مدام جنگ را بالاخره بعد از شش ماه تمام کردم. شماره جنگ پر بود از ناداستان و داستانهای خوب. طعم سه متن از این شماره، برای همیشه زیر زبانم باقی خواهد ماند.
از میان ناداستانها :
_ روایت فاطمه سادات موسوی
_ روایت سلمان باهنر
و از میان داستانها :
_ داستان مجید قیصری
+ افتخار آنکه توی این شماره، با نویسندهای بسیار دوست داشتنی و قدرتمند آشنا شدم و صفحه اول روایتش را برایم امضا کرد. جوهر قلمش طوطیای چشمهام : بانو فاطمه سادات موسوی.
#معرفی_کتاب
شانه به شانه هم راه میرویم. هوا ابری است.
_ محمد! امروز حالت خوب نیست.
_ آره میدونم.
_ عیب نداره. هوا هم بدجوری افسرده است .
_ اوم. ای کاش بارون میبارید. هوا انگار بغض تو گلوش گیر کرده. ای کاش نگه نداره. ای کاش هقهق گریه کنه. وگرنه غمباد میکنه. میدونی نادرخان ابراهیمی چی میگه؟
_ چی میگه؟
_ میگه «گریه چه نعمتیست واقعا! گمان میبرم که اگر خداوند صدهزارگونه خنده میآفرید، اما رسم اشک ریختن را نمیآموخت، قلب، حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمیآورد.»
_ اوهوم. واقعا اگه گریه نبود باید چیکار میکردیم؟ تو چی؟ نمیخوای گریه کنی؟
_نع. نمیتونم.
_ عه اینجوریاس؟ آنچه برای خودت نمیپسندی برای ديگران میپسندی ؟
_ نه جانم. بین من و آسمون فرق وجود داره. آسمون هرسال اشک میریخته؛ انقدر که بعضی وقتا سیل میشده. ولی من...ولی من از بچگی اشک نریختم. همیشه بغض کردم. بغض بیست و اندی سال تو گلومه.
_ عجب. « اگر خدا رسم اشک ریختن را نمیآموخت، قلب، حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمیآورد.» خودت گفتی. از نادرخان. قلب تو پس چجوری هنوز میتپه؟
رو میگردانم سمتش. خیره میشوم توی چشمهاش و لبخند میزنم. بغضم را قورت میدهم. صدای رعد و برق میآید. سر میگردانیم سمت آسمان، چند قطره میافتد روی صورتمان...
#خود_نوشت (خیالپایه)
حدود سه ماه است که منتظر بودم این سفرنامه سروش و احسان اکران بشود.
سروش صحت هميشه میگفت یکی از آرزوهایم این است که با احسان عبدی پور به سفر بروم. اما من میگویم یکی از آرزو هایم این است که همراه با هردوتایشان سفر بروم.
هندوستان ایالت چرک هزار رنگ و آیین است.
هرچه از هند بیشتر میبینم و میشنوم و میخوانم، بیشتر متوجه میشوم که هند چه جای غریبی است، چه جای کشف نشدهای است.
دیدن هند از نظرگاه احسان عبدی پور و سروش صحت میتواند برای شما هم جالب باشد.
#معرفی_مستند
#تاکشو
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
خوب خوب میخوام برم سراغ سریال جدید خالق برکینگ بد. سریال «پلوریبوس» که تا الان سه قسمتش اومده. منت
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبم را با دیدن دو قسمت از پلوریبوس به اتمام رساندم.
اول از همه باید بگویم وقتی که متوجه شدم ژانر فیلم، علمی_تخیلی است، خیلی خورد توی پرم. فاصله گرفتن از رئالیسم برای منِ رئالباز خوشایند نیست. اما باید بگویم از ایده و درونمایهٔ فیلم بسیار مشعوف شدم. فیلم کاملا ایدئولوژیک است .
فرض کنید توی دنیا همه انسانها، به صورت مکانیکی و غیر ارادی خوب و خوشحال باشند و تمامی اصول اخلاقی را رعایت کنند. آیا این مدینهفاضله شدن جهان، ارزشی دارد؟ آیا توی چنین جامعهای خوبی و اساسا خوشحال بودن، معنا و مفهومی پیدا میکند ؟ فرق چنین موجوداتی با ربات و یا حتی سنگ و کلوخ چیست؟
آیا این «اختیار» نیست که با تمامی تالیفاسدهایش به ما انسانیت بخشیده؟ شما کدام را انتخاب میکنید؟
شغل کارول، شخصیت اصلی فیلم، نویسندگی داستان و رمان است. اینجا جمله جالبی به مخاطبش میگوید. به دختر میگوید اگر تو هم مثل بقیه انسانها بی اراده بشوی، دیگر شخصیت منحصر به فردی نخواهی داشت. ویژگیهای شخصیتی تو از بین میرود. دیگر جهان تو، جهانی خاص نخواهد بود.
