eitaa logo
ابرار
231 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.3هزار ویدیو
12 فایل
╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا #ابرار @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯ ارتباط با مدیر کانال: https://eitaa.com/AhmadRezaMoshiry
مشاهده در ایتا
دانلود
❄️❄️❄️ ❄️❄️ ﴾﷽﴿ ❄️ ڪترے را پر از آب میڪند:فڪر ڪنم نیم ساعت یہ ساعت دیگہ بیان،هادے ام ڪم ڪم پیداش میشہ. گویے منظورم را فهمید،بہ سمتم مے آید:میخواے برو بالا تا آب جوش میاد لباساتو تو اتاق هادے عوض ڪن‌. میخواهم دهانم باز ڪنم ڪہ با خندہ میگوید:منڪہ هادے یا مهدے نیستم! لبخند خجولے میزنم و بلند میشوم،با انگشت اشارہ بہ طبقہ ے بالا اشارہ میڪنم:پس برم بالا چادر و روسرے مو بذارم اشڪالے ندارہ؟ _نہ عزیزم برو! چادرم را در دست میفشارم و آرام از روے پلہ هاے شیشہ اے بالا میروم،مقابل در اتاق هادے مے ایستم. جایے ڪہ هادے در آن بیشتر نفس میڪشد،آب دهانم را فرو میدهم و دستگیرہ ے در را بہ سمت پایین میڪشم؛در باز میشود. نگاهم را دور تا دور اتاق مے چرخانم،همہ چیز مرتب و با نظم است مثل دفعات قبل! بوے عطر خنڪے در فضا پیچیدہ،چادرم را روے تخت میگذارم. میخواهم روسرے ام را دربیاورم ڪہ نگاهم بہ دفترِ روے میز تحریر مے افتد،بحس ڪنجڪاوے ام گُل میڪند! نگاهے بہ راهرو مے اندازم و در را میبندم،فقط میخواهم ببینم چیزے راجع بہ من نوشتہ یا نہ! بہ سمت میز میروم،دفتر را باز میڪنم و ورق میزنم،بہ تاریخ رور محرمیت میرسم. یڪ جملہ نوشته: "مجبور شدم تسلیم بشم هم بخاطرہ خودم و اعزام دوبارہ م هم بخاطرہ درس خوندن اون دختر!" صفحات را ورق میزنم جز تڪ بیت و گاها تڪ جملہ چیزے نیست. چند صفحہ ڪہ ورق میزنم میبینم تعدادے از صفحات ڪندہ شدہ! متعجب نگاہ میڪنم،دوبارہ از اول ورق میزنم،نہ چند صفحہ نیست! درست از تاریخ هفتہ ے دوم محرمیت مان تا بہ امروز! آرام میگویم:یعنے چے؟! زیر میز را نگاہ میڪنم،خبرے از برگہ نیست،حتما چیزهاے مهم نوشتہ بودہ ڪہ آن برگہ ها را ڪندہ! قلبم آرام و قرار ندارد،ممڪن است راجع بہ من چیزے نوشتہ باشد؟! یا مثلِ من درگیر این حس عجیب و شیرین شدہ باشد؟! با دقت زیر میز را نگاہ میڪنم،خبرے از سطل زبالہ نیست. دفتر را میبندم و مرتب سرجایش میگذارم،بہ سمت ڪتابخانہ میروم. بہ ڪتاب ها ڪہ نگاہ میڪنم آہ از نهادم بلند میشود،گشتن این همہ ڪتاب ڪم ڪم دو سہ ساعت زمان میبرد! زیر لب با حرص میگویم:مرموز نم پس نمیدہ! ناامید ڪتابخانہ را نگاہ میڪنم و لا بہ لاے چندتا از ڪتاب ها را میگردم هیچ خبرے نیست! بے اختیار زیر تخت را نگاہ میڪنم،روے زمین دراز میڪشم و زیر تخت را دید میزنم! جز ساڪ مشڪے هادے چیزے نیست،مے نشینم؛شاید داخل ساڪش گذاشتہ باشد! نگران بہ در چشم میدوزم،زیر لب میگویم:اگہ ڪسے بیاد تو چے؟! ولے مثل همیشہ حس ڪنجڪاوے ام پیروز میدان میشود! ساڪ را آرام بیرون میڪشم،باز پشیمان میشوم! میخواهم ساڪ را سر جایش برگردانم ڪہ قلبم میگوید:"حقتہ بدونے اون چہ حسے نسبت بهت دارہ!" چشمانم را میبندم و زیپ ساڪ را میڪشم،زیپ را ڪہ تا آخر میڪشم چشمانم را باز میڪنم. داخل ساڪ را خوب میگردم،جز چند دست لباس و لباس نظامے اش چیزے نیست! دوبارہ خوب بررسے میڪنم خبرے نیست! نگاهم روے لباس نظامے اش متوقف میشود،پیراهنش را بیرون میڪشم و مثل ڪسے ڪہ چیز عجیب و غریبے پیدا ڪردہ گیج و متفڪر نگاهش میڪنم. پیراهن را روے زمین دراز میڪنم و رویش دست میڪشم،حس عجیبے وجودم را فرا میگیرد! حسے از جنس آسمان... حسے از جنس بال و پرِ هادے بودن... لبخند میزنم،میشود هربار من این لباس را برایش بشویم،اتو ڪنم و سپس تنش؟! هادے در این لباس خواستنے تر میشود...