- بریم برای پارتگذاری رمانمون 🤍🚶🏿♂؟
حدود سیپارت اونم از شهر ِآیه و علی 🌝🪴.
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 30 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون 🎀🌙!(:
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 🪴🤌🏻: https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_nSXphT3A&btn=رایحۀمآه.؛
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_92
-چرا می خوای این جا بمونی مادرجان؟ خب برو شهر! اون جا که دوا دکتر بهتره.
لبخند می زنم:
-نمی خوام! درسته پاهام این طوری شده اما هنوز که می تونم تدریس کنم. دلم میخواد علی آقا که اومد خونه، بهش بگم اجازه بده تو همین خونه خودمون تدریس کنم.
لیلا خانم همان طور که سمت در می رود سری تکان می دهد:
-میگم دیگه... میگم دیگه خدا خیلی دوست داره اصلاً انگار ماهی، ماه!
با خنده سری تکان میدهم:
-شما خیلی لطف دارید لیلا خانم، دست شما دردنکنه!
لیلا خانم لبخند می زند:
-واسه شام چیزی درست نکنیا، خودم برات غذا میپزم به آقاتم بگو. من دیگه برم مادر؛ کاری نداری؟
- دست شما دردنکنه لیلا خانم زحمت کشیدید!
- قربونت عزیزم! خدانگهدارت . . .
- خداحافظ.
همین که لیلا خانم میرود نفس عمیقی میکشم، چقدر حضورش اینجا را دوست داشتم.
این یک محبتی بود از سمت خداوند متعال! گاهی وقت ها دست و دلم می لرزید و دلم
میخواست به مامان بگویم که چه اتفاقی برایم افتاده؛ نیاز به محبت و آغوشش داشتم.
اما مطمئنم اگر می فهمید نمی گذاشت اینجا بمانم و مطمئنم برای یه مادر سخت بود که
بفهمد عزیز دوردونه اش اینجا پاهایش فلج شده.
یعنی می شد یک روزی بشود که پاهایم خوب شود؟ نگاهی به انگشتان پایم می کنم و سعی میکنم تکانشان دهم، اما دریغ از ذرهای حس!
بغض کرده به آسمان خیره میشوم:
-خدایا برای خوب شدن، برای رضای تو صبوری می کنم. مطمئنم که پی همه اینها حکمتیه!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
شب که میشود علی میآید... با دست پر هم می آید، پلاستیک های میوه را کنارم گذاشته و میگوید:
-امروز رفتم شهر و براتون میوه خریدم!
نزدیکم می شود:
-حالتون خوبه؟!
سری تکان می دهم:
-آره خوبم، دستت دردنکنه!
همان طور که به آشپزخانه میرود میگوید:
-به لیلا خانم سپرده بودم هی بهتون سر بزنه، سر زدن؟
سری تکان می دهم:
- آره هر یک ساعت یه بار اینجا بود بنده خدا، کاش بهش نگی! پا درد داره و زیاد نمیتونه
بره و بیاد.
سری تکان می دهد.
- درسته، شرمنده امروز اینجوری شد قول میدهم روزای دیگه خودم این جا بمونم! امروز چون می خواستم برم شهر یکم خرید کنم این اتفاق افتاد.
- ممنون زحمت کشیدی!
درحالی که عبا و عمامهاش را در میآورد میگوید:
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