مجموعه کاربرگ های رنگ آمیزی ویژه دهه فجر 🌺🇮🇷
😄🎨کاربرگ #نقاشی ٫ ویژه #کودک
بوی گل و سوسن و یاسمن آمد
رهبر محبوب من از سفر آمد ✈️
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
#من_سانسورچی_نیستم
قسمت دوم: وقتی "هگل" میاد وسط!
سهراب بند کولهپشتیاش رو سفت کرد و با آرنج کوبید به پهلوی فرهاد و گفت:
مغزم رسماً ارور ۴۰۴ داده، قند خونم افتاده زیر خط فقر! بجنبید تا نبسته بریم کافه تریا یه چیزی بزنیم.
فرهاد هنوز داشت مثل موتور دیزل قدیمی غرغر میکرد:
من که میدونم سرکاریه، تهِ این پروژه هیچی نیست. آخه "تاریخ ایران از نگاه غرب" هم شد موضوع؟ این اسمش تحقیقه یا شکنجهی روحی؟
بهزاد که با فاصله ایمنی، چند قدم عقبتر میآمد، نیشخندی زد و گفت:
عجب! تو که قبلهی آرزوهات غربه پروفسور! چی شد؟ ترسیدی بُتهای چشم آبیت یه چیزی بگن که به تِریج قبای روشنفکریت بربخوره؟
فرهاد ایستاد و برگشت تا جواب دندانشکنی بده که رسیدند به کافه تریا.
کافه تریا در واقع یک دکهی فلزی سبز رنگ و خسته که گوشهی حیاط دانشگاه، زیر سایهی چنار پیر کز کرده بود و شده بود پاتوق نوستالژیک دانشجوها.
صاحب تریا اسمش عمو رحیم بود؛ عمو رحیم با اون عینک تهاستکانی که با کش به پشت سرش وصل بود، بدون اینکه سرش از توی روزنامه در بیاره، صدا زد
جوونا چی میزنید؟
یه جوری غرق روزنامه بود، انگار داشت اخبار بورس والاستریت رو چک میکرد.
سهراب پرید جلو و با یه لبخند دنداننما گفت:
عمو رحیم! دو تا نسکافهی دوبل بده که بدجور لازمیم.
فرهاد و بهزاد، همزمان با تعجب به سهراب نگاه کردند.
بهزاد ابرویش را داد بالا: دقیقاً کی رو فاکتور گرفتی الان؟ من یا فرهاد؟
سهراب با خونسردی تمام، یکی از نسکافهها را برداشت و گفت:
هیچکدوم! جفتش مالِ خودمه. شما دو تا الان خودتون به حد کافی "جوش" آوردید، کافئین بخورید واشر سرسیلندر میسوزونید. منم که باید سوخترسانی کنم تا بتونم بین شما دو تا زنده بمونم.
فرهاد چشمغرهای رفت و تا خواست چیزی بگه، نگاهش روی پیشخوان دکه قفل شد. کنار بستههای آدامس، تیتر درشت یک مجلهی تاریخی تیتر بدجور توی چشم بود:
«ایران؛ نقطه آغاز تاریخ جهان»
کنجکاویاش گل کرد. مجله رو برداشت و گفت:
بچهها، اینو ببینید! تیترو باش... منبعش هم زده یه مقاله علمی ترجمه شده.
سهراب در حالی که قلپ اول نسکافه رو میرفت بالا، با دهن پر گفت:
باز چی شده؟ کشف جدید ناساست؟
بهزاد جلوتر آمد و نگاهی به متن انداخت:
چه جالب! جمله از هِگله
سهراب گیج شده بود با شوخی و مسخره گفت: هگل؟ برندِ جدیدِ موتورسیکلته؟
فرهاد با تاسف سری تکون داد و گفت:
خدایا ببین با کیا شدیم نود میلیون! هگل، فیلسوف معروف آلمانی. همونی که تو کتاب تاریخ فلسفه ترم پیش حذفش کردی که مشروط نشی!
