‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_92
-چرا می خوای این جا بمونی مادرجان؟ خب برو شهر! اون جا که دوا دکتر بهتره.
لبخند می زنم:
-نمی خوام! درسته پاهام این طوری شده اما هنوز که می تونم تدریس کنم. دلم میخواد علی آقا که اومد خونه، بهش بگم اجازه بده تو همین خونه خودمون تدریس کنم.
لیلا خانم همان طور که سمت در می رود سری تکان می دهد:
-میگم دیگه... میگم دیگه خدا خیلی دوست داره اصلاً انگار ماهی، ماه!
با خنده سری تکان میدهم:
-شما خیلی لطف دارید لیلا خانم، دست شما دردنکنه!
لیلا خانم لبخند می زند:
-واسه شام چیزی درست نکنیا، خودم برات غذا میپزم به آقاتم بگو. من دیگه برم مادر؛ کاری نداری؟
- دست شما دردنکنه لیلا خانم زحمت کشیدید!
- قربونت عزیزم! خدانگهدارت . . .
- خداحافظ.
همین که لیلا خانم میرود نفس عمیقی میکشم، چقدر حضورش اینجا را دوست داشتم.
این یک محبتی بود از سمت خداوند متعال! گاهی وقت ها دست و دلم می لرزید و دلم
میخواست به مامان بگویم که چه اتفاقی برایم افتاده؛ نیاز به محبت و آغوشش داشتم.
اما مطمئنم اگر می فهمید نمی گذاشت اینجا بمانم و مطمئنم برای یه مادر سخت بود که
بفهمد عزیز دوردونه اش اینجا پاهایش فلج شده.
یعنی می شد یک روزی بشود که پاهایم خوب شود؟ نگاهی به انگشتان پایم می کنم و سعی میکنم تکانشان دهم، اما دریغ از ذرهای حس!
بغض کرده به آسمان خیره میشوم:
-خدایا برای خوب شدن، برای رضای تو صبوری می کنم. مطمئنم که پی همه اینها حکمتیه!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
شب که میشود علی میآید... با دست پر هم می آید، پلاستیک های میوه را کنارم گذاشته و میگوید:
-امروز رفتم شهر و براتون میوه خریدم!
نزدیکم می شود:
-حالتون خوبه؟!
سری تکان می دهم:
-آره خوبم، دستت دردنکنه!
همان طور که به آشپزخانه میرود میگوید:
-به لیلا خانم سپرده بودم هی بهتون سر بزنه، سر زدن؟
سری تکان می دهم:
- آره هر یک ساعت یه بار اینجا بود بنده خدا، کاش بهش نگی! پا درد داره و زیاد نمیتونه
بره و بیاد.
سری تکان می دهد.
- درسته، شرمنده امروز اینجوری شد قول میدهم روزای دیگه خودم این جا بمونم! امروز چون می خواستم برم شهر یکم خرید کنم این اتفاق افتاد.
- ممنون زحمت کشیدی!
درحالی که عبا و عمامهاش را در میآورد میگوید:
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_92 -چرا می خوای این جا بمونی مادرجان؟ خب
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_93
- چه زحمتی؟ وظیفمه! انشاءالله این هفته قراره جلسات فیزیوتراپی هم شروع بشه!
بی حوصله کتاب را ورق می زنم.
- می دونم اما خب... امیدوارم که جواب بده.
علی لبخندی می زند.
تعجب می کنم، انگار برای اولین بار بود که لبخندش را دیده بودم؛ چقدر لبخندش زیبا بود کاش همیشه می خندید.
- قطعا خوب می شید، توکل بر خدا انشاءالله.
سمت آشپزخانه می رود تا غذای لیلاخانم را گرم کند.
- علی؟
متعجب نگاهم می کند:
- چیزی شده؟
- می خواهم درمورد یک مسئله باهات حرف بزنم.
زیر گاز رو روشن کرده و کنارم می نشیند:
- چی شده؟ درمورد چه چیزی؟ اتفاقی افتاده؟
چهره نگرانش را که میبینم، پوزخندی میزنم:
- نگران نشو! اتفاق خاصی نیست یه جور مشورت یا حتی یه جور خواهشه!
متعجب نگاهم می کند:
- خب در خدمتم!
