eitaa logo
تبیین خلاق
458 دنبال‌کننده
46 عکس
17 ویدیو
4 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت دوم: وقتی "هگل" میاد وسط! سهراب بند کوله‌پشتی‌اش رو سفت کرد و با آرنج کوبید به پهلوی فرهاد و گفت: مغزم رسماً ارور ۴۰۴ داده، قند خونم افتاده زیر خط فقر! بجنبید تا نبسته بریم کافه تریا یه چیزی بزنیم. فرهاد هنوز داشت مثل موتور دیزل قدیمی غرغر می‌کرد: من که می‌دونم سرکاریه، تهِ این پروژه هیچی نیست. آخه "تاریخ ایران از نگاه غرب" هم شد موضوع؟ این اسمش تحقیقه یا شکنجه‌ی روحی؟ بهزاد که با فاصله ایمنی، چند قدم عقب‌تر می‌آمد، نیشخندی زد و گفت: عجب! تو که قبله‌ی آرزوهات غربه پروفسور! چی شد؟ ترسیدی بُت‌های چشم آبی‌ت یه چیزی بگن که به تِریج قبای روشنفکریت بربخوره؟ فرهاد ایستاد و برگشت تا جواب دندان‌شکنی بده که رسیدند به کافه تریا. کافه تریا در واقع یک دکه‌ی فلزی سبز رنگ و خسته که گوشه‌ی حیاط دانشگاه، زیر سایه‌ی چنار پیر کز کرده بود و شده بود پاتوق نوستالژیک دانشجوها. صاحب تریا اسمش عمو رحیم بود؛ عمو رحیم با اون عینک ته‌استکانی که با کش به پشت سرش وصل بود، بدون اینکه سرش از توی روزنامه در بیاره، صدا زد جوونا چی می‌زنید؟ یه جوری غرق روزنامه بود، انگار داشت اخبار بورس وال‌استریت رو چک می‌کرد. سهراب پرید جلو و با یه لبخند دندان‌نما گفت: عمو رحیم! دو تا نسکافه‌ی دوبل بده که بدجور لازمیم. فرهاد و بهزاد، هم‌زمان با تعجب به سهراب نگاه کردند. بهزاد ابرویش را داد بالا: دقیقاً کی رو فاکتور گرفتی الان؟ من یا فرهاد؟ سهراب با خونسردی تمام، یکی از نسکافه‌ها را برداشت و گفت: هیچ‌کدوم! جفتش مالِ خودمه. شما دو تا الان خودتون به حد کافی "جوش" آوردید، کافئین بخورید واشر سرسیلندر می‌سوزونید. منم که باید سوخت‌رسانی کنم تا بتونم بین شما دو تا زنده بمونم. فرهاد چشم‌غره‌ای رفت و تا خواست چیزی بگه، نگاهش روی پیشخوان دکه قفل شد. کنار بسته‌های آدامس، تیتر درشت یک مجله‌ی تاریخی تیتر بدجور توی چشم بود: «ایران؛ نقطه آغاز تاریخ جهان» کنجکاوی‌اش گل کرد. مجله رو برداشت و گفت: بچه‌ها، اینو ببینید! تیترو باش... منبعش هم زده یه مقاله علمی ترجمه شده. سهراب در حالی که قلپ اول نسکافه رو می‌رفت بالا، با دهن پر گفت: باز چی شده؟ کشف جدید ناساست؟ بهزاد جلوتر آمد و نگاهی به متن انداخت: چه جالب! جمله از هِگله سهراب گیج شده بود با شوخی و مسخره گفت: هگل؟ برندِ جدیدِ موتورسیکلته؟ فرهاد با تاسف سری تکون داد و گفت: خدایا ببین با کیا شدیم نود میلیون! هگل، فیلسوف معروف آلمانی. همونی که تو کتاب تاریخ فلسفه ترم پیش حذفش کردی که مشروط نشی! بهزاد سریع بحث رو گرفت دستش: نقطه شروع بدی نیست برای پروژه‌مون. اتفاقا دقیقا می‌خوره به هدف استاد. خب، چی گفته جناب هگل؟ فرهاد گلویش را صاف کرد و با لحنی شبیه گوینده‌های اخبار شروع کرد به خواندن: گوش کنید... نوشته: به باورِ هگل، تاریخ جهان نه در چین و نه در هند، بلکه در ایران آغاز شده است. هگل معتقده تاریخ فقط قصه گفتن نیست، یه پروسه‌ی دیالکتیکیه... سهراب پرید وسط حرفش: جان؟ دیالکتیک؟ داداش زیرنویس فارسی نداره؟ من همینجوری مغزم هنگه، کلمات قلمبه سلمبه نگو. فرهاد ادامه داد: «صبر کن... می‌گه قبل از امپراتوری ایران، تمدن‌ها درجا می‌زدن. اما ایرانی‌ها برای اولین بار مفهوم "دولت" و "حکومت" رو ساختن و چرخ تاریخ رو هل دادن که راه بیفته. یعنی ایران اولین امپراتوریِ واقعیِ تاریخ بوده. بهزاد رو کرد به سهراب و گفت: ببین، هگل می‌گه تاریخ یه حرکت همیشگیه بین چیزهای مخالفه. یه چیزی هست، بعد یه چیز برعکسش میاد، از دلِ درگیری بینشون یه چیز تازه درمیاد؛ این میشه دیالکتیک. بعد گوشیش در آورد و ادامه داد: یعنی مثلاً اول گوشی‌های نوکیا بودن که فقط زنگ می‌زدن و تهش می‌شد باهاشون مار بازی کنیم! یه چیز جدید می‌خواستیم که عکس و اینترنت هم داشته باشه، این شد تضاد. از برخود این نیاز جدید و اون کاربرد قدیمی چی به دنیا اومد؟ سهراب بشکنی زد و گفت: گوشی هوشمند! بهزاد گفت: آباریکلا فرهاد که غرق متن شده بود، زیر لب گفت: عجب... یعنی انگار همه دنیا شبِ مطلق بوده و یهو ایران مثل خورشید طلوع کرده. اونم از زبونِ کی؟ هگلِ آلمانی! سهراب آخرین قطره نسکافه دومش رو سر کشید و گفت: پس یعنی ما یه زمانی آیفون چهاردهِ پرومکسِ دنیا بودیم و خودمون خبر نداشتیم؟ بهزاد لبخندی زد: تازه اولشه رفیق. گاهی وقت‌ها ما برای دیدنِ عظمتِ خودمان، محتاجِ آینه‌ی دیگرانیم؛ حتی اگر آن آینه، در دستِ غریبه‌ها باشد. اولین قطعه‌ی پازل سر جای خودش نشست: ایران، جایی که تاریخ بیدار شد. ✍🏻 مهدوی تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
تبیین خلاق
#من_سانسورچی_نیستم قسمت دوم: وقتی "هگل" میاد وسط! سهراب بند کوله‌پشتی‌اش رو سفت کرد و با آرنج کوبی
قسمت سوم؛ هنر، زبانِ مشترک سهراب در حالی که با گوشیش پوستر دانشگاه رو چک می‌کرد، رو کرد به بچه‌ها و گفت: امروز دانشگاه برنامه بازدید از موزه‌ی فرش گذاشته. بیاید ما هم بریم، شاید یه سرنخی، چیزی واسه این پروژه پیدا کردیم. ضرر که نداره.» فرهاد که داشت با سرعتی باورنکردنی وسایلش رو می‌ریخت توی کوله، حتی سرش رو بالا نیاورد: برو بابا دلت خوشه! اون مال بچه‌های خوابگاهیه که از بی‌کاری دارن مگس می‌پرونن. من باید برم خونه. همین الانشم دارم بوی قرمه‌سبزیِ مامانم رو از شعاع بیست کیلومتری با گیرنده‌های حسیم دریافت می‌کنم. بهزاد همینطور که کتابش رو مرتب می‌کرد، آهی کشید و گفت: قربون خالم بشم که دستپختش تو فامیل تکه... ولی من موندم تو واقعا پسرِ همون مادری؟ کاش حداقل یه سلول، فقط یه سلول از معرفت و کمالات خاله به تو ارث می‌رسید! سهراب که دید الان دوباره آتش‌بس نقض میشه و جنگ جهانی سوم استارت می‌خوره، سریع پرید وسط و شاه‌کلیدِ قفلِ فرهاد رو، رو کرد: خیلی خب، اینقدر تیکه نندازید بهم. آقا فرهاد! شما بیا بریم موزه، بعدش ناهار مهمونِ من. پیتزا، برگر، هر چی خواستی. قول میدم از گشنگی تلف نشی. مامانت هم غذا رو برات نگه میداره، فرار که نمی‌کنه. فرهاد که بوی ناهارِ مفت به مشامش رسیده بود، سیستم محاسباتش سریع دو دو تا چهار تا کرد، زیپ کیفش رو بست و با یه تغییر موضع ناگهانی و قیافه‌ای حق‌به‌جانب گفت: خب... حالا که اصرار می‌کنید و بحثِ علم و دانشه، میام. قبلا هم گفتم، من فقط میخوام این پروژه زودتر تموم شه وگرنه شکم که مهم نیست! بهزاد که دید دو به یک باخته، سری تکون داد و زیر لب خندید: ای نون به نرخ روز خور! نیم ساعت بعد، همهمه‌ی دانشجوها سالن بزرگ و خنک موزه‌ی فرش رو پر کرده بود. نورپردازی ملایم روی تار و پودهای ابریشمی و پشمی، فضایی جادویی ساخته بود. فرش‌هایی که هر کدوم‌شون انگار هزار سال قصه برای گفتن داشتند. بهزاد جلوی یک قالی بزرگ با طرح شکارگاه ایستاد و با تحسین گفت: خدایی دمِ ایرانی‌جماعت گرم... نگاه کن چه رنگ‌هایی! آدم کیف می‌کنه. اینا فرش نیست که، تابلو نقاشیه. فرهاد که دست‌هاشو کرده بود توی جیبش و هنوز دلش پیش قرمه‌سبزی بود، شانه‌ای بالا انداخت: قشنگه، ولی خب که چی؟ چهار تا فرش قدیمی چه کمکی به پروژه "ایران از نگاه غرب" می‌کنه؟ ما دنبال تاریخیم، نه صنایع دستی! هنوز حرفش تمام نشده بود که سهراب از آن طرف سالن با صدای بلند داد زد: بچه‌ها! بیاید اینجا! بهزاد و فرهاد با تعجب به سمت سهراب رفتند که جلوی یک بنر بزرگ ایستاده بود. روی بنر، تصویر یک مرد غربی با کلاه شاپو و عینک گرد دیده می‌شد. سهراب با هیجان انگشتش را گذاشت روی متن و شروع کرد به خواندن: «گوش کنید ببینید چی گفته... این آقا اسمش "آرتور پوپ" هست، یکی از معروف‌ترین ایران‌شناس‌های آمریکایی. نوشته: "من سال‌های طولانی از زندگی‌ام را میان کاشی‌های فیروزه‌ای اصفهان و ظرافت قالی‌های کرمان گذراندم و با اطمینان می‌گویم: روح ایرانی، سخاوتمندترین روحی است که تاریخ به خود دیده است. این روح، زیبایی را نه برای خود، که برای تمام بشریت خلق کرده است. هنر ایران، هدیه‌ای دائمی از سوی مردم ایران به تاریخ جهان بوده است... هیچ فرهنگ دیگری به اندازه ایران در توزیع و انتقال زیبایی به دیگران، تا این حد سخاوتمند نبوده." سکوت عجیبی بین سه نفر برقرار شد. حتی فرهاد هم دیگر غر نمی‌زد. ناخودآگاه صاف‌تر ایستاد و برقی از غرور توی چشم‌هایش دوید. انگار آن جمله، گرد و خاکِ روی هویتش را کمی پاک کرده بود. بهزاد با صدای آرامی گفت: عجب تعبیری... "هدیه‌ای دائمی به تاریخ جهان". چقدر قشنگ حق مطلب رو ادا کرده. سهراب سریع گوشی‌اش را درآورد، یک عکس باکیفیت از بنر گرفت و گفت: اینم یه تیکه دیگه از پازل. فرهاد نگاهی به فرش روبرویی انداخت. حالا آن گره‌ها و نقش‌ها برایش فقط صنایع دستی نبودند؛ اونها سفیرایی بودند که قرن‌ها قبل، بدون ویزا و پاسپورت، مرزها را رد کرده بودند تا زیبایی را به دنیا نشون بدن. اون روز تو