوسف خداحافظی می کنم.
-ممنون بابت پذیرایت . .
تیکهام را میگیرد.
-شرمنده آبدارچیمون یکم کنده!!!
میخواهم بروم که نامحسوس چشمکی میزند.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_19 --خب دوست دارم بیشتر ازت بدونم. شنیدم
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_20
-به امید دیدار . .
پوزخندی زده و همراه امین از شرکت خارج میشویم. از نظر روحی واقعا نیاز به یک همچین مهمونی داشتم. درست بود زیاد اهل مهمونی رفتن نبودم ولی چندباری دور از چشم مامان همراه ریحانه و مریم به مهمونی رفته بودیم و حسابی خوش گذشته بود. اینبار هم حتما خوش میگذرد!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
امین رفته بود ماموریت. مامانی هم مشغول خیاطی کردن بود.
از بابایی اجازه رفتن را گرفته بودم. البته نگفته بودم خانه یوسف میروم بلکه گفتم خانه دوستم مرضیه میروم!
میخندم! عجب خبیثی بودم!
معلوم بود اگر میگفتم مهمونی میروم اجازه رفتن نداشتم! قرار بود یوسف خودش دنبالم بیاید.
ساعت نزدیک هفت بود که گوشیام زنگ می خورد.
یوسف بود!
-الو . .
-سلام خوبی؟
-سلام اومدی؟
-دم درم . .
لب میگزم.
-دم در چرا؟ این محله کوچیکه. برو سر خیابون وایستا خودم میام!
میخندد.
-باشه!
تلفن را قطع کرده و سریع کیف دستیام را برمی دارم و بعد از خداحافظی مختصری از مامانی و بابایی از خانه بیرون میزنم.
قبل رفتن نگاهم بی اختیار به اتاق علی کشیده می شود.
برق اتاقش روشن بود.
پس خانه بود! سوار ماشین که می شوم یوسف سلامی میکند.
با لبخند جوابش را میدهم که راه میافتد.
-احساس کردم باید دوساعت منتظر میموندم
پوزخند میزنم.
-انگاری زیاد منتظر گذاشتنت . . .
منمن میکند.
-نه نه آخه همیشه مرضیه دیر آماده میشه
آره جان خودت. منم گوشام دراز!
-زحمت کشیدی اومدی دنبالم. نمیگی صاحب مجلس باید وسط مجلس باشه . . ؟
نیشخند میزند.
-مرضیه هست . .
شانه ای بالا می اندازم. پس از دمی مکث میگوید.
-چه خبرا؟
-هیچی!
-دیروز که بهت پیشنهاد مهمونی دادم فکر نمیکردم قبول کنی!
-زیاد اهل مهمونی رفتن نیستم. برای عوض شدن حال و هوام اومدم.
-خوب کردی . .
-خونتون کجاست؟
-نزدیکه، اقبال میشینیم!
کلاً دختر راحتی بودم. یعنی با هر کسی همین قدر راحت صحب میکردم. اگر کسی نادان بود
گمان بد میکرد و کسی هم که عاقل بود مثل امین سیبزمینی می توانست بفهمد من
همیشه همینطورم! اما یوسف نادان انگاری که تیرش به هدف خورده با ذوق با من صحبت
می کرد! بیچاره نمی دانست من کلاً اخلاقم همینطور است!
وارد مهمانی که میشویم لبخند میزنم. خب خب خیلی داغون هم نبود. البته منظورم از
داغون یعنی بوی گند دود و کثافت نمی آمد. مثل همیشه همه وسط بودند. مشغول
کنجکاوی بودم که دستی روی کمرم مینشیند و به جلو هدایتم میکند. متعجب سرم را کج میکنم. یوسف بود!
-برو بالا لباساتو عوض کن . . .
دستی به موهای بیرون آمدهام میکشم.
-همینطوری راحتم!
لبخند میزند.
-هرطور راحتی!
خیلی لباسم رسمی نبود. یک مانتوی کتی لیمویی همراه شال و شلوار سفید!
-مرضیه نیست؟
لب میگزد.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_20 -به امید دیدار . . پوزخندی زده و همرا
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_21
-احتمالاً همین دور و براست!
کمی خودم را جلو میکشم که دستش را برمیدارد.
-راحت باش، من همین گوشه میشینم.
میخندد و روبه رویم قرار میگیرد.
-بیخیال، نمیخوای بیای وسط؟
نیشخند میزنم.
-رقص دوست ندارم!
چشمانش گرد می شوند.
-بیخیال!!!!
شانهای بالا می اندازم.
-از ادا در آوردن واسه بقیه خوشم نمیاد.
سینی نوشیدنی مقابلمان قرار میگیرد.
-کدومشون الکل داره؟
یوسف با خنده نوشیدنی نارنجی رنگ را به دستم میدهد.
-بیا پاستوریزه! آب پرتقاله!
لبخند رضایتمندی میزنم و روی مبل مینشینم.
یوسف هم بعد از برداشتن نوشیدنی قرمز رنگی کنارم می نشیند.
با خونسردی مشغول دیدزدن اطراف بودم که یکدفعه دختر بسیار آرایش کرده ای با طنازی نزدیک یوسف شده و روی پایش مینشیند.
خدا مرگم نده!
-کجا بودی از وقتی؟ بیا بریم برقصیم دیگه یوسی . . .
جـــان؟ یوسی ؟ یوسی دیگه چیه؟ مثل بچه آدم بگو یوسف ! یوســــف! آفرین دخترم. یکبار دیگه بگو!
یوسف که مشخص بود معذب شده، لبخند کجی میزند.
-تو برو من میام . . .
دختر نگاه متعجبی به من می اندازد.
-تو کی هستی ؟
پوزخند میزنم.
-آیه!
نیشخند میزند.
-مطمئنی درست اومدی؟چرا با این وضع نشستی؟
دست زیر چانهام میگذارم.
-فکر کردم میام مهمونی نه حموم زنونه!
چشمانش گرد میشوند.
-چی گفتی؟
با عصبانیت از جایش بلند میشود که یکدفعه لباس تنگش با صدای بدی پاره می شود.
جیغ میزند.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_21 -احتمالاً همین دور و براست! کمی خودم
- 𝟒 پآرت تقدیم بروبچ
رمانخون چنلمون 🥲💘(((:
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_21 -احتمالاً همین دور و براست! کمی خودم
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_22
با خنده میگویم.
-ای وای عزیزم لنگت پاره شد. بهتره بری یکی دیگه دورت بندازی!
با حرص نگاهم میکند و در حالی که سرخ شده بود به سرعت سمت یکی از اتاق ها میدود.
با خنده مسیر رفتنش را نگاه میکنم که یوسف غشغش نگاهم میکند.
رو آب بخندی !
-باورم نمیشه دختر، امین راست میگفت زبونت حسابی تیزههااااا.
پوزخند میزنم.
-مواظب باش تو رو هم نبره . . .
کمی سمتم خم میشود و با لحنی عجیب میگوید.
-بزار ببره! شاید خوشم اومد!
پوفی میکشم. خب کار داشت به جاهای باریک میکشید.
یکدفعه میگویم.
-وای حوصلم سر رفت. همین بود مهمونی!؟
متعجب می شود.
-بده؟
-کسل کنندست. همه فقط وسطن!
با کنجکاوی نگاهم میکند.
انگار دارد به پدیدهای جالب مینگرد.
-مهمونی باحال یعنی چی؟
لب میچینم.
-خب یعنی یک پی اس فور وسط مجلس باشه با کلی هله هوله و تنقلات که تا خود صبح فقط بگیم و بخندیم . .
لحنش عوض شده بود. معلوم نیست چه کوفتی خورده بود!
-مطمئنی وقتی دوتا جنس مخالف کنار هم باشن تا خود صبح فقط میگن و میخندن؟
در سکوت نگاهش میکنم.
نه انگاری این خطری شده بود! باید میرفتم!
-امم میگم یوسف من باید زودتر برم. پدربزرگم گفت زودتر برگردم خونه!
دستش را روی دستم میگذارد.
-هنوز که تازه اومدی . . .
پوزخند میزنم و دستم را میکشم.
-خیلی وقته کنارت نشستم! حواست نبود!
می خواهد چیز دیگری بگوید که به سرعت بلند میشوم.
تا می خواهد دنبالم بیاید، دوباره سر و کله همان دختر پیدا میشود و کنار یوسف می نشیند.
با خنده موقعیت را خوب میشناسم و از خانهشان بیرون میزنم.
خانهشان ویلایی بود و حیاط کوچکی داشت. یکدفعه مرضیه را میبینم که با نگرانی وسط حیاط راه میرفت. با دیدنش ذوق میکنم.
-سلام مرضیه!
با دیدنم یک متر از جا میپرد!
-سلام!!!! تویی آیه؟
میخندم.
-نه روحشم!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_22 با خنده میگویم. -ای وای عزیزم لنگت پ
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_23
--تو اینجا چیکار میکنی؟
متعجب میشوم.
-مگه نمیدونستی؟ مگه تو نبودی تو مهمونی؟ اینجا چیکار میکنی؟
پوفی میکشد.
-وای از دست این یوسف من از آخر دیوونه میشم!!!
یک تای ابرویم بالا میرود.
-چیشده؟
-باز چشم مامان و بابامون رو دور دیده مهمونی گرفته و دوستای داغونشو دعوت کرده!
میخندم.
-مرسی!
میخندد.
-منظورم تو نبودی . .
-پس تو بانی نبودی . یوسف منو به اسم تو دعوت کرد.
پوفی میکشد.
-از دست این مرد. انگار نه انگار سیسالشه!
میخندم.
-خب زنش بدین دیگه!!!
--مگه به حرف میکنه. انقدر این مسخره بازیا بهش خوش گذشته دوست نداره زیر بارمسئولیت بره . . .
دست روی شانهاش میگذارم.
-تو چرا نمیری تو؟
لب میگزد.
-میترسم! بعضیاشون وضعیت عادی ندارن . .
-خب پس بیا بریم خونه ما
لبخند محوی میزند.
-ممنون عزیزم. الانا دیگه باید تمومشه.. ماشین داری؟
میخندم.
-خواهرم من هنوز گواهینامه ندارم!
لپم را میکشد.
-کوچولو!
-خب کاری با من نداری؟
-کجا؟
-برم دیگه . . .
-اها باشه عزیزم. ببخشید دیگه اینجوری اومدی. راستی چرا داری میری؟
میخندم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