با دست هایم بازی میکنم:
- خب راستش می خواستم بگم اگر می شه... و اگر تو اجازه بدی ... به تدریسم ادامه بدم.
سری تکان می دهد:
- مشکلی با تدریس ندارم، اما خب چطوری؟ نمیشه که شما بیرون رفت و آمد کنید.
- درسته! اما خب مسئله همین جاست، میخواستم اگر مشکلی نداشته باشی، بچه ها بیان تو خونه خودمون و من تدریس کنم!
مکث میکند و به فکر فرو می رود.
- از جانب من هیچ مشکلی نیست اما شما سخت تون نمیشه؟
- نه حالا بالاخره توام هستی دیگه، نیستی؟
- من مشکلی ندارم، گفتم که! اگر واقعا شما اینطور میخواین.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_93 - چه زحمتی؟ وظیفمه! انشاءالله این هفت
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_94
سری تکان می دهد.
-مشکلی نیست، به بچه ها می سپارم انشاءالله بیان اینجا!
خوشحال می شوم:
- واقعا اینکار رو می کنی؟
چشم روی هم می گذارد:
- قطعا این کار رو میکنیم، انشاءالله!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
علی مشغول گرفتن آب پرتغال بود، با لذت مشغول خواندن کتاب های بچه ها بودم؛ ترجیح میدادم قبل از این که تدریس بکنم روی درس ها پیش مطالعهای داشته باشم، چه بسا این که کار من زیادترم بود چون من همزمان چندتا پایه را تدریس میکردم.
یاد یکساعت پیش می افتم. با استادم حرف می زدم. از وضعیتم برایش گفتم، خیلی تاسف خورد و بهم گفت که فعلاً مرخصی بگیرم و انصراف ندم؛ اون هم امید داشت که انشاءالله بهبود پیدا کنم. حرف هایش برایم قوت قلب بود!
و می گفت بعدها میتوانم ادامه کلاس هایم را بروم انشاءالله . . .
همین طور مشغول مطالعه کتاب ها بودم که علی با یک لیوان آب پرتغال میآید.
در یک مسئله ریاضی به مشکل خورده بودم و به شدت ذهنم را مشغول خودش کرده بود.
همان طور که خودکار را در دهانم گذاشته بودم می گویم:
- علی ؟
کنارم مینشیند.
- بله؟
کتاب را سمتش می گیرم.
- این مسئله رو می تونی حلش کنی؟من نمیدونم... یادم رفته.
علی با دقت نگاهی به مسئله می اندازد و کمتر از ده ثانیه مسئله را حل می کند، مسئله مربوط
به پایه نهم بود!
متعجب نگاهش میکنم:
- دمت گرم بابا!
خندهاش میگیرد، دلم میرود!
کاش همیشه میخندید. پر جذبه و مهربان!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_94 سری تکان می دهد. -مشکلی نیست، به بچه
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_96
یهویی میترسم:
- نه! نه! ببین الان شبه خب؟ الان نرو بعد فردا برو، صبح برو تا شب!
متاسف سری تکان داده و به آشپزخانه میرود:
- تو عمرم این قدر تو آشپزخانه نبودم.
اخم می کنم:
- مجبور نیستی از من مراقبت کنیا، گفته باشم! بیا بریم طلاق بگیریم، دیگه راحت زندگی تو بکن... اینو چندباره دارم بهت میگم!
بیتوجه به من، حرف را عوض می کند.
- خب شنیدم لیلاخانم شام میخواد برامون بیاره، نظرتون چیه بهشون بگم دیگه این کارو
نکنن؟
بلند می گویم:
- موافقم!
دوباره سری تکان میدهد و از آشپزخانه بیرون می آید.
- حالا امشب زحمت شونو می خوریم اما از فردا شب خودم غذا میپزم، ناهارم با خودمه!
-والا من که از خدامه هرچقدر هم به لیلاخانم میگم که به حرفم گوش نمی کنه، مگه به
حرف تو گوش بکنه.
صدایم آهسته میشود.
-راستی . . .
متعجب نگاهم می کند. لب میگزم.
-اگه بشه...میخوام که لیلاخانم رو صدا نزنی برای!
حرفم را میخورم، به چهره سرخ شدهام نگاه می کند، فکر کنم میفهمد منظورم چیست؟
متعجب نگاهم می کند:
- چطوری ؟ اما نمیشه.
به دست هام اشاره میکنم:
- دستام که سالمه، فلج کامل که نشدم!میتونم این کار رو انجام بدم. پاهام حس نداره
سری تکان می دهد:
- اما این جوری براتون سخت می شه.
شرمنده می گویم:
- ببین علی اگر می خوای بتونیم با این شرایط کنار بیایم، هم تو باید باهام کنار بیای و هم من!
لیلاخانم بنده خدا همش نمی تونه بیاد و بره. پس بذار خودم این کار رو انجام میدم و تو
نمیخواد نگرانش باشی.
چیزی نمی گوید، فکر میکنم چیزی هم نداشت که بگوید، باید به من حق میداد! درست بود
کمی برایم سخت میشد و حتی شاید خیلی خیلی دشوار اما مطمئن بودم از پسش بر میآیم یک جوری. از خدا میخواستم و مطمئنم خدا من را بی جواب نمیگذاشت.
تا بخواهم درباره این مسئله باهاش حرف بزنم میمیرم و زنده می شوم، چقدر سخت بود. منی که همیشه فکر می کردم دختر راحتی هستم و در همه مسائل می توانم به راحتی اظهار نظر بکنم اما الان احساس می کردم در حال کوه کندنم.
خداروشکر واقعا خداروشکر می کنم که حداقل دست هایم سالم بود، همین سالم بودن دست هایم باعث میشد خیلی از کارها رو خودم بتوانم انجام بدهم. از لباس پوشیدن گرفته تا پوشک عوض کردن!
" چند هفته بعد "
نگاهی به وسایل مقابلم می اندازم ، پتو را کمی پایین تر داده و رژ لبم را از داخل کیف آرایشیم بیرون می کشم، آینه کوچک جیبیام را در آورده و از داخل آن به خودم خیره می شوم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_96 یهویی میترسم: - نه! نه! ببین الان شب
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_97
نسبت به قبل کمی لاغر تر شده بودم و حتی گونه هایم کمی افتادهتر شده بود، اما خب این بیماری آن قدر باعث نشده بود که روحیهام را از دست بدهم .
مراقبت های همیشگی علی، مهربانی های زیر پوستی اش، لبخندهای گاه و بی گاهش که
جدیدا بیشتر هم شده بود همه و همه باعث می شد حال روحیام بهتر باشد!
در این مدت بارها بود که مامان با من تماس گرفته بود اما سعی میکنم چیزی بروز ندهم، چه بسا دفعه اولی که زنگ زده بود و از این مدت نبودنم شکایت کرده بود؛ بهانه درس و دانشگاه را میگیرم و سعی میکنم بغضم را قورت دهم.
امشب سال تحویل میشد . یک سال جدید! فکر می کنم اولین عیدی بود که قرار بود کنار علی بگذرانم، هی جان داشتم همین که کنار علی بودم خودش یعنی هیجان، زندگی کنارش را دوست داشتم، بهم حس آرامش می داد، خانهایمان، خانه من و علی!
از زمانی که خانه نشین شده بودم هر روز خانه ایمان محفل زیبایی بود برای بچه هایی که عاشق درس خواندن بودن.
میامدند و می رفتند...همه به شدت درس میخواندند.
یکی را هم مانند احمد که من و علی توانسته بودیم مادرش را راضی کنیم تا درسش را کامل بخواند و به رشته مورد علاقهاش یعنی تجربی برود و در آینده به اهداف و آرزوها یش که پزشکی بود برسد.
"احمد میگفت:دوست دارم پزشک بشوم و دوباره به همین روستا برگردم تا افراد زیادی را مداوا کنم"
لبخند عمیقی می زنم، دیگر چیزی به پایان سال نمانده بود و سال باید تحویل میشد اما علی هنوز نیامده بود. دوباره نگاهی به خودم درون آینه می اندازم! دلم می خواست امشب کمی تغییر کنم... نمی دانم چرا اما این حس عجیبی بود که درونم را قلقلک می داد. دلم
میخواست امروز شاداب تر از همیشه باشم، به پاس زحمت هایی که برایم کشیده بود.
من در این چند وقتی که در بستر خوابیده بودم رنگ دیگری از زندگی را در کنار علی دیده بودم، علی با تمام آنچیزی که من خیال میکردم فرق داشت. حال می فهمیدم من آن شب اشتباه کردم و نباید به علی شک می کردم. همه ایناها نباید باعث می شد من به علی، عقاید، وفاداری و تعهدش شک کنم... گرچه رابطه ما یک رابطه اجباری، زوری و حتی دلبخواهی نبود اما خب این باعث نمیشد که من و نه علی پا روی عقایدمان بگذاریم و حتی از این ازدواج زوری برای خودمان کاسبی راه بی اندازیم. ان هم کاسبی عاشقی!
تمام این مدت داشتم فکر میکردم چگونه علی میتواند پا روی مردانگیاش بگذارد و در کنار
من زندگی کند بدون این که هیچ چشم داشتی از سمت جنس زن من نداشته باشد. اینها
شاید فقط در افسانه ها پیدا شود که یک مرد این همه خوددار باشد... من که زن بودم برایم سخت بود، چه برسد به این که مرد باشی.
میدانستم نمی توانم به هیچ عنوان نیازهای او را برطرف بکنم چراکه قبلاً حتی نمیدانستم او پای ماندن دارد یا پای رفتن اما الان دیگر مطمئن شده بودم... علی حتی دینی هم به گردن من نداشت اما مانده بود. این به معنای این بود که این مرد قرار بود بماند حتی اگر
نمیخواست!
تصمیمم را گرفته بودم حال که او در این امتحان سخت مقابل من سربلند بیرون آمده بود؛ ترجیح می دادم جوری رفتار بکنم که او برای همیشه برای من باشد.
حال که قصد رفتن نداشت با اینکه بارها به طور مستقیم و غیرمستقیم بهش گفته بودم برود و مرا بیخیال شود و زندگیاش را بکند اما نرفت!
اما بدون هیچ حرفی همیشه حرف را عوض می کرد، این نشان می داد که این مرد میخواست بماند، پس حال که قصد ماندن داشت و من هم دل به او داده بودم، چقدر خوب میشد که به او نزدیک شده باشم.
خداروشکر در این چند وقته کمی پیشرفت کرده بودیم، رابطهامان کمی صمیمی تر شده بود، حرف ها و جمله هایی که میانمان رد و بدل می شد طولانی تر می شد.
حتی گاهی شوخی هم می کردیم، شوخی ها خیلی جذاب بود.
اصلاً به شخصیت علی نمیآمد اهل شوخی باشد اما منی که کنارش زندگی می کردم برایم خیلی دلنشین بود.
و یکی از دست آورد های بزرگ زندگی ام این بود که دیگر به جای "شما" مرا "تو" خطاب میکرد،البته نه به معنای بی احترامی بلکه مرا دوم شخص مفرد میخواند!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_97 نسبت به قبل کمی لاغر تر شده بودم و حت
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_98
صدای درب حیاط که میآید یک دفعه دست و پایم را گم میکنم و به سرعت رژ لب را روی
لبم می کشم!
سعی می کنم کمرنگ باشه اما به قدری عجله می کنم که حواسم نیست رنگ رژ کمی بیشتر از آن چیزی که باید باشد می شود و کمی خودش رو بیشتر نشان می دهد.
صدای تند قدم ها که میآید مشخص میشود علی دارد می دود، به سرعت درون وسایلم را
درون کیف آرایشی ام انداخته و کیف را زیر بالشتم قایم می کنم.
این قدر که همه این کارها را با سرعت انجام می دهم که احساس می کنم در حال پس افتادن بودم.
این همه استرس از من بعید بود، منی که همیشه با آرایش های جورواجور از خانه بیرون میرفتم حال برای کشیدن یه رژلب جلوی همسر شرعی و قانونیام این همه به استرس افتاده بودم؟ واقعا دنیای عجیبی بود
علی به سرعت وارد خانه شده و به سمت آشپزخانه می دود، با تعجب نگاهش میکنم:
- چیشده؟ چرا این قدر با عجله؟
درحالی که به سرعت عبا و عمامهاش را در میآورد می گوید:
-هیچی، یکربع دیگه مونده سال تحویل بشه.
هیجان زده میشوم:
- خب پس زود باش، زود باش... هنوز ماهی مونده!
