eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
119 دنبال‌کننده
21 عکس
22 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_39 پوفی میکشم و از جایم بلند می‌شوم. هیچ
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› --فکر کردی کی هستی؟ چیزی نمی‌گوید. -فکر کردی من عاشق سینه چاک توعم؟ فکر کردی انقدر بدبختم؟ لب گزیده و نگاهش همچنان خیره به زمین است. نکند کس دیگری را دوست داشته؟ -همون شبم بهت گفتم. ما مجبوریم باهم زندگی کنیم. اگه تو انقدر سستی که نمیتونی بودن در کنار منو تحمل کنی لطفا گردن وظایفت نسبت به من ننداز! چیزی نمی‌گوید. از شدت خشم در حال لرزیدن بودم. خدایا، تا چه حد می توانستم تحقیر شده باشم؟ با عصبانیت سمت مانتو و شالم می روم و میخواهم تنم کنم که سریع از جایش بلند میشود و سمت درب می رود. -من میرم، شما بمونید! و به سرعت از اتاق خارج می شود. همین که میرود بی اختیار بغضم میشکند و شروع به گریه میکنم. خدایا، گریه چرا؟ چرا باید انقدر ضعیف شده باشم؟ چرا باید در برابر این مرد انقدر سست شده باشم؟ چرا باید سستی‌ام انقدر واضح می بود که به خودش اجازه دهد چنین توهین‌هایی به من بکند؟ خدایا بنده خوبت همین است؟ همانجا گوشه اتاق سُر میخورم و روی زمین می افتم. سعی می کنم صدای هق هقم بلند نشود. خدایا، بهم صبر بده. صبر!!!! · · ─ ·🍃· ─ · · دوباره ذهنم پر میکشد به وقتی که مامانی با گریه و بابایی با مهربانی ما را بدرقه میکنند. نگاه برادرانه امین و تلفن‌های پیاپی مامان! همه و همه باعث می شد بفهمم چقدر برایشان مهمم! دلتنگ بودن بابا و دلگرمی هایش!آهی کشیده که با صدای علی به خودم می‌آیم. -رسیدیم . . . نگاه کنجکاوم اطراف را می نگرد. با دیدن روستایی که فرقی با بیایان نداشت آه‌ی عمیق میکشم. علی ماشینی را که تازه از بنگاه خریده بودیم، کنار خانه‌ای کاهگلی پارک میکند و پیاده می شود. با حرص نگاهم را از او می‌گیرم. بعد از اتفاقات دیشب دیگر باهم حرفی نزده بودیم. اما انگاری از این به بعد باید بیشتر باهم ارتباط داشته باشیم. مجبور بودیم! مجبور!!! هوا به شدت گرم بود. موهای جلوی صورتم را که از شدت گرما به پیشانی‌ام چسبیده بودند کنار زده و از ماشین خارج می شوم. علی از داخل صندوق عقب چمدان ها را بیرون می اورد و مقابل درب زنگ زده ای میگذارد. بی تفاوت عینک دودی ام را روی موهایم گذاشته و دست در جیب مانتو نخی ام فرو میبرم. علی درب خانه را محکم می زند. تا درب خانه باز شود فرصت می کنم نگاهی به اطراف بیندازم. درخت و سرسبزی در این منطقه خیلی به ندرت دیده می شد. بیشتر خشکی بود و خانه های کاهگلی که اکثرشان نیمه خراب بود و مشخص بود نیاز به بازسازی دارد. بند رخت برخی خانه ها از این سر کوچه به سر دیگر کوچه وصل بود و چندتا کودک مشغول بازی کردن با توپ پلاستیکی بودند. خانه فعلی ما وسط روستا و نزدیک به مسجد قرار داشت. طبق گفته علی با تلفنش متوجه شدم این خانه متعلق به روحانی هایی هست که گاهی به صورت جهادی برای تبلیغ می‌آیند. این روستا را سازمان تبلیغات حوزه علی پیشنهاد داده بود و کارهای انتقالی‌اش را برای همینجا انجام داده بود. منم خوشحال بودم. دوست داشتم در یکی از محروم ترین قسمت ها فعالیت داشته باشم. انگاری علی هم همین را مد نظر داشته است. معطوف دیدن گله گوسفند کوچکی بودم که از وسط کوچه در حال عبور بود که با صدای شاد زنی به خودم می آیم. -سلام حاج آقا . . علی با همان نگاه سربه زیر سر خم می کند. -سلام علیکم. بنده روحانی جدید روستا هستم و . . با دست اشاره‌ای به من میکند. -ایشون همسرم هستند. به ما گفتند این آدرس منزل موقت ما هست! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_40 --فکر کردی کی هستی؟ چیزی نمی‌گوید.
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› جلوتر میروم و سلام می کنم. پیرزن جواب سلامم را با شوق داده و چادرش را محکم‌تر می گیرد. جالب بود، برخلاف بقیه از طرز پوشش من تعجب نکرد! -بله حاج آقا. درست اومدید. همینجاست. منزل خودتونه بفرمایید! یک تای ابرویم بالا میرود. یعنی قرار بود ما در خانه این پیرزن زندگی کنیم؟ علی تشکر کرده و چمدان ها را برمیدارد. با تعارف پیرزن وارد حیاط می شویم. حیاط کوچکی بود و حوض لب شکسته‌ای وسط حیاط خودنمایی میکرد. پیرزن که مشخص بود از درد پا رنج می برد آهسته روی چهارپایه فلزی می نشیند و با لبخند شیرینی می‌گوید. -ببخشید من یکم پام درد میکنه، اینجا بشینم علی سر خم می کند. -راحت باشید منزل خودتونه! پیرزن با نفس‌نفس اشاره‌ای به اتاق کوچک دست راست حیاط می کند. -این اتاق که قابل شما رو هم نداره منزل شماست حاج آقا. البته جای قابل‌داری نیست ولی خب باز هم نسبت به بعضی از خونه های این روستا بهتره. مردم روستا به کمک همدیگه برای روحانی هایی که میان اینجا، این اتاق رو ساختند . . . با کنجکاوی می‌گویم. -داخل خونه شما؟ لبخند میزند. -آره مادر، ما دیدیم ا ینجوری خودمونم میتونیم ازشون یک پذیرایی مختصر داشته باشیم. البته چیز خاصی نداریم ولی حداقل از اتاقشون نگهبانی میدیم...این اتاق دست چپم مال ماست. البته قابل شما رو نداره. اتاقتون یک چندتا وسیله مختصر داره اما دستشویی فقط یکیه که اونم داخل حیاطه . . . به اتاقک پشت سرمان اشاره می کند. با دیدن دستشویی دهانم باز می ماند. اتاقک نیمه خراب با در زنگ‌زده‌ای که سقف نداشت!!!! علی لبخند محجوبی میزند که بی‌اختیار دلم می لرزد. لعنت به دل ظریف و سست که نمیدانم چه دردش شده! -ممنون مادر! اگر چیزی نیاز داشتید حتما بفرمایید که در خدمتیم! -نه مادر خدا خیرتون بده! فقط اینجا چون یک روستای لب مرزی هست هنوز لوله کشی نیست پسرم. باید برید از چاه آب بیارید . . . این بار دیگر دهانم از فرط تعجب بسته نمیشود. خدای من! اینجا چه خبر بود؟ بی‌اختیار دلم می لرزد. من در کجای دنیا زندگی می کردم و اینها کجا! من چه امکاناتی داشتم و اینها چه امکاناتی! خدای من! این عزیزان را گذاشتی در این فقر تا ما بی فکر ها را امتحان کنی؟! خدایا! بابت همه این سالها غفلتم مرا ببخش! · · ─ ·🍃· ─ · · با دهان باز به سرتاسر خانه نگاهی می‌اندازم. یک اتاق بیست و پنج متری با یک آشپزخانه کوچک نقلی که شاید شش متر هم نمی شد. علی بی توجه به تعجب من، چمدان ها را گوشه خانه می گذارد و سمت گوشی‌اش رفته و مشغول کار با آن می شود. لب گزیده و در دل به خودم نهیب میزنم. بس است آیه. خودت چنین تصمیمی گرفتی! خودت خواستی در این منطقه محروم فعالیت کنی. پس این رفتارها چیست؟! نکند انتظار داشتی وسط بیابان برایت قصر زلیخا بسازند؟ بی خیال! نفس عمیقی میکشم. علی همچنان سرش داخل گوشی اش بود. با حرص شالم را از سرم می کنم. وای داشتم میپختم! با ا ین حرکتم علی نیم نگاهی سمتم می اندازد. بدون آن که توجهی نشان دهم سمت چمدانم می روم. اصلا به این جایش فکر نکرده بودم. ما قرار بود با هم در یک اتاق بخوابیم؟ وای! چیه آیه‌خانم؟ نکنه انتظار داشتی ازدواج کردی جدا بخوابی؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_41 جلوتر میروم و سلام می کنم. پیرزن جواب
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› پوزخند میزنم. نه که خیلی هم تجربه شیرینی از زیر یک سقف خوابیدن با او داشتم! حتی با یادآوری اتفاق آن شب هم تا مرز دیوانگی می‌رفتم! بیخیال این حرف‌ها. باید عزمم را جزم می‌کردم. چمدانم را باز کرده و مشغول برداشتن لباس می شوم که علی به سرعت سمت پنجره بزرگ اتاق می رود. زیرچشمی زیر نظرش می گیرم. پرده سفید رنگی که تا شده روی طاقچه خانه بود را برداشته و مشغول نصب کردنش می‌شود. با دیدن این حرکتش خنده‌ام می‌گیرد. یعنی انقدر تعصبی بود؟ کارش که تمام می شود، لباس به دست وسط اتاق می‌ایستم. با پوزخند می‌گویم. -میری بیرون یا همینجوری لباس عوض کنم؟ بدون آن که نگاهم کند سری تکان داده و از اتاق بیرون میزند. با حرص رفتنش را نگاه می کنم. خدا آن زبان چهارمتری را برای کی به تو داده پس؟ منظورت چیه آیه؟ تو چرا اینطوری می کنی؟ مگر برایت مهم است؟ چرا باید به تو توجه نشان دهد آخر؟ چشم میبندم و نفس عمیقی میکشم! نه!مهم نیست! لباس‌هایم را عوض کرده و با بسم‌الله مشغول تمیز کردن و سر و سامان دادن به اتاق میشوم. درست بود اتاق کوچکی بود ولی حسابی گرد و خاک روی فرش و وسایل نشسته بود. نزدیک به چند ساعت مشغول تمیز کردن اتاق بودم که بالاخره سر و کله‌ی‌ علی پیدا می‌شود. هوا دیگر تاریک شده بود. علی پلاستیکی به دست وارد خانه شده و سلام می‌کند. جواب سلامش را بی تفاوت داده و دوباره خودم را به چیدن کتاب‌هایم مشغول میکنم. بعد از کمی سر و صدا در آشپزخانه سفره‌ای کوچک وسط خانه پهن می کند که صدای شکمم بلند می شود. لب گزیده و به ساعت خیره می‌شوم. چند ساعت بود که چیزی نخورده بودم. چند سیخ جگر خریده بود. چه قدر میچسبید. سعی می کنم صدای شکمم را ساکت کنم که صدایم می زند. -بفرمایید شام . . با ناز پشت چشمی نازک می کنم و سمت آشپزخانه رفته تا دست هایم را بشورم. تا من بیایم او هم مقداری جگر داخل نان گذاشته و از خانه بیرون می رود و اندکی بعد برمیگردد. حدس میزدم باید برای همان پیرزن برده باشد. از این حرکتش خوشم می‌آید البته برخلاف بقیه کارهای زشتش! انقدر گرسنه بودم که بی توجه به آهسته خوردن او تند تند لقمه می گرفتم و داخل دهانم می چپاندم. انقدر تند غذا می خورم که دست آخر لقمه به گلویم میپرد و به سرفه می‌افتم. علی به سرعت برایم آب می ریزد و سمتم می‌گیرد. همانطور که محکم به سینه‌ام میکوبم لیوان آب را سر می‌کشم. همین که راه نفسم باز می شود چشمان گشاد شده‌ام با خیال راحت روی هم می‌افتند. وای خدایاشکر!به جوانی‌ام رحم کردی ها! نزدیک بود جوان مرگ شوم! تا بخواهم لقمه بعدی را بردارم نگاهم به خنده محو گوشه لب علی می‌افتد که سریع جمع و جورش می کند. هه من که دیدم! چیو قایم می کنی! نمیدانم چرا از این لبخندش خوشم می‌آید. انگار جو ناسازگار بینمان کم‌کم در حال حل شدن بود. خب خداراشکر حداقل مجبور به دعوا نبودیم البته اگر این بشر آدم باشد و بماند! سیر که می شوم با تشکری از پای سفره بلند شده و می خواهم از اتاق بیرون بزنم که با صدایش می‌ایستم. -جایی میرید؟ نبابا! نکند باید به او هم توضیح میدادم؟ همینم مانده!! یک تای ابرویم را بالا میفرستم. -مشکلی داره؟ همانطور که سفره را جمع میکند سرد می‌گوید. -این اطراف خطرناکه. مخصوصا شب ها . . و دیگر چیزی نمی‌گوید. بی توجه به حرفش پوفی کشیده و از خانه بیرون میزنم . هوا خوب بود. خیلی گرم نبود اما بهتر از روز بود. خب طبیعی بود دیگر! با لذت به آسمان صاف و تمیز شب خیره میشوم. به ستاره های ریز و درشت! به ماه درخشان! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_42 پوزخند میزنم. نه که خیلی هم تجربه شیر
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› چقدر این آسمان با آسمان شهر ما فرق داشت. مردمش هم فرق داشتند. خانه‌هایشان هم فرق داشتند و . . . دست در جیب شلوارم فرو میبرم و زمزمه می‌کنم: -بابا، برام دعا کن. از خدا بخواه بهترینا رو برام رقم بزنه. کمکم کنه بتونم این مسیر سخت رو به خوبی طی کنم و آخ نگم! بابا، از خدا بخواه هیچ‌وقت ولم نکنه، هیچ وقت! با لبخند دستی بین موهای بلندم میکشم که یکدفعه صدای خنده زنی از اتاق پیرزن بلند میشود. متعجب به اتاق نگاه می کنم. این صدای پیرزن بود؟ بی خیال آیه! این صدا متعلق به یک زن جوان بود! لب میگزم. شاید دختر پیرزن باشد. پس تنها نبود. لبخند میزنم. خداراشکر! همانطور مشغول تماشای حیاط بوده و در افکار ضد و نقیضم غوطه‌ور می شوم که یکدفعه چیزی روی سرم قرار می گیرد. با ترس هینی کشیده و به سرعت میچرخم که دستی به سرعت روی دهانم قرار می گیرد. با چشمان گرد شده در آن تاریکی به دنبال فرد متهم می گردم که در غیر باورترین حالت ممکن با چشمان‌عسلی علی مواجه میشوم. تا نگاه ترسیده مرا می‌بیند به سرعت دستش را برداشته و با چهره‌ای که سرخ شدنش در آن تاریکی هم مشخص بود سرش را پایین می اندازد. تا بخواهم چیزی بگویم به سرعت به داخل خانه برمیگردد و مرا مات و مبهوت تنها می‌گذارد.آب دهانم را قورت داده که متوجه شال روی سرم می شوم. او..او چه کرد؟ پوزخند زده و دستی به شال می کشم. از دست تعصبات این مرد! از دست این مرد! می خواهم داخل خانه بروم که بی اختیار یاد گرمای دستش می افتم. دستم را که روی قلبم میگذارم حسابی تند میزد. خدایا، من چرا اینطوری شده بودم؟! نگاه گنگم را به آسمان می اندازم. -رهام نکن، باشه؟! · · ─ ·🍃· ─ · · تشکم را با فاصله از علی می اندازم. به قدری دور بودم که بتوانم نفس راحتی بکشم. نمیدانم ساعت چند بود اما علی مشغول کتاب خواندن بود. این بشر خسته نمی شد از بس درس می خواند؟ هم پزشک بود هم طلبه! به اندازه کافی بلد بود دیگر! فردا خیلی کار داشتم. باید زودتر میخوابیدم تا به کارهایم برسم. هوا اینجا خیلی گرم بود. نبود کولر اذیت کننده‌تر بود. واقعا مردم اینجا چطور می‌توانستند این گرما را تحمل کنند؟ آهی میکشم و چشمهایم را میبندم. به گذشته و امروز و آینده نه چندان دورم فکر می کنم. یعنی تصمیمی که گرفته بودم تصمیم درستی بود؟به صالح بود؟ با رتبه‌ای که داشتم می‌توانستم در بهترین دانشگاه‌های ایران تحصیل کنم اما قیدشان را میزنم و همینجا را انتخاب میکنم. درس معلمی! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
بسم ِرب 🍃: ))
💚ᨒ
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان، با اینکه یکم دیره 😅💚✨.
