امسال مدرسه رو با تمومِ استرس ها و فشار هایی که وجود داره دوست دارم، زنگ فلسفه جالبطوره و دبیرش خیلی نانازه، دبیرِ جامعه شناسیمون هم واقعا جینیجسکسجصئه نمیدونم چطوری توصیفش کنم، وای وای وای دبیر روانشناسی رو نگفتم نه؟:))))))
دبیر روانشناسیمون یه تیکه ماهه اصلا، گفت نصفِ تایم کلاس بحث آزاد میذاریم نصفِ دیگهش کتاب کار میکنیممم، رشتهش به طور تخصصی روانشناسیه و مشاوره، گفت اگه خواستین بیاین زنگ تفریح براتون برنامه ریزی درسی هم انجام میدم. :)))))) از همینجا ۱۰ امتیاز برای دبیرِ روانشناسی.
عاشق شهرِ کوچیکمونم، مخصوصا وقتایی که خیلی رندوم میریم با بابا تو شهر دور میزنیم و پنج دقیقه ای هم میریم دمِ نجاریِ باباحاجی میشینیم و دوباره زود برمیگردیم خونه.
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
محمد حسین حدادیانتو خونواده ی منی حسین.mp3
زمان:
حجم:
9.2M
تو میگی رفیقمی...
بعد مدت ها با رزالین بدمينتون بازی کردم و عمیقا چسبید.
کتاب شعرِ وجود از فاضل نظری همراهم بود، شعر خوندیم.
بعد زنگ ورزش خسته و کوفته وقتی وارد کلاس شدیم کولر روشن بود و انگار قشنگگگ وارد بهشت شدیم.
خواستم بگم دَه امتیاز هم برای دبیر فلسفهمون که خیلی خوشگل و ناناز و بوجی موجیه.💞💞💞
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز هفدهم چله زیارت عاشورا"
"روز هجدهم چله زیارت عاشورا"
عکسِ چسبیده به یخچالِ خونهی مامان بزرگ رو میبینم، عکسِ بچگیهامه تو بغلِ باباحاجی، حدودا نزدیکِ یه سالمه، انگار باباحاجی روی صندلی توی مسجد نشسته منم لم دادم تو بغلش، از همون بغل ها که خیالت تختِ تخته که کسی دستش بهت نمیرسه، باباحاجی هم نمیذاره آب تو دلت تکون بخوره، پشتِ باباحاجی یه نوشته پارچه ای زده و روش نوشته: " شانزدهمین یادواره ۵۰ شهیدِ فلان محله"
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
عکسِ چسبیده به یخچالِ خونهی مامان بزرگ رو میبینم، عکسِ بچگیهامه تو بغلِ باباحاجی، حدودا نزدیکِ ی
دلتنگی عینِ یه سنگ چسبید پشتِ گلوم، امشب یه حالیه، جای خالیشون مثلِ یه حفره روی قلبم حس میشه، حفره ای که پُر نمیشه فقط هر از چندگاهی جای خالیش تیر میکشه.
کاش یکم بیشتر میموندی. کاش.