eitaa logo
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
146 دنبال‌کننده
303 عکس
88 ویدیو
0 فایل
جایی برای برون‌ریزی کلمات و تراوشاتِ تافته از وجودی ناآرام❣ دوست‌دار قلم و کلمه 🖋️ اینجا می‌شنوم : @mirzaiiyi آدرس کانال بله : https://ble.ir/Taranomat ناشناس :https://daigo.ir/secret/6937333258
مشاهده در ایتا
دانلود
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
🪴 ما را به جبــر هم که شده ســربه‌راه کن خیــــــــــری ندیده‌ایم از این اختیــــــــــارها #همین
جالبه که موضوع آخرین رشحه از رشحاتی که ذهنم پس داده و یادداشتش کرده بودم، با این پست خانم افضلی یکیه؛ گرچه در جهتی کاملا متفاوت...
هرکسی را که از جلویم رد می‌شد ورانداز می‌کردم. از سمت چپ که می‌آمد، چشم‌هام را میکروسکوپ می‌کردم توی بند‌بند بدنش تا وقتی که از سمت راستم محو بشود و دیگر توی دیدرسم نباشد. از اندر مصائب شیرین نویسندگی این است که امروز ظهر توی میدان مطهری قرار بود نیم ساعت متتظر بابا بمانم. نشستم روی نیمکت بتنی ایستگاه. مردم از جلویم رد می‌شدند. خیابان پر بود از صدای بوق ماشین‌ها و پیس‌پیس‌ اتوبوس‌ها. با خودم گفتم به! کلی آدم، با کلی تیپ‌ مختلف و متنوع. وقت آن است همه را با دقت نگاه کنم. همان تمرین زیبایی که توی دوره خلاق با نام «رفتن و گشتن و دیدن» انجام می‌دادیم. هرکسی را که از جلویم رد می‌شد ورانداز می‌کردم. از سمت چپ که می‌آمد، چشم‌هام را میکروسکوپ می‌کردم توی بند‌بند وجودش تا وقتی که از سمت راستم محو بشود و دیگر توی دیدرسم نباشد. از نوع راه رفتن مردم بگیرید تا مدل مو، فرم دماغ و لب، چال گونه و چونه، پیراهن، حجم بدن، شلوار، کفش‌ها، و لحن و گفتارشان موقع صحبت با دیگران. یک مرد پنجاه‌و‌پنج یا شصت ساله از سمت چپ آمد. میکروسکوپ انداختم روی سرش و آمدم پایین. از کلاه‌آفتابی سفید، پوست سرخ و سفیدش، ته‌ریش زبر و سوزن‌سوزنی‌ اش گرفتم تا پیراهن کرمی‌‌ که تا پایین خشتک آمده بود. رسیدم به شلوار‌پارچه‌ای مشکیِ گشاد و کهنه‌اش، پلاستیک سفید بزرگی که توی دستش بود و پای لخت بی‌جورابش که توی دمپایی کهنه‌ لق می‌خورد . همه را گرفتم. اگر کمی آرام‌تر قدم می‌زد، یکبار دیگر هم وراندازش می‌کردم. داشتم به مدل لق خوردن دمپایی نگاه می‌کردم که یکهو مرد ایستاد. سر بلند کردم سمت صورتش و دیدم خیره شده به من. دست راستش را که با‌ آن، پلاستیک نگه داشته بود، بالا آورد : «به‌خدا پلاستیکه». که یعنی دنبال چه می‌گردی؟ مرد متوجه نگاهم شده بود. حتما آن لحظه که چشم‌هام آمده بود حوالی شلوار و پلاستیکش، متوجه شده بود. تعجب کرده بود که کسی این‌قدر با دقت به پلاستیکش نگاه می‌کند. بهتم برد، ترسیدم، ضربانم تند شد. می‌خواستم بهش بگویم : از بایسته‌های نویسندگی توجه به جزئیات است؛ استاد جوان هم گفته به تک‌تک جزئیات ظاهر آدم‌ها با دقت توجه کنید. اما پیرمرد که در جریان این‌چیزها نبود. خنده‌ام گرفته بود. حرفم را همراه آب دهانم قورت دادم، با لبخند گفتم : «من که کاری ندارم بهتون.» مرد به راهش ادامه داد. دو قدم برداشت و دوباره سرچرخاند سمت من : «پلاستیکه.» من که حالا دیگر می‌خواستم قهقهه بزنم ، خنده را توی گلو خفه کردم و بازهم گفتم : «آقا من کاری تون ندارم به‌خدا.». پیرمرد حرکت کرد اما این بار پشت به من گفت : «پلاستیکه.» من هم سر انداختم پایین و فقط خندیدم. دست گذاشتم روی پیشانی و آنقدر خندیدم که اشک از چشم‌هام آمد.
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
سریال 62 قسمتی «برکینگ بد» ، پر امتیاز ترین سریال تاریخ! سریال در مورد مردی به نام والتر وایت است؛
خوب خوب میخوام برم سراغ سریال جدید خالق برکینگ بد. سریال «پلوریبوس» که تا الان سه قسمتش اومده. منتظر بودم دوبله‌ش بیاد بشینم ببینم. خوشبختانه دو قسمت اولش دوبله شد؛ بریم ببینیم چطوریه :)
مدام جنگ را بالاخره بعد از شش ماه تمام کردم. شماره جنگ پر بود از ناداستان و داستان‌های خوب. طعم سه متن از این شماره، برای همیشه زیر زبانم باقی خواهد ماند. از میان ناداستان‌ها : _ روایت فاطمه سادات موسوی _ روایت سلمان باهنر و از میان داستان‌ها : _ داستان مجید قیصری + افتخار آنکه توی این شماره، با نویسنده‌ای بسیار دوست داشتنی و قدرتمند آشنا شدم و صفحه اول روایتش را برایم امضا کرد. جوهر قلمش طوطیای چشم‌هام : بانو فاطمه سادات موسوی.