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_43 چقدر این آسمان با آسمان شهر ما فرق دا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› لبخند کمرنگی میزنم . از کودکی عاشق معلمی بودم. مدام این حدیث پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در گوشم طنین می‌اندازد: « معلمی ، شغل انبیاست! » و چه باارزش شغلی انتخاب کرده بودم. امیدوارم بتوانم در این مسیر ثابت قدم و موفق بمانم انشاءالله! · · ─ ·🍃· ─ · · صبح که از خواب بلند میشوم علی را نمیبینم. سریع حاضر شده و از خانه بیرون میزنم. پیرزن مشغول لباس شستن بود. -سلام حاج خانوم . . ‌. لبخند میزند. -سلام دخترم. چه زود بیدار شدی . . به ساعتم نگاهی می‌اندازم. -خیلی کار دارم. یک سوال داشتم -جانم مادر؟ -من کجا میتونم بچه‌های این روستا رو پیدا کنم؟ -والا مادر بچه‌ها از صبح که خورشید طلوع می کنه میان بازی می‌کنند تا وقتی غروب میکنه. البته بزرگتراشون یا همراه پدر مادراشون میرن چرای گوسفندا یا قالی بافی . . ! لبخند میزنم. -اینجا جمعیت زیاده؟ -والا مادر جمعیت که زیاد نیست ولی بچه زیاده . . -چه خوب . . . -مامان این نخارو کی بهت داده؟ با صدای دختر جوانی به سمت خانه پیرزن برمیگردم. با دیدنم سلام می کند. -سلام عزیزم . . همسن و سال من می خورد. دختر خوش برو رویی بود! پیرزن دست از شستن میکشد. -اونا رو اعظم خانم داده. سمیه مادر تو بیا این رختارو پهن کن من میرم نخارو جمع میکنم . . سمیه نگاهی بی تفاوت سمتم می اندازد و مشغول پهن کردن لباس ها می شود. -دخترم نمیای تو یک چای بخوریم؟ بند کفشم را میبندم. -نه حاج‌خانوم. من دیگه باید برم..خدانگهدار برای سمیه هم سری تکان داده و از خانه بیرون میزنم. گرما و باد باهم آمیخته شده بود و همان یک ذره شالی هم که روی سرم بند بود را به بازی گرفته بود. کلافه نگاهی به آفتاب سوزان کرده و سمت مسجد قدم برمیدارم. یعنی علی اینجا بود؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_44 لبخند کمرنگی میزنم . از کودکی عاشق مع
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› وارد مسجد که میشوم خالی بود. پرده سمت خانم ها را کنار داده و با دیدن پیرمردی که مشغول جارو زدن مسجد بود سلام می کنم. با تعجب جواب سلامم را می دهد. نزدیکش می شوم. -سلام آقا. شما خادم مسجدید؟ -سلام. بله دخترم . . بنر را از کیفم بیرون می آورم. -میشه این بنر رو بزنید دم درب مسجد؟ -چی هست؟ -میخوام بچه‌های اینجا رو در مقطع ابتدایی و متوسطه اول برای مدرسه ثبت نام کنم . . پیرمرد اخم‌ریزی می کند. -چه نیاز به اینکارا دخترم؟ دلگیر می شوم. -حیف نیست که بچه ها درس نخونن؟ ممکنه بینشون استعدادهای زیادی باشه . . . نفس عمیقی میکشد. -چه میدانم باباجان. اهالی این روستا خیلی هم برای داشتن معلم تلاش نکردن . . ‌ -چطور ممکنه؟ -حقیقتش قبل شما یک نفر دیگم چندسال پیش اومده بود اینجا برای تدریس ولی خب اهالی روستا قبول نکردن. گفتن اینطوری بچه ها از کار کردن میفتن! پوزخند میزنم. -اما اونا فقط بچن. باید بازی کنند و درس بخونند. حال اگه اوقات بی کاریشون بیشتر شد می تونن تو کارای بزرگتراشون کمک بدن. بنر را تا میزند. -من اینو می چسبونم دخترم. خیالت راحت لبخند میزنم. -خیلی‌ممنونم آقا . . . تا بخواهد چیزی بگوید صدای رادیو مسجد بلند می شود. -خب دیگه دخترم وقت اذانه...با من کاری نداری؟ دستی به شالم میکشم. -نه ممنونم. فقط اگر کسی ازتون آدرس خواست، آدرس منزل روحانی روستا رو بدید. متعجب می شود. -از اقوام لیلا خانم هستین؟ متفکر می‌گویم. -لیلا خانم؟ لیلا خانم دیگه کین؟ یعنی منظورش با پیرزن همسایه بود؟ -همون حاج خانومی که حیاطشون با خونه روحانی روستا مشترکه . . . لبخند میزنم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_45 وارد مسجد که میشوم خالی بود. پرده سمت
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› --آهــــا..نه من همسر روحانی هستم . . ! تا جمله‌ام تمام می شود، چشمان کم سویش درشت می شوند. حق داشت تعجب هم بکند. کدام روحانی همسرش این شکلی بود؟ برای یک لحظه از خودم خجالت کشیدم . روحانی یک روستا الگو بود. وقتی همسرش این شکلی بود مطمئنا کسی به حرف هایش بهایی نمیداد. بی اختیار شالم را کامل جلو می کشم! -اها باشه دخترم. -پس من دیگه میرم . فعال خدانگهدار -خداحافظت باشه . . . به سرعت به خانه رفته و سویچ ماشین را برداشته و از خانه بیرون میزنم. باید سریع خودم را به شهر می‌رساندم و کارای دانشگاهم را انجام می دادم. خداروشکر که توانسته بودم کلاس‌هایم را عصر بندازم. اینکه خدا این همه با بنده یار بود، شکر ناچیزم قابل قبول نبود! · · ─ ·🍃· ─ · · با خستگی ماشین را پارک کرده و وارد حیاط میشوم. لیلا خانم و سمیه زیر نور لامپ کم سو مشغول مرتب کردن یک سری نخ بودند. با لبخند سلام میکنم . لیلاخانم با دیدنم گل از گلش می شکفد. --سلام مادر . . سمیه اما تنها به تکان دادن سری اکتفا میکند. این بشر چرا با من مشکل داشت؟ می خواهم وارد خانه شوم که صدایم میزند. -میگم دخترم . . . -جانم لیلاخانم؟ -شام داری مادر؟ به ساعت مچی‌ام خیره می شوم. ساعت از هفت شب گذشته بود. خب اصولاً شام نداشتیم چون خانه نبودم. -نه چطور؟ -خب پس مادر حتما خسته‌ای و تا بخوای یک چیزی درست کنی طول بکشه. حاج آقام که هنوز نیومده پس بیا اینجا پیش ما بشین اگه دوست داری ما یک چیزی درست کردیم کنار هم بخوریم . . . از پیشنهادش حسابی خوشحال می شوم از بس گرسنه بودم اما می خواهم تعارف بازی در بیاورم که بلند می شود از جایش . . --من برم برات چایی بیارم. -وای شرمنده دستتون دردنکنه -این چه حرفیه مادر به سمیه اشاره میکند. -سمیه مادر تو هم بیا بریم غذا رو گرم کن -پس من تا موقع میرم لباسامو عوض کنم. -باشه مادر..زود بیا . . . سمیه با بی‌حوصلگی به خانه میرود. من اما با خوشحالی لباس‌هایم را با یک تیشرت سفید و شلوار راحتی عوض کرده و به حیاط میروم. خداروشکر لیلا خانم مرد نداشتند و می‌توانستم راحت باشم. هرچند که خیلی هم برایم مهم نبود اما باید ملاحظه کرد دیگر . . روی فرش قدیمی جلوی درب خانه لیلا خانم می نشینیم و مشغول چای خوردن می‌شویم. چقدر این چای پررنگ و آبنبات دارچینی میچسبد. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