موزه، اونها فهمیدند که همه‌ی قدرت یک ملت، در اسلحه‌خانه‌هاش نیست؛ گاهی گره‌های یک قالی دنیا را وادار به تعظیم می‌کنه. هنر نزد ایرانیان است و بس! ✍🏻 مهدوی تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 🌟 ➖ حجت_الاسلام پریزاد (از مبلغین واحد کودک و نوجوان اندیشکده راهبردی سعدا) 📚 این روزها توفیق شد در مدارس دخترانه دوره دوم حاشیه شهر مشهد برای «جهاد تبیین» حاضر شوم. مدارسی پرحاشیه و چالشی که دعوت‌کنندگان هم بر این موضوع تأکید داشتند. 💬 موضوع ارائه: «دختران مبارز» با محوریت بررسی جنگ ۱۲ روزه، اغتشاشات اخیر، دوران پهلوی و دستاوردهای انقلاب اسلامی. 🔍 در ابتدای کلاس، فضایی سنگین حاکم بود: •گاردهای بسته ❌ •دل‌های پر از درد و ناامیدی 💔 •ذهن‌های آکنده از شبهه (حتی یکی از دانش‌آموزان گفت:«من نمی‌خواهم این حرف‌ها را بشنوم!») 🕑 اما بعد از حدود ۲ ساعت… وقتی از دوران پهلوی عبور کردیم و به بخش دستاوردهای انقلاب رسیدیم،فضا دگرگون شد: ✨ چهره‌ها روشن، چشم‌ها درخشان ✨ 👏دانش‌آموزان از شدت شوق و افتخار کف می‌زدند 🌊موجی از امید در کلاس جاری شد 🇮🇷با صدای بلند اعلام می‌کردند: «به ایرانی بودن خود افتخار می‌کنیم!» این تغییر، گواه تأثیر «تبیین آگاهانه و صادقانه» است؛ وقتی حقایق بی‌پرده بیان شود، قلب‌ها و ذهن‌ها گشوده می‌شود. 🇮🇷🙏 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی بی کیه؟ «برای نسل جدید باید حقیقت گفته شود،✅ نه روایت‌های تحریف‌شده❌ این انیمیشن را در جمع نوجوانان ببینید و درباره‌اش گفت‌وگو کنید.» غارت خاندان پهلوی 🔗 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
تبیین خلاق
#من_سانسورچی_نیستم قسمت سوم؛ هنر، زبانِ مشترک سهراب در حالی که با گوشیش پوستر دانشگاه رو چک می‌کرد
قسمت چهارم: سهم حیاتی صدای نفس‌نفس زدن سهراب در راهرو پیچید: بهزاد بدو! فرهاد حالش خرابه بهزاد که داشت با تلفن حرف می‌زد، با نگرانی برگشت: چی شد یهو؟ سهراب با وحشت گفت: نمی‌دونم، یهو رنگش شد گچ دیوار، زنگ بزن اورژانس. یک ساعت بعد، سکوت سنگینی در بخش اورژانس حکم‌فرما بود. فرهاد با صورتی رنگ‌پرده و یک آنژیوکت در دست، روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. بهزاد هم روی صندلی کنار تخت، پایش را روی پایش انداخته بود و با آرامشِ اعصاب‌خردکنی کتاب می‌خواند. فرهاد با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد، نالید: سهراب کجاست؟ چرا منو با عزرائیل تنهاگذاشته؟ بهزاد بدون اینکه چشم از کتاب بردارد، ورق زد و گفت: نترس، هنوز تو برزخ نیستی. اینجا بیمارستانه. در ضمن، از خداتم باشه. من فقط به خاطر گل روی خاله جونم اینجام، وگرنه الان داشتم به کارهای مهم‌تری می‌رسیدم. فرهاد خواست جواب بدهد که دهانش خشک شد: آخه مگه بیمارستان جای کتاب خوندنه... بابا یک لیوان آب دست من بده لبام کویر لوت شد از تشنگی.. هنوز حرفش تمام نشده بود که سهراب با دو تا