وقتی کاراکتر خاص نباشد، ماجرا هم نخواهد داشت. و وقتی که ماجرا نداشته باشد، پس چگونه نام خودش را میگذارد انسان ؟
#معرفی_فیلم
آره! بعضی وقتها اینجوری میشه...
_وقتی تنها هستم، نه / احمد محمود
#بریده_کتاب
Nasser Alqatami072 (2).mp3
زمان:
حجم:
3.6M
قطعا با وجود اسلام صبحی، سراغ ناصر القطامی نمیرم اما این قطعه قطامی به دلم نشست. البته که سوره جن کلا آرامشبخشه ولی خوب... :)
#موسیقی
فیلم نت رو باز کنی و با این پوستر مواجه بشی 😍😍
آقا به به! به به! به و به و به به! 😍
بیا که خیلی چشم انتظار بودیم عزیززز جاااان🤤
اميدوارم هومن سیدی این سریال رو همچنان تو اوج ادامه داده باشه.
اگه با همون دست فرمون ادامه داده باشه قطعا یکی از بهترین سریالهای تاریخ سینمای ایران خواهد بود .
وقتشه اون روی هایزنبرگی داوود اشرف رو ببینیم .
#معرفی_فیلم
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
دعوت نامه
خواندن نامههای عاشقانه از نویسندگان بزرگ، برای من حس خوردن گوجهسبز یا همان آلوچهٔ درشت و تُردی را دارد که نمک زدهام و با یک خِرِچ نصفش را انداختهام گوشهی لپ. خنکی و ترشی و شوریاش باهم قاطی میشود و ترشح آب دهان است که انگار وصل شده به کارون و جیحون. تمامی ندارد که. همینطور شره میکند توی دهان. آنقدر آرام میجوم و مک میزنم که دندان هایم گس بشوند. سر انگشتهای نمکی شدهام را هم با ملچملوچ مک میزنم.
دقیقا وقتی نامه عاشقانه میخوانم روحم اینطور به خرچخرچ و ملچملوچ میافتد و بزاق ترشح میکند.
از نامههای شاملو به آیدا بگیرید تا دکتر شریعتی به فاطمه و جبران خلیلجبران به می زیاده را خواندهام و هربار به نسبت کیفور شدهام. چون نامههای عاشقانه، عبارات و احساسات خالصی هستند که از پسِ پستوی وجود نویسنده روح میگیرند. تهِ تهنشینهای وجودش. همانجا که هرچقدر، هم بزنید، بالا نمیآید. همان نقطهای که نویسنده تمام تمرکز و هستی و علاقهاش را میگذارد پای کلمات تا ته میزان محبتش را به محبوبش نشان بدهد. پس سعی میکند کلمات و جملاتی را انتخاب کند که ساعتها روی آنها، فکر شده باشد.
حالا ما میخواهیم برویم سراغ نادر ابراهیمی. ابرمردی که در عصر برهوت ما افسانه است. مردی که همهٔ شعارهای آرمانگرایانه و ایدهآلگرایانهاش را زندگی کرده. مردی که خودش و زیستش افسانهگون باشد، آثارش هم دست کمی از آن نخواهد داشت.
ما میخواهیم باهم، دور کوهی از گوجهسبزهای ترد و ترشی جمع بشویم که نادرخان خودش چیده و شسته و برایمان نمک زده.
توی این بزم میخواهیم صدای ملچملوچ همدیگر را بشنویم. میخواهیم وقتی سر انگشتهایمان نمکی میشود، بیهیچ احساس خجالت و شرمی تک به تکش را با صدای بلند مک بزنیم و ملچملوچ کنیم. میخواهیم وقتی ترشی و شوری گوجهسبزها، توی دهانمان کارون و جیحون راه انداخت و صورتهایمان را مچاله کرد، پیش هم باشیم. میخواهیم وقتی دندانهایمان از شدت ترشی و شوری گس شد، کنار هم باشیم. و بالاخره میخواهیم باهم دست بگذاریم زیر چانه و تهنشینهای وجود نادرخان را بخوانیم.
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
دعوت نامه خواندن نامههای عاشقانه از نویسندگان بزرگ، برای من حس خوردن گوجهسبز یا همان آلوچهٔ درشت
إن شاء الله از شنبه هفته آینده، کتاب «چهل نامه کوتاه به همسرم» در گروه نادرخوانی شروع به جمعخوانی میشود.
همراهی کردن، شرط عضویت نیست. شمایی که فرصت خواندن کتاب را ندارید هم میتوانید توی اتمسفر نادرخوانان تنفس کنید.
لینک گروه نادرخوانی :
https://eitaa.com/joinchat/1705641001C2d60bc5815