‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_92
-چرا می خوای این جا بمونی مادرجان؟ خب برو شهر! اون جا که دوا دکتر بهتره.
لبخند می زنم:
-نمی خوام! درسته پاهام این طوری شده اما هنوز که می تونم تدریس کنم. دلم میخواد علی آقا که اومد خونه، بهش بگم اجازه بده تو همین خونه خودمون تدریس کنم.
لیلا خانم همان طور که سمت در می رود سری تکان می دهد:
-میگم دیگه... میگم دیگه خدا خیلی دوست داره اصلاً انگار ماهی، ماه!
با خنده سری تکان میدهم:
-شما خیلی لطف دارید لیلا خانم، دست شما دردنکنه!
لیلا خانم لبخند می زند:
-واسه شام چیزی درست نکنیا، خودم برات غذا میپزم به آقاتم بگو. من دیگه برم مادر؛ کاری نداری؟
- دست شما دردنکنه لیلا خانم زحمت کشیدید!
- قربونت عزیزم! خدانگهدارت . . .
- خداحافظ.
همین که لیلا خانم میرود نفس عمیقی میکشم، چقدر حضورش اینجا را دوست داشتم.
این یک محبتی بود از سمت خداوند متعال! گاهی وقت ها دست و دلم می لرزید و دلم
میخواست به مامان بگویم که چه اتفاقی برایم افتاده؛ نیاز به محبت و آغوشش داشتم.
اما مطمئنم اگر می فهمید نمی گذاشت اینجا بمانم و مطمئنم برای یه مادر سخت بود که
بفهمد عزیز دوردونه اش اینجا پاهایش فلج شده.
یعنی می شد یک روزی بشود که پاهایم خوب شود؟ نگاهی به انگشتان پایم می کنم و سعی میکنم تکانشان دهم، اما دریغ از ذرهای حس!
بغض کرده به آسمان خیره میشوم:
-خدایا برای خوب شدن، برای رضای تو صبوری می کنم. مطمئنم که پی همه اینها حکمتیه!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
شب که میشود علی میآید... با دست پر هم می آید، پلاستیک های میوه را کنارم گذاشته و میگوید:
-امروز رفتم شهر و براتون میوه خریدم!
نزدیکم می شود:
-حالتون خوبه؟!
سری تکان می دهم:
-آره خوبم، دستت دردنکنه!
همان طور که به آشپزخانه میرود میگوید:
-به لیلا خانم سپرده بودم هی بهتون سر بزنه، سر زدن؟
سری تکان می دهم:
- آره هر یک ساعت یه بار اینجا بود بنده خدا، کاش بهش نگی! پا درد داره و زیاد نمیتونه
بره و بیاد.
سری تکان می دهد.
- درسته، شرمنده امروز اینجوری شد قول میدهم روزای دیگه خودم این جا بمونم! امروز چون می خواستم برم شهر یکم خرید کنم این اتفاق افتاد.
- ممنون زحمت کشیدی!
درحالی که عبا و عمامهاش را در میآورد میگوید:
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_92 -چرا می خوای این جا بمونی مادرجان؟ خب
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_93
- چه زحمتی؟ وظیفمه! انشاءالله این هفته قراره جلسات فیزیوتراپی هم شروع بشه!
بی حوصله کتاب را ورق می زنم.
- می دونم اما خب... امیدوارم که جواب بده.
علی لبخندی می زند.
تعجب می کنم، انگار برای اولین بار بود که لبخندش را دیده بودم؛ چقدر لبخندش زیبا بود کاش همیشه می خندید.
- قطعا خوب می شید، توکل بر خدا انشاءالله.
سمت آشپزخانه می رود تا غذای لیلاخانم را گرم کند.
- علی؟
متعجب نگاهم می کند:
- چیزی شده؟
- می خواهم درمورد یک مسئله باهات حرف بزنم.
زیر گاز رو روشن کرده و کنارم می نشیند:
- چی شده؟ درمورد چه چیزی؟ اتفاقی افتاده؟
چهره نگرانش را که میبینم، پوزخندی میزنم:
- نگران نشو! اتفاق خاصی نیست یه جور مشورت یا حتی یه جور خواهشه!
متعجب نگاهم می کند:
- خب در خدمتم!
با دست هایم بازی میکنم:
- خب راستش می خواستم بگم اگر می شه... و اگر تو اجازه بدی ... به تدریسم ادامه بدم.
سری تکان می دهد:
- مشکلی با تدریس ندارم، اما خب چطوری؟ نمیشه که شما بیرون رفت و آمد کنید.
- درسته! اما خب مسئله همین جاست، میخواستم اگر مشکلی نداشته باشی، بچه ها بیان تو خونه خودمون و من تدریس کنم!
مکث میکند و به فکر فرو می رود.
- از جانب من هیچ مشکلی نیست اما شما سخت تون نمیشه؟
- نه حالا بالاخره توام هستی دیگه، نیستی؟
- من مشکلی ندارم، گفتم که! اگر واقعا شما اینطور میخواین.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_93 - چه زحمتی؟ وظیفمه! انشاءالله این هفت
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_94
سری تکان می دهد.
-مشکلی نیست، به بچه ها می سپارم انشاءالله بیان اینجا!
خوشحال می شوم:
- واقعا اینکار رو می کنی؟
چشم روی هم می گذارد:
- قطعا این کار رو میکنیم، انشاءالله!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
علی مشغول گرفتن آب پرتغال بود، با لذت مشغول خواندن کتاب های بچه ها بودم؛ ترجیح میدادم قبل از این که تدریس بکنم روی درس ها پیش مطالعهای داشته باشم، چه بسا این که کار من زیادترم بود چون من همزمان چندتا پایه را تدریس میکردم.
یاد یکساعت پیش می افتم. با استادم حرف می زدم. از وضعیتم برایش گفتم، خیلی تاسف خورد و بهم گفت که فعلاً مرخصی بگیرم و انصراف ندم؛ اون هم امید داشت که انشاءالله بهبود پیدا کنم. حرف هایش برایم قوت قلب بود!
و می گفت بعدها میتوانم ادامه کلاس هایم را بروم انشاءالله . . .
همین طور مشغول مطالعه کتاب ها بودم که علی با یک لیوان آب پرتغال میآید.
در یک مسئله ریاضی به مشکل خورده بودم و به شدت ذهنم را مشغول خودش کرده بود.
همان طور که خودکار را در دهانم گذاشته بودم می گویم:
- علی ؟
کنارم مینشیند.
- بله؟
کتاب را سمتش می گیرم.
- این مسئله رو می تونی حلش کنی؟من نمیدونم... یادم رفته.
علی با دقت نگاهی به مسئله می اندازد و کمتر از ده ثانیه مسئله را حل می کند، مسئله مربوط
به پایه نهم بود!
متعجب نگاهش میکنم:
- دمت گرم بابا!
خندهاش میگیرد، دلم میرود!
کاش همیشه میخندید. پر جذبه و مهربان!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_94 سری تکان می دهد. -مشکلی نیست، به بچه
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_96
یهویی میترسم:
- نه! نه! ببین الان شبه خب؟ الان نرو بعد فردا برو، صبح برو تا شب!
متاسف سری تکان داده و به آشپزخانه میرود:
- تو عمرم این قدر تو آشپزخانه نبودم.
اخم می کنم:
- مجبور نیستی از من مراقبت کنیا، گفته باشم! بیا بریم طلاق بگیریم، دیگه راحت زندگی تو بکن... اینو چندباره دارم بهت میگم!
بیتوجه به من، حرف را عوض می کند.
- خب شنیدم لیلاخانم شام میخواد برامون بیاره، نظرتون چیه بهشون بگم دیگه این کارو
نکنن؟
بلند می گویم:
- موافقم!
دوباره سری تکان میدهد و از آشپزخانه بیرون می آید.
- حالا امشب زحمت شونو می خوریم اما از فردا شب خودم غذا میپزم، ناهارم با خودمه!
-والا من که از خدامه هرچقدر هم به لیلاخانم میگم که به حرفم گوش نمی کنه، مگه به
حرف تو گوش بکنه.
صدایم آهسته میشود.
-راستی . . .
متعجب نگاهم می کند. لب میگزم.
-اگه بشه...میخوام که لیلاخانم رو صدا نزنی برای!
حرفم را میخورم، به چهره سرخ شدهام نگاه می کند، فکر کنم میفهمد منظورم چیست؟
متعجب نگاهم می کند:
- چطوری ؟ اما نمیشه.
به دست هام اشاره میکنم:
- دستام که سالمه، فلج کامل که نشدم!میتونم این کار رو انجام بدم. پاهام حس نداره
سری تکان می دهد:
- اما این جوری براتون سخت می شه.
شرمنده می گویم:
- ببین علی اگر می خوای بتونیم با این شرایط کنار بیایم، هم تو باید باهام کنار بیای و هم من!
لیلاخانم بنده خدا همش نمی تونه بیاد و بره. پس بذار خودم این کار رو انجام میدم و تو
نمیخواد نگرانش باشی.
چیزی نمی گوید، فکر میکنم چیزی هم نداشت که بگوید، باید به من حق میداد! درست بود
کمی برایم سخت میشد و حتی شاید خیلی خیلی دشوار اما مطمئن بودم از پسش بر میآیم یک جوری. از خدا میخواستم و مطمئنم خدا من را بی جواب نمیگذاشت.
تا بخواهم درباره این مسئله باهاش حرف بزنم میمیرم و زنده می شوم، چقدر سخت بود. منی که همیشه فکر می کردم دختر راحتی هستم و در همه مسائل می توانم به راحتی اظهار نظر بکنم اما الان احساس می کردم در حال کوه کندنم.
خداروشکر واقعا خداروشکر می کنم که حداقل دست هایم سالم بود، همین سالم بودن دست هایم باعث میشد خیلی از کارها رو خودم بتوانم انجام بدهم. از لباس پوشیدن گرفته تا پوشک عوض کردن!
" چند هفته بعد "
نگاهی به وسایل مقابلم می اندازم ، پتو را کمی پایین تر داده و رژ لبم را از داخل کیف آرایشیم بیرون می کشم، آینه کوچک جیبیام را در آورده و از داخل آن به خودم خیره می شوم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