کیسه پر از خوراکی مثل یک قهرمان المپیک وارد شد و گفت: سلطان! رسیدم. آبمیوه، رانی، کیک، و البته کمپوت آناناس! دوای هر درد بی‌درمون ایرانی! فرهاد با دیدن کمپوت، انگار روح به بدنش برگشت. کمی نیم‌خیز شد و در حالی که سهراب داشت آبمیوه را باز می‌کرد، نگاهی به مانیتور بالای سرش انداخت و گفت: ببین توروخدا... برند دستگاه رو ببین! "زیمنس" آلمان. همه چیزمون شده وارداتی. اگه این خارجیا نبودن ما الان باید با دعا و ثنا مریضا رو خوب می‌کردیم. همین اسلام و سنت‌گرایی دست و پای ما رو بست که شدیم مصرف‌کننده. بهزاد کتابش را بست. صدای بسته شدن کتاب مثل صدای مسلح شدن اسلحه بود. جدی؟ پس فکر می‌کنی اگه اونور آبی‌ها الان دستگاه می‌سازن، صفر تا صدش نبوغ خودشون بوده؟ فرهاد پوزخندی زد: نه پس! لابد مدیون ما هستن؟ ما که هزار ساله تو خواب زمستونی‌ایم. بهزاد کتابی که دستش بود را بالا آورد. جلدش طراحی قدیمی داشت. این کتاب "تاریخ علم" اثر جورج سارتون هست. می‌شناسیش؟ فرهاد رو به بهزاد گفت: نه، نمی‌شناسم. ولی لابد اینم یکی از اون نویسنده‌هاییه که وزارت ارشاد تایید کرده تا به ما دلداری بده. بهزاد لبخند معنی‌داری زد: اتفاقاً سارتون پدر علمِ تاریخ در دانشگاه هاروارده! یه آمریکایی اصیل. گوش کن چی نوشته: "اگر سهم حیاتی دانشمندان ایرانی مثل ابن‌سینا، خوارزمی، خواجه نصیرالدین طوسی و خیام را از دانش بشری فاکتور بگیریم، علم امروزِ جهان قرن‌ها به عقب برمی‌گردد و رنسانس علمی اروپا هرگز اتفاق نمی‌افتاد." فرهاد یک لحظه مکث کرد. نیِ آبمیوه تو دهنش خشک شد قرن‌ها؟ اغراق نیست؟ بهزاد ادامه داد: «سارتون آدمیه که بی‌طرفانه تاریخ رو شخم زده. اون میگه ما ایرانی‌ها فقط مترجمِ علم یونان نبودیم، ما تولیدکننده بودیم. حالا نکته جالبش چیه؟ اکثر این نوابغی که اسم برده، همشون در مکتب اسلام رشد کردن. خیلی‌هاشون فقیه و عالم دینی هم بودن. یعنی دین نه تنها مانع نشد، بلکه موتور محرکشون بود. فرهاد کمی توی جایش جابجا شد. این یکی را انتظار نداشت. سعی کرد بحث را عوض کنه: حالا هر چی... گذشته‌ها گذشته. سهراب که دید فضا دارد دوباره رادیواکتیو می‌شود، سریع گفت: فرهاد جان! پرستار گفت سرمت تموم بشه مرخصی. این کمپوت رو بزن تو رگ، بریم که دلم پوسید تو این بوی الکل. فرهاد سریع سرم را نگاه کرد. قطره‌های آخر بود. آخیش... بکن اینو سهراب. بریم. اگه تو نبودی من زیر بارِ منت و فلسفه‌بافیِ این بشر دق می‌کردم. بعضی وقت ها به جای حسرت خوردن برای پنجره‌های همسایه، باید غبارِ روی آینه‌های خودمان را پاک کنیم. تاریخ، راننده‌ی ماهریه که فقط کسایی رو به مقصد می‌رسونه که آدرس مبدأشونو فراموش نکرده باشن. ✍🏻 مهدوی تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
میلاد با سعادت منجی عالم بشریت حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مبارک باد. تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative