آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
مرا پس از مرگ، خاکستر کن. آری، از من ققنوس بر نمیخیزد امّا مرا به دست باد بسپار. به دست همان بادی که موهایت را چون تارهای سازی مینواخت. پس از مرگ خاکسترم کن، پای درختی بریز، نیمی از آن را به دست باد بده. من نمیمیرم، من، درخت خواهم شد. درخت خواهم شد، قامت بلند خواهم کرد، سپس ارّهارّهام کن، ز من کاغذی بساز، نامهای بنویس و بوسهای بکار. گر باب میل نبود، سازی بساز و بگذار از تو بگویم، از عشق و گلودردِ ناشی از بغض. گر باز باب میل نبود، سیبهای سرخِ خوندلشدهام را بچین.
مرا به دستِ باد بفرست. ماسکت را بزن، شاید به ملاقاتت آمدم. ماسکت را بزن که همیشه، رسمِ معشوق فاصله گرفتن و چشم چرخاندن از عاشق بودهاست.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتی اگر ماهی بودی، مرا فراموش میکردی؟ عشق مرا از یادت، پاک میکردی؟ بوسههایت را بین جلبکها، جا میگذاشتی؟ خندیدم و گفتم مگر ماهی، فراموشیِ دریا توانش باشد؟ مگر ماهی بیآب، زنده میماند؟ گفتم و از دریا به آکواریوم رسیدم. گفتم و تو، مرا، در تُنگی فیروزهای، سر سفرهی عیدت گذاشتی. گفتم و مرا جا گذاشتی، سر سفرهی عید، بین سوسنها و آیینهها. رفتی. چون خوب میدانستی ماهی بیدریا میمیرد.
بعد از مرگ، بوی دریا میدهم؛ تو امّا خیال میکنی بوی عید است. کاش میفهمیدی آکواریومو تُنگ و هفتتا سین که منتهی بود به سرسبزی بهار، هرچقدر هم زیبا باشد، قبرِ کوچکیست برای یک ماهیِ عاشق. ماهیِ عاشقِ دریا.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
بهگمانم، بیاعتنایی فعلِ تو بود. چندبار به تو گفتم از دردِ ندیدن؟ من هم ندیدم. من هم ندیدم بیاعتنایی تو را. چون درد داشت، درد داشت و احساس میکردم شیشههای شکسته را در گلویم فرو میکنی. البت میگویند اسمش بغض است، امّا_امّا من خون را میبینم که در چشمانم، ناشی از زخم بغضها، جمع میشود. من هم چَشم بستم و گفتم ندیدهای. امّا بیاعتنا، از کنارِ درد نمیگذرد؛ آن را میبیند و راهش را کج میکند. راهش را کج میکند تا شیشههای شکستهات در اقدامش نرود. سپس گر از او چرایی بخواهی، شفافیتِ شیشه را پای ندیدن میزند. گاهی بیاعتنایی از نفرت دردناکتر است؛ نفرت دستکم تو را دیده است. کاش از من متنفر بودی امّا چنین، تلاشم را برای آفریدن رنگینکمان، نادیده نمیگرفتی.
بیاعتنا، کسیست که صدای شکستنِ تو را میشنود و فقط پنجره را میبندد. بیاعتنا تویی و کور منم.
آهوها باز میگَردند.
بچهها جدی من خیلی دوستتون دارم، اینطوری با من ناملایم تا نکنید توی ناشناس. تا صبح فکر میکنم نکنه
من محبتهاتون توی ناشناس رو چیدم و توی قلبم کاشتم، من محبتهاتون رو مرهم کردم و رو زخمم گذاشتم. متأسفم که اونقدر وقت و رمق پاسخ دادن ندارم، و همچنین کلماتم کمارزش و ناتوانند؛ امّا ستارهها رو براتون میچینم و بین موهاتون میذارم عزیزهای من، دستامو گره میکنم سمت شمع میگیرم و نور میفرستم براتون. تک به تک حروفتون رو بوسیدم. اینجا برای من واقعاً ارزشمنده، و میدونم هیچجا آهوهای محبتی چون شما وجود نخواهد داشت. اگه اینجا پرید بدونید خیلی دوستتون دارم و نور چشمهای این دنیای تیرهاید.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
برای ققنوس.
بیا ای ابتهاج، بیا و قدم بگذار در این خاکسترها. در این خاکهایی که حال، تنهی قطع شدهی درختان را سفت در آغوش کشیدهاند. بیا و ببین چگونه آسمان آبی را به دستِ دودها سپردهاند، بیا و ببین چگونه گرد و غُبار روی اسمِ قبور سایه افکنده است. ایابتهاج، ببین که چه ارغوانهایی کشتهاند. اینجا بوی رویا میدهد، بوی رویاهای نمدارِ مردهای که حتی جنازهشان را به سردخانه نرساندهاند.
ارغوانها کشتهاند ای ابتهاج، ارغوانها کشتهاند و به تماشا نیامدهاند، به کشتن آمدهاند.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
گورستان مهآلود، در میان قبور که راه میرویم، خاکها را نمدار مییابم. اینان از اشکانِ بهجا مانده از جسم، چنین نمدارند؟ روی اسمی دست کشیدی. رویا. متولد ۱۳۸۷. زانو زدم، سر انگشتانم روی حرف «ر» پایین آمدند و به ۸ رسیدند. گفتم این شوخی نیست؟ گفتی اسمش را میگویی یا خاکهای نمدار گورستان را؟ گفتم این را میجویم که تنها یک اسم کنار این اسامی میبینم.
چون با هرکدامِ اینان، زندگانی مردند که هنوز بر خاک آرامگاه رویاها اشک میریزند، و چنین است که اینجا بوی خاکِ اشکخورده میدهد. گورستان، شهرِ مردهها نیست؛ شهرِ زندگانیهاییست که مردهها با خود بردهاند.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
تکانم داد، محکّم. خشمگین. بیدار شو! بیدار شو دیگر! باز خوابزده شدی؟ چشمانم را رویش کشیدم، رنگش پریده بود و در لبهی پشتبام دستم را محکم فشار میداد، چند قدم عقبم کشید. تلوتلو خوردم، «باز خوابزده شدی؟» پلک زدم، یکبار، دوبار، پنجبار. «چی؟»
«گفتم شب-خوا-شب-خوابزده شدی دوباره؟ محض رضای خدا! چرا هر سری میایی رو پشتبوم؟»
کلمات در گوشم پیکسلی میشوند و جیغ میکشند، جیغی به بلندیِ سکوتِ شب. شبزده. «ش-شبزده شدم؟»
آهی کشید و مرا سمت پلهها کشید، «چی میگی. خوابزده، شبزده چیه دیگه؟» شب در نگاهم تار شد، امّا همراهم از پلهها پایین میآمد. از قابِ نگاهم بیرون دوید و امّا در قلبم خزید.
دستم را بیرون کشیدم، «من خوبم، فقط شبزدهام.» شب مرا کتک زده. هیس، هیس. حرف نزن. تاریکی بیشتر به درونم خزید، سرد بود، چون سایهای که از نور جا افتاده باشد و به پاهایت چسبیده، قدم به قدم راه بیاید.
من را شب کتک زده. محکم، با خاطراتِ تو، در عمق سکوت خود خندهای را حفظ کرده و بین ستارهها پوشانده. ترکهاش را از درختِ خاطر تو ساخته. من شبزدهام؛ شب دست از سرم برنمیدارد، چون تو را خوب بلد است.
از پلهها بالا میدوم، لبهی پشتبام، چون خوابزدهای که شبزده باشد. زیر ستارهها داد میزنم؛ صبح بالا میآید، امّا کبودیهای شب از تن من نمیرود. تو نمیروی!
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
قهوه را روی میز هل دادم، «خب؟ این هم قهوهی تلخ.» دست زیر چانه زد، به انعکاس چشمانش خسره د که قهوه، نشانیاش را میداد. «تلخه؟» خندیدم، چشمانش روشن بود، همرنگ بلوطی که در دستان سنجاب، تا انتهای خوشبختی برده شود، «تلخِ تلخه. برام عجیبه که تلخ میخوری، انقدر زیاد تلخ! درحالی که چشمات، همرنگ بلوطه و شیرینه.»
بیحوصله جرعهای نوشید و دو چَشمش، از آنسوی لیوان روحم را بههم ریخت. «من چشمام قهوهای سوختهست، مثل درختی که آتیشش زده باشن. امّا تو چی؟ همرنگ نهالی هستی که تازه به آسمون رسیده.» لیوان با اقی آرام فنجان را بوسید، و او به صندلی تکیه زد. «اینا تأثیر نداره، فقط با چشمای تو خواب از سرم میپره.»
چشمانم را بستم، اعراض کرد: «چه کار میکنی؟» به میز تکیه زدم، «بخواب، خستهای و بلوط هم به خونه میرسه، سنجاب. بعد هم، منظورت اینه من تلخم؟»
«تو قهوهای و من در تمنای بیداری.» سپس گفت تمام شیرینیهای بلوط بروند به جهنم! تلخی قهوهاست که بیدار میکند. گفتم من تلخم، تلخ چون قهوهی قاجار. برای همین مرا دوست داری؟ چون قهوه همرنگ چشمانم است؟
«نه، برای همین قهوه رو دوست دارم.»
«همه تلخی رو بهونه کردن تا برن، تو هم بری ناراحت نمیشم.»
من تلخم. صراحتاً این را نگفتم، چون هنوز برایم درد داشت.با سرِ انگشتانم لبهی چوبِ میز را لمس کردم. «گفتم که، تو قهوهای و من در تمنای بیداریام، چرا باید برم؟» چشمانم را باز کردم،
خواب بود.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
خودکار بیک آبیام را بین انگشتان کبودم چرخاندم، گفته بودی دیدهای بنفشِ کبودی غروب، چه به رنگِ آبی کبودیهای تو میآید؟ چه میدانستم میخواهی اینطور انگشتانم را کبود کنی؟ به شکلی که مجبور میشوم با این رنگ آبی، دفترم را کبود کنم. رنگ آبی را دپست داشتی و من خودکارها را، چون کبودی را کلمه میکردند.
تو را کلمه میکردند.
یکبار، دوبار، سهبار. کلمهات میکردند و انگشتانم از نوشتن رنگِ غروب میگرفت. انگشتانم را بالا آوردم، کبود نبود. نه. همهی اینها توّهم بود. توهم ناشی از بغضِ دردی به ظاهر بیدرد. خودکار را روی کاغذ کوفتم و او را کبود کردم.
آخر خورشید گر نباشد، صورت آسمان از غروب کبود نخواهد شد.
پس کاغذ را کبود میکنم. خورشید که رفت، غروب تمام شد؛ من اما هنوز کبود مینویسم.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
صبر کن، کلماتت را بکار. دستهدسته. آبشان خواهم داد، قد خواهد گرفت.مگر نیست که آدمی از خاک است؟ بگذار خاکِ من پر از خاطرِ تو شود. قد بگیرند به چشمانم و چیزی نبینم، جز تو. آن روز این را گفتم.
احمق بودم و حماقت هنگامی که مرا میدید، میخندید. من چه میدانستم روزی با سر به دیوارهای بتنی خواهم خورد؟ آن هم چون خاطر تو جلپی چَشمانم را گرفته؟ در میان درختانت گم شدم، گمشدگیای بود دلپذیر. گمشدگی که کوری در پی داشت. دوستش داشتم. امّا یک_دهبار به دیوار خوردم. باید میدیدم دیگر!
میشد اینطور؟ تو راضی بودی من خونیمالی شوم و کور؟ پس از جادی چجونگی دیدن را پرسیدم.
او_او گفت باید از شاخهای یکی از همینان تبر بسازم. از درخت خلطر تو تبر بسازم. بیمیل شدم، اما داشتم از خونریزی شکستکی سرم میمردم.
تبر را ساختم.
و ناگه، فهمیدم چقدر تبر بودن برازندهتر از ذرخت بودن است، برای خاطرات تو.
چند درختی را زدم، نگاهم باز شد.
تبرها را دیدم.
تبرها را من ساختم؟!
نه، تو ساخته بودی.
تبرها را من نساخته بودم؛ تو سالها پیش ساخته بودیشان، من فقط دستهشان را گرفته بودم. هر خاطرهای که کاشتی، تیغهای داشت که من دیر دیده بودمش. چون کور بودم.
سحر، نه شب است و نه صبح؛ جاییست میانِ رفتنِ تاریکی و رسیدنِ روشنایی. آنروز خندیدی و گفتی ما، نقطهٔ آشتیِ صبح و شبیم. لحظهای که لبهای کبود شب لبهای گرمو روشنِ صبح را میبوسد. حالا هر روز سحر میآمد؛ امّا نمیدانم صبح بود یا جادویی که هنوز از سرم نپریده بود. چون من در سحرها گیر میکردم.
چون سحر، سِحرِ هنگام وداع شب و روز بود. شاید هم... سنگینیِ سرِ شب، به وقت بوسیدن روز، و سقوطش به زیر کوهها.
هرچه بود، هنگامهی رسیدن نبود. مقدمهٔ رفتن بود. لحظهای بود که یکی میرفت و دیگری هنوز خیال میکرد میرسد.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
آنروز گفتم آری، ستارهها دورند؛ امّا مگر هر چیزی که دور است، دستنیافتنیست؟ برای بعضیها چیزها، تنها باید در تاریکی منتظر بمانی. بعضیروزها، هنگامی که تاریکی تو را در آغوش میکشد، متوجهی نورها خواهی شد.
سپس در لبهی کوهی خواهی نشست، و سقوط تککتکشان را خواهی دید.
روزی تاریکی جامهٔ من خواهد شد و ستارگان سقوط خواهند کرد ؟