شانه به شانه هم راه می‌رویم. هوا ابری‌ است. _ محمد! امروز حالت خوب نیست. _ آره می‌دونم. _ عیب نداره. هوا هم بدجوری افسرده است . _ اوم. ای کاش بارون می‌بارید. هوا انگار بغض تو گلوش گیر کرده. ای کاش نگه نداره. ای کاش هق‌هق گریه کنه. وگرنه غمباد می‌کنه. می‌دونی نادرخان ابراهیمی چی میگه؟ _ چی میگه؟ _ میگه «گریه چه نعمتی‌ست واقعا! گمان می‌برم که اگر خداوند صدهزارگونه خنده می‌آفرید، اما رسم اشک ریختن را نمی‌آموخت، قلب، حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمی‌آورد.» _ اوهوم. واقعا اگه گریه نبود باید چیکار می‌کردیم؟ تو چی؟ نمی‌خوای گریه کنی؟ _نع. نمی‌تونم. _ عه اینجوریاس؟ آنچه برای خودت نمی‌پسندی برای ديگران می‌پسندی ؟ _ نه جانم. بین من و آسمون فرق وجود داره. آسمون هرسال اشک می‌ریخته؛ انقدر که بعضی وقتا سیل می‌شده. ولی من...ولی من از بچگی اشک نریختم. همیشه بغض کردم. بغض بیست و اندی سال تو گلومه. _ عجب. « اگر خدا رسم اشک ریختن را نمی‌آموخت، قلب، حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمی‌آورد.» خودت گفتی. از نادرخان. قلب تو پس چجوری هنوز می‌تپه؟ رو می‌گردانم سمت‌ش. خیره می‌شوم توی چشم‌هاش و لبخند می‌زنم. بغضم را قورت می‌دهم. صدای رعد و برق می‌آید. سر می‌گردانیم سمت آسمان، چند قطره می‌افتد روی صورت‌مان... (خیال‌پایه)
حدود سه ماه است که منتظر بودم این سفرنامه سروش و احسان اکران بشود. سروش صحت هميشه می‌گفت یکی از آرزوهایم این است که با احسان عبدی پور به سفر بروم. اما من می‌گویم یکی از آرزو هایم این است که همراه با هردوتایشان سفر بروم. هندوستان ایالت چرک هزار رنگ و آیین است. هرچه از هند بیشتر می‌بینم و می‌شنوم و می‌خوانم، بیشتر متوجه می‌شوم که هند چه جای غریبی است، چه جای کشف نشده‌ای است. دیدن هند از نظرگاه احسان عبدی پور و سروش صحت می‌تواند برای شما هم جالب باشد.
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
خوب خوب میخوام برم سراغ سریال جدید خالق برکینگ بد. سریال «پلوریبوس» که تا الان سه قسمتش اومده. منت
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبم را با دیدن دو قسمت از پلوریبوس به اتمام رساندم. اول از همه باید بگویم وقتی که متوجه شدم ژانر فیلم، علمی_تخیلی است، خیلی خورد توی پرم. فاصله گرفتن از رئالیسم برای منِ رئال‌باز خوشایند نیست. اما باید بگویم از ایده و درونمایهٔ فیلم بسیار مشعوف شدم. فیلم کاملا ایدئولوژیک است . فرض کنید توی دنیا همه انسان‌ها، به صورت مکانیکی و غیر ارادی خوب و خوشحال باشند و تمامی اصول اخلاقی را رعایت کنند. آیا این مدینه‌فاضله شدن جهان، ارزشی دارد؟ آیا توی چنین جامعه‌ای خوبی و اساسا خوشحال بودن، معنا و مفهومی پیدا می‌کند ؟ فرق چنین موجوداتی با ربات و یا حتی سنگ و کلوخ چیست؟ آیا این «اختیار» نیست که با تمامی تالی‌فاسد‌هایش به ما انسانیت بخشیده؟ شما کدام را انتخاب می‌کنید؟ شغل کارول، شخصیت اصلی فیلم، نویسندگی داستان و رمان است. اینجا جمله جالبی به مخاطبش می‌گوید. به دختر می‌گوید اگر تو هم مثل بقیه انسان‌ها بی اراده بشوی، دیگر شخصیت منحصر به فردی نخواهی داشت. ویژگی‌های شخصیتی تو از بین می‌رود. دیگر جهان تو، جهانی خاص نخواهد بود. وقتی کاراکتر خاص نباشد، ماجرا هم نخواهد داشت. و وقتی که ماجرا نداشته باشد، پس چگونه نام خودش را می‌گذارد انسان ؟
آره! بعضی وقت‌ها اینجوری می‌شه... _وقتی تنها هستم، نه / احمد محمود
Nasser Alqatami072 (2).mp3
زمان: حجم: 3.6M
قطعا با وجود اسلام صبحی، سراغ ناصر القطامی نمی‌رم اما این قطعه‌ قطامی به دلم نشست. البته که سوره جن کلا آرامش‌بخشه ولی خوب... :)
فیلم نت رو باز کنی و با این پوستر مواجه بشی 😍😍 آقا به به! به به! به و به و به به! 😍 بیا که خیلی چشم انتظار بودیم عزیززز جاااان🤤 اميدوارم هومن سیدی این سریال رو همچنان تو اوج ادامه داده باشه. اگه با همون دست فرمون ادامه داده باشه قطعا یکی از بهترین سریالهای تاریخ سینمای ایران خواهد بود . وقتشه اون روی هایزنبرگی داوود اشرف رو ببینیم .