به پلاستیک فریزی درون دستش اشاره میکند:
- ببین! رفتم خریدم.
با سر تائید میکنم و خوشحال به رادیوی داخل خانه گوش میدهم:
- علی ؟بدو زود باش! الان دیر میشه ها!
علی سمت سفره کوچکی که کنار تشک پهن کرده بود می آید و ماهی قرمز داخل کاسه
آبگوشت خوری را وسط سفره می گذارد.
دستی به لباس هایش کشیده و کنارم مینشیند و قرآن روی سفره را برداشته و بعد از این که
میبوسدش، بازش میکند.
به صفحه قرآن خیره میشود و سمتم نگاهی میاندازد تا چیزی بگوید اما یک دفعه مات صورتم می ماند.
خجالت زده چشمانم درشت می شود و میخواهم نگاهم را به زیر بیاندازم که یک دفعه میگوید:
-چقدر قشنگ شدی!
هجوم خون، زیر پوست صورتم را حس میکنم، دستهایم از شدت استرس سر میشوند.
بیاختیار طرهای از موهایم را پشت گوشم فرستاده و خیره به رادیو می گویم:
- فکر کنم الانا... سال تحویل بشه.
اما او همچنان خیره نگاهم می کند، دیگر داشتم از شدت گرما ذوب می شدم؛ نمیدانستم باید چه کنم؟ خیلی عجیب شده بود! خیلی عجیب نگاهم می کرد.
اصلاً تا به حال نگاهش را این گونه ندیده بودم.
سعی میکنم نگاهم را پرت اجزای سفره هفت سین مقابلم بیاندازم، سفره هفت سینی ساده اما زیبا و دل نشین!
سبزه ای که از گندم بود و خودم کاشته بودمش. کمی خرما، سنجد، سمنویی که لیلاخانم پخته بود و آینه و چندتا شمع زیبا و تنگ ماهی که بالاخره رسیده بود!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_98 صدای درب حیاط که میآید یک دفعه دست و
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_99
همه اینها سفره هفت سین مارو تشکیل میداد، البته تا یادم نرفته از تخم مرغ های رنگی که
خودم رنگشان زده بودم هم بگویم.
نمیدانم چرا زمان حرکت نمی کرد؟ انگار سرجایش متوقف شده بود.
پنج دقیقه دیگر مانده بود سال تحویل بشود. اما نمیشد!
قرار نبود انگار این سال، تحویل شود.
دستهایم می لرزیدند، سعی میکنم محکم در هم قفلشان کنم که لرزششان مشهود نباشد.
علی هنوز دست از نگاه کردن بر نداشته بود، آب دهانم را قورت داده و بدون آن که نگاهی
سمتش بی اندازم میگویم:
- میشه... میشه یه لیوان آب بهم بدی؟
وقتی جوابی از سمتش نمی شنوم، متعجب به سمتش نگاه ی میاندازم که یک دفعه علی را
میبینم که نزدیکم میشود!
بی حواس میگویم.
-علی . .
انگاری او در دنیای دیگری بود. نگاهی به تاب سفید تنم انداخته و میگوید.
-خیلی قشنگ شدی!
همین حرفش کافی بود تا گر بگیرم. دستی به صورت تب دارم میکشم و میگویم.
-آب..آب میاری برام؟! الان سال تحویل میشه!
لبخند محوی گوشه لبش می نشیند. دستش را سمت صورتم دراز کرده که همانجا جان میدهم!
یعنی میخواست چه کند؟! یعنی داشت چه میکرد؟! خدایا...من تاب ندارم!
صورتش نزدیک و نزدیک تر شده که بی اختیار چشمانم بسته می شود.
دهانم را باز می کنم تا نفس عمیقی بکشم که یکدفعه می سوزم!
انگاری که برق سه فاز بهم وصل کرده باشند تنم می لرزد که ناگهان در آغوش گرمی فرو می روم. به قدری غرق محبت علی می شوم که نمیدانم چقدر زمان میگذرد که یکدفعه بمب تحویل سال میترکد!
آهسته عقب میکشد و با مهربانی به صورتم خیره می شود.
-ببخشید بابت دفعه اول..دفعه اول..خیلی حس خوب و هیجان زده ای داشتم. اما هنوز
نتونسته بودم با احساساتم کنار بیام..اما الان..میفهمم چقدر دوست دارم..این دوست داشتن زمانی برام به یقین تبدیل شد که...
وقتی تصادف کردی و به نبودنت فکر کردم فهمیدم حتی نمیتونم یک ثانیه هم تحمل کنم. اما الان از ته دل بوسیدمت!
آیه..میخوام بهت بگم چه قدر توی زندگیم نعمت و برکتی...بابت وجودت متشکرم..و..
سمت پیشانیام خم شده و محکم بوسه میزند.
-خیلی دوست دارم خانومم!
این اعتراف ها به قدری برایم شیرین بود که دلم میخواست همانجا زار زار بزنم زیر گریه. باورم نمی شد.
مرد سخت و سرد مقابلم اینگونه مهربانی به خرج داده باشد!
اینگونه بخواهد به عشق اعتراف کند.
عشقی پاک و زیبا!
خدایا..دیگر چه میخواستم؟!
شکرت!
یکدفعه بدون آن که دست خودم باشد صورتم را جلو برده و محکم میبوسمش.
-من بیشتر . . . !
هردویمان از سر شادی خندهمان میگیرد!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_99 همه اینها سفره هفت سین مارو تشکیل می
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_100
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با تابیدن مستقیم نور خورشید، از جا بلند میشوم!
هوای اتاق خیلی گرم نبود و نسیم خنکی که میوزید باعث میشد تا ژاکتی که تنم بود را
محکم دور خودم بپیچم.
لبخندی زده و به تشک علی که کنارم پهن شده بود خیره میشوم! اتفاقات دیشب را به یاد
میآورم... هنوز هم با یادآوری آنها غرق لذت و محبت می شوم!
تمام دیشب تا به صبح را با علی صحبت کردیم، ان قدر گفتیم و گفتیم که انگار سالها باید بنشینیم و از حرف هایمان کتاب بنویسیم؛ کلی حرف ناتمام داشتیم، انگار دلمان میخواست آنقدر بگویم ... آنقدر بگویم تا تمام کلمهها و واژه های دنیا را در کتاب زندگیمان به کار بروند!
عشقی که تازه جوانه زده بود، البته نمیدانم شاید هم این، این جوانه خیلی پیش ها زده بود و حال رشد کرده بود و به عمق خود رسیده بود، و حال ما در ان حل شده بودیم!
عشق علی خیلی پاک بود؛ از اینکه میدانستم سهم قلب علی من هستم خوشحال بودم. دستم را سمت شانه علی می برم و نوازشش می کنم.
از بین تمام حرف های دیشب اما هنوز نتوانستم بهش بگویم که چقدر از وجود سمیه ناراحت هستم و از حضور او حسادت میکنم . . !
شاید هم اسمش را نباید می گذاشت حسادت، من بیش از حد به علی غیرت میورزیدم؛ و این غیرتورزی رو دوست داشتم، نشان همسری اما مطمئن بودم علی مرد تعهد بود. چرا این را مطمئن بودم؟ چون به خدای علی مطمئن بودم. من خودم نمیتوانم مراقب تمام لحظات علی باشم اما او را به خدایی سپرده بودم که میدانم بهتر از من مراقب بنده هایش هست!
با نوازش دستم پلک های علی روی هم میلغزند، همین که چشم باز می کند و مرا میبیند، لبخند محجوبی می زند:
- چقدر زود بیدار شدی!
دروغ است اگر بگویم از شدت هیجانی که داشتم، سحر خیز شده بودم، انگار نه انگار که
دیشب تا نصف شب مشغول صحبت بودیم و خوب نخوابیده بودیم. کش و قوسی به تنم
داده و به پنجره اشاره میکنم:
- خیلی از صبح گذشته ها نمی خوای بیدار بشی؟ کم کم باید آماده بشی بری مسجد!
او هم تن و بدنش را نرمش می دهد و نیم خیز می شود.
- نمی دونستم اینقدر سحر خیزیا... همیشه این قدر سحرخیز بودی؟
خجالت زده ابرویی بالا می اندازم:
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_100 · · ─ ·🍃· ─ · · با تابیدن مستقیم نو
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_101
- خب ببین تلاشم هست که من سحرخیز باشم، اما خب جدیداً این تلاشم بیشتر داره
میشه.
خنده ای کرده و پیشانیام را میبوسد:
- چشمات داره داد میزنه حرف اصلیت چیه. این قدر شیطونی نکن!
با خنده دستی به لپهای گل انداخته ام میکشم:
- علی! اذیت نکن!
لبخند محبت آمیزی زده و تشکش را جمع میکند:
- آیه خانم، آیهی من! اصلاً بهت نمیاد اینقدر خجالت بکشی نه به روزای اولی که میخواستی درسته منو قورت بدی نه به الانت.
ابرویی بالا می اندازم:
- خب دیگه بالاخره آدما تغییر می کنند؛ همیشه که قرار نیست اون جوری بمونم.
به آشپزخانه می رود و کتری را روی گاز میگذارد:
- از الان گفته باشما، من همون آیه شیطون و حرف گوش نکن رو دوست دارم!
میخندم:
- منظورت چیه؟ دوست داری حرفت رو گوش نکنم؟
همان طور که سینی صبحانه را آماده می کند، می گوید:
- نه اتفاقا دوست دارم حرف گوش کن باشی اما وقتی که لجبازی می کنی، یه چیز دیگهای!
دستی به موهایم میکشم:
- این جور حرفا رو نگفته بودیااا... اصلاً بهت نمیخوره حرفای این جوری بزنی!
شیطون میخندد.
- حرفای چجوری؟ مگه چجوری دارم حرف می زنم؟
با خنده سری تکان میدهم:
- هیچی بابا ولش کن! بیا صبحانهامون رو بخوریم.
سینی صبحانه رو روی پایم میگذارد، میخواهم اولین لقمه را بردارم که مانع میشود:
- نکن نکن ببینم!
متعجب نگاهش میکنم:
- نکنم؟ یعنی چی؟ یعنی صبحانه نخورم؟
با لبخندی سری تکان می دهد:
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_101 - خب ببین تلاشم هست که من سحرخیز باش
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_102
-نهخیر... صبحانه بخورید اما از دست های من!
مات می مانم:
- منظورت چیه علی ؟ از دستای تو؟ خودم دست دارم، دستام که فلج نشده یعنی در این حد ناتوان شدم؟
بیاختیار بغضم می گیرد! انگار نه انگار که او داشت محبت میکرد.
متعجب نگاهم می کند:
- آیه خانم؟
- بله؟
- میشه بپرسم چیشد؟ من به نیت اینکه شما ناتوانی نمیخواستم بهت لقمه بدم، به نیت
این که شما همسرمی؛ دلم می خواد از دستای من صبحانه بخوری! هیچ برداشت دیگه ای هم
نکن!
بغضم را قورت می دهم، راست می گفت شاید هم من زیادی حساس شده بودم، سری تکان
میدهم:
- حق با تو هست! فکر کنم من زیادی حساس شدم.
لبخند گرمی می زند و لقمه ای برایم گرفته و سمت دهانم میگیرد:
- خب دهنتو باز کن.
با خنده سعی می کنم لقمه رو از دستش بگیرم:
- علی نکن خودم که میتونم بخورم!
سرش با به معنای منفی تکان می دهد:
- نه دیگه گفتم فقط خودم میخوام بهت بدم!
- من بچه که نیستم، خب یه دونه بده بقیش رو خودم می خورم.
سری تکان می دهد:
- همین که گفتم، دهنتو باز کن!
میدانستم حسابی لجباز است و بیخیال حرفش نمی شود به همین خاطر می گویم:
- باشه.
هم کلافه می شوم هم خنده ام میگیرد، میدانستم دست بردار نبود به همین خاطر دهانم را باز می کنم و او لقمه گنده ای را در دهانم میچپاند، با خنده دهانم را می بندم. سعی میکنم با دهان پر حرف نزنم اما اشاره می کنم که:
- چه لقمه ایه!
با خنده مشغول لقمه گرفتن برای خودش میشود:
- بخور... بخور خیلی ضعیف شدی می خوام تا یک هفته دیگه چاق و چله بشی!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_102 -نهخیر... صبحانه بخورید اما از دست
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون ❤️🌝!(:
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 🌿: https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_nSXphT3A&btn=رایحۀمآه.؛