بهزاد سریع بحث رو گرفت دستش:
نقطه شروع بدی نیست برای پروژهمون. اتفاقا دقیقا میخوره به هدف استاد. خب، چی گفته جناب هگل؟
فرهاد گلویش را صاف کرد و با لحنی شبیه گویندههای اخبار شروع کرد به خواندن:
گوش کنید... نوشته: به باورِ هگل، تاریخ جهان نه در چین و نه در هند، بلکه در ایران آغاز شده است. هگل معتقده تاریخ فقط قصه گفتن نیست، یه پروسهی دیالکتیکیه...
سهراب پرید وسط حرفش: جان؟ دیالکتیک؟ داداش زیرنویس فارسی نداره؟ من همینجوری مغزم هنگه، کلمات قلمبه سلمبه نگو.
فرهاد ادامه داد:
«صبر کن... میگه قبل از امپراتوری ایران، تمدنها درجا میزدن. اما ایرانیها برای اولین بار مفهوم "دولت" و "حکومت" رو ساختن و چرخ تاریخ رو هل دادن که راه بیفته. یعنی ایران اولین امپراتوریِ واقعیِ تاریخ بوده.
بهزاد رو کرد به سهراب و گفت:
ببین، هگل میگه تاریخ یه حرکت همیشگیه بین چیزهای مخالفه. یه چیزی هست، بعد یه چیز برعکسش میاد، از دلِ درگیری بینشون یه چیز تازه درمیاد؛ این میشه دیالکتیک.
بعد گوشیش در آورد و ادامه داد:
یعنی مثلاً اول گوشیهای نوکیا بودن که فقط زنگ میزدن و تهش میشد باهاشون مار بازی کنیم! یه چیز جدید میخواستیم که عکس و اینترنت هم داشته باشه، این شد تضاد. از برخود این نیاز جدید و اون کاربرد قدیمی چی به دنیا اومد؟
سهراب بشکنی زد و گفت: گوشی هوشمند!
بهزاد گفت: آباریکلا
فرهاد که غرق متن شده بود، زیر لب گفت:
عجب... یعنی انگار همه دنیا شبِ مطلق بوده و یهو ایران مثل خورشید طلوع کرده. اونم از زبونِ کی؟ هگلِ آلمانی!
سهراب آخرین قطره نسکافه دومش رو سر کشید و گفت:
پس یعنی ما یه زمانی آیفون چهاردهِ پرومکسِ دنیا بودیم و خودمون خبر نداشتیم؟
بهزاد لبخندی زد:
تازه اولشه رفیق.
گاهی وقتها ما برای دیدنِ عظمتِ خودمان، محتاجِ آینهی دیگرانیم؛ حتی اگر آن آینه، در دستِ غریبهها باشد. اولین قطعهی پازل سر جای خودش نشست: ایران، جایی که تاریخ بیدار شد.
✍🏻 مهدوی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
اهل مطالعه هستی؟ 🤓
دوس داری هم داستان بخونی هم برای جهاد تبیین آماده شی؟ 🤩
داستان #من_سانسورچی_نیستم رو از دست نده 👇
📌 قسمت اول؛ پارادوکس فامیلی
📌قسمت دوم؛ وقتی هگل میاد وسط
📌قسمت سوم؛ هنر زبان مشترک
📌قسمت چهارم؛ سهم حیاتی
📌قسمت پنجم؛ ملاقات با مجسمه
📌قسمت ششم؛ پروارز بر بابهای غارت
📌قسمت هفتم؛ بازی بزرگ
📌قسمت هشتم؛ عقب ماندگی مهندسی شده
📌قسمت نهم؛ آشپزخانه یا میدان مین
📌قسمت دهم :کنترل تلویزیون دست کیه؟
📌قسمت یازدهم؛ کلید کجاست؟
📌 قسمت دوازدهم؛ تولد الکی
📌 قسمت سیزدهم؛ حقیقت پشت پرده
📌 قسمت چهاردهم؛لندکروز خاموش
📌قسمت پانزدهم؛ بازیافت شیک
📌قسمت شانزدهم؛فرار مغزها
📌 قسمت هفدهم؛ ویترین
📌هیجدهم؛ سوء هاضمه
📌نوزدهم؛ کالیفرنیا
📌بیستم؛ رخ عقاب،قلب گنجشک
ادامه دارد...