دستم را روے آستین سمت چپ پیراهن میڪشم. روے نشانِ پرچم سہ رنگ ڪشورم،سپس آستین راستش. نشانے ڪہ مُزین بہ نام علے اڪبر (ع) است،دستم روے پیراهن لیز میخورد و روے جملہ ے لبیڪ یا زینب ڪہ سمت چپ پیراهن نقش بستہ متوقف میشود! انگشت اشارہ ام را رویش میڪشم و بے اختیار مے بوسمش! زمزمہ میڪنم:ڪلنا عباسڪ یا زینب! پیراهن را با دستانم مقابل صورتم میگیرم:یعنے منم میتونم مثل یاس باشم؟! جملہ ام ڪہ تمام میشود چند تقہ بہ در میخورد،رنگ از رخم مے پرد! سریع بلند میشوم،بہ زور میگویم:ڪے...ڪیہ؟! صداے هادے مے آید:منم! ... نویسنده این متن👆🏻: 👉🏻 ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
❄️❄️❄️ ❄️❄️ ﴾﷽﴿ ❄️ نفسم بالا نمے آید،نگاهم روے ساڪ و لباس هاے پخش شدہ ڪنارش مے افتد! لبانم را چند بار باز و بستہ میڪنم اما نمیتوانم چیزے بگویم،لبم را بہ دندان میگیرم و زمزمہ میڪنم:حالا چہ غلطے ڪنم؟! میخواهم بهانہ اے بیاورم تا هادے وارد اتاق نشود ڪہ دستگیرہ ے در تڪان میخورد و در باز میشود. آب دهانم را با شدت فرو میدهم،هادے سر بہ زیر وارد میشود. همانطور ڪہ ڪت ڪرم رنگش را در مے آورد سرش را بلند میڪند. میخواهد دهان باز ڪند ڪہ نگاهش بہ پیراهن لباس نظامے اش ڪہ تقریبا بغلش ڪردہ ام میخورد! دست هایم مے لرزند،نمیتوانم چیزے بگویم،چشمانش روے ساڪ و لباس هاے بہ هم ریختہ مے لغزند. متعجب نگاهم میڪند،سرم را پایین مے اندازم و پیراهن را چنگ! منتظرم فریاد بڪشد،اما یڪے دو دقیقہ میگذرد و چیزے نمیگوید! با ترس و لرز پیراهن را روے تخت میگذارم و لب میزنم:من...من... با حرص میگوید:فقط داشتے از اینجا رد میشدے! بغض گلویم را میگیرد،بہ زور میگویم:عذر میخوام! سیاهے چشمانش آرام و قرار ندارند،باز شدہ هادے روزهاے اول! سریع چادرم را برمیدارم و تقریبا بہ سمت در میدوم ڪہ هادے مقابلم مے ایستد! سرم را تا آخر پایین مے اندازم و چادرم را در بغل میفشارم. صدایش دو رگہ است:تو ڪہ نمیخواے بزنے زیر قول و قرارمون؟! متعجب سر بلند میڪنم،مردمڪ هاے چشمانم از خیرہ شدن بہ چشمانش فرار میڪنند. متعجب مے پرسم:ڪدوم قرار؟! سرش را ڪمے خم میڪند تا نزدیڪ صورتم برسد،فاصلہ ے صورت هایمان سہ چهار سانت میشود‌. بہ چشمانم خیرہ میشود و زمزمہ میڪند:تو خواستگارے چہ قرارے گذاشتیم؟! تازہ یادم مے افتد،قلبم بہ تپش افتادہ و این بغض لعنتے هر آن ممڪن است سر باز ڪند! اما ظاهرم را حفظ میڪنم بہ چشمانش زل میزنم میخواهم دهان باز ڪنم ڪہ عجیب میگوید:قبل از اینڪہ جواب بدے یادت باشہ درمورد چشمات چے گفتم! نفسم در سینہ حبس میشود اما بہ خودم مے آیم و پوزخند آشڪارے میزنم:من پاے قول و قرارمون هستم! فقط...فقط...ڪنجڪاو شدم لباس نظامے تونو ببینم! پیشانے اش را بالا میدهد:فڪر نمیڪنم! اخم میڪنم:برام مهم نیست چہ فڪرے میڪنید! تاڪید میڪنم بہ فعل هاے جمع! جورے طلبڪار شدہ ام ڪہ انگار او وارد اتاقم شدہ و فوضولے ڪردہ! نگاهم را از صورتش میگیرم و جدے میگویم:اگہ برید ڪنار میرم! ڪمے جا بہ جا میشود،میخواهم از ڪنارش عبور ڪنم ڪہ سرد میگوید:راستے میخواستم باهاتون صحبت ڪنم! چیزے نمیگویم،ادامہ میدهد:راجع حرفاے چند شب قبلتون تو جشن سالگرد ازدواج مامان و بابا! گیج نگاهش میڪنم،باز میشود همان هادیِ مغرور و سرد:با حرفاتون موافقم! تو همین هفتہ بہ بقیہ بگیم باهم بہ نتیجہ اے نرسیدیم و دیگہ نمیخوایم ادامہ بدیم. چشمان بے حسش را بہ چشمان بے تابم میدوزد:همہ چیزو هرچہ سریع تر تموم ڪنیم! قلبم مے ریزد... مثل آوارہ هاے یڪ خرابہ بعد از زلزلہ اے هشت ریشترے... ... نویسنده این متن👆🏻: 👉🏻 💠 ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ابرار
✅ ایام تبلیغ کاملا #کورونایی😂 #قسمت_دوم البته اینم بگم که قبلش کلی آموزش دادن و لباسامو عوض کردن و
✅ ایام تبلیغ کاملا قسمت سوم اون ساعت کلی خندیدیم و حرف زدیم. مزاحم کار دکترا و پرستارا نبودم. اونا هر وقت میخواستن میومدن و به هر مریضی که نیاز بود سر میزدن و سرم وصل میکردن و داروها رو توزیع میکردن و این چیزا. اینم بگم که خنده زیاد باعث افزایش سرفه عده ای از کوروناییا شده بود. بهشون گفتم: مثل وقتی هست که یه بچه اومده وسط و داره خرابکاری میکنه و والیدنش همش سرفه میکنن و چشم و ابرو میان که مثلا بگن حواست جمع باشه و خرابکاری نکنا ، الان همون حس رو دارم. هم صدای سرفه ها زیاده و هم بعضیا موقع سرفه کردن، قیافشون خیلی عوض میشه و انگار دارن از ته دلشون یه چیزی بارمون میکنن با یه صلوات، ختم جلسه را اعلام کردیم. ته گلوم خشک شده بود. میخواستم آب بخورم اما مکافات داشتیم. نمیشد به راحتی بری سراغ آب سردکن و شیرو باز کنی و بریزی توی یه لیوان یه بار مصرف و ماسک و دم و دستگاهت برداری و قورت و قورت بدی بالا! به دردسرش نمی ارزید. منم که کلا اخلاق شیرازی بودنم وقتی گل میکنه، میشم مثل همون بنده خدایی که ازش آدرس پرسیدم. یه نگا به کاغذ کرد و یه نگا به منتهی الیه افق! بعدش چش و چالش کرد تو هم و گفت: «عامو خیلی دوره! نمیشه نری؟» خلاصه از قید آب زدم. رفتم ایستگاه پرستاری. دیدم یکی از پرستارا به خاطر اینکه از شب قبلش نخوابیده بود و خیلی بهش فشار اومده بود و ناهار و شام هم خیلی منظم تقسیم نکرده بودند، فشارش افتاده بود. خیلی دلم سوخت. با اون حجم زیاد کار و استرس و بعضی بیماران کم حوصله و ... نمیدونم چرا اما یهو از دهنم در رفت و گفتم: ببخشید کاری از دستم برمیاد؟ یکی از دوستاش که نشسته بود بالا سرش گفت: الان نه اما اگه تا نیم ساعت دیگه حالش خوب نشه، زحمت اشهدش باشماست! گفتم: حالا بالا سرش اینجوری نگین. بنده خدا هول میکنه. راستی شما واستون اضافه کار چقدر رد میکنن که حاضرین به این مرحله برسین که دوستتون رسیده؟ ابرو در هم کشید و مثل اینکه حرف خیلی زشتی شنیده باشه گفت: شما فکر کردین ما واسه پول اینجاییم؟ یه نگا دور و برم انداختم و مثلا خیلی سِرّی و سکرت پرسیدم: واسه پول نیست؟ با چشمای بِر و متعجب گفت: حاج آقا حالت خوبه؟ کدوم احمقی حاضر میشه برای پول بیاد توی این جهنم؟ گفتم: آهان ... گرفتم ... پس لابد مجبورتون کردن. آره؟ خدا بگم چیکارشون کنه! خیلی بی رحمن! از چشماش خشم میبارید! گفت: مجبور؟ شما اصلا خبر داری که هممون فرم رضایت نامه پر کردیم و حتی بعضیا خانوادشون هم پر کردن؟ مجبور کدومه؟ چرا همیشه باید زور بالا سرمون باشه که کار کنیم؟ با لحنی موذیانه گفتم: والا چه بگم! مردم میگن! پرستاره که واقعا داشت میسوخت از حرفام گفت: لابد میخوای بگی تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! آره؟ بازم با لحن موذیانه تر فقط یه کلمه گفتم: حالا به هر حال! اگه بگم دوستش یه کم حالش سر جاش اومده بود و با اینکه رنگش مثل گچ سفید شده بود اما یه کم سرش چرخوند طرف من و با حالت ناجونی گفت: حاج آقا اگه خدایی نکرده خواهر و مادر خودتم توی این بخش مریض بودن و افتاده بودن روی تخت، بازم به ما میگفتی واسه پول اومدین و مجبورتون کردن که به این مریضا برسین؟ با شیطنت گفتم: اون موقع فرق میکرد! با هم گفتن: عجب حاج آقای چیزی هستی شما! آخه چه فرقی میکرد؟ خواهر مادر مردم هم خواهر مادر شمان! فرق میکنه؟ این چه حرفیه؟ گفتم: حالا ... من بلدم از مادر خواهرم مراقبت کنم. ادامه دارد... ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
😁جوک حلال😁 آهای کسانی که یه جین صابون و ژل ضدعفونی خریدین و انبارکردین میدونستین برای اینکه کرونا نگیرین دیگران هم باید دستاشون تمیز باشه😉😉😉😂😂 ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
😁جوک حلال😁 من نگران بعد قرنطینه‌ام دیگه کی حال داره از جاش پاشه😂😂 ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
😁جوک حلال 😁 برای اولین بار درطول تاریخ میتوانیم با لم دادن جلو تلویزیون و هیچ کاری نکردن نسل بشر را نجات بدهیم!!! اینو هم اگه نتونیم انجام بدیم، همون بهتر که منقرض شیم😂😂 ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
😁جوک حلال 😁 وضعیت عمومی آقایون‌ بعد از قرنطینه😜 ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا #ابرار @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
🌺 طرح ختم جمعی قرآن کریم🌺 🔹سهم هر نفر : ۳ صفحه 👈 با صرف تنها ۵ دقیقه ، هر روز در ثواب اهدای ختم قرآن به یکی از اولیای الهی سهیم شوید . 🌺 ختم شماره 5⃣ 🔹 هدیه به کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی (ع) ☑️ جهت دریافت سهم قرائت ، عبارت «ختم قرآن» را به @Hosna_ad ارسال کنید. 📌 دعوت کننده دیگران به این کار ساده و پر خیر و برکت باشید... 🌸موسسه فرهنگی حُسنی🌸 🌸ویژه بانوان و دختران🌸 🔹https://eitaa.com/joinchat/1337982996C304685a6a5 🔸https://gap.im/Hosna_ch 🔹https://ble.ir/hosna_ch
🌺 پویش کشوری #آرامش_در_پناه_قرآن - مرحله دوم ▪️نحوه ثبت نام: فقط کافی است موارد زیر را به @Hosna_ad ارسال کنید: ❎نام و نام خانوادگی ، سن، شهر، شماره موبایل 📌 دعوت کننده دیگران به این پویش معنوی باشید.. 🌸موسسه فرهنگی حُسنی🌸 🌸ویژه بانوان و دختران🌸 🔹https://eitaa.com/joinchat/1337982996C304685a6a5 🔸https://gap.im/Hosna_ch 🔹https://ble.ir/hosna_ch
❄️❄️❄️ ❄️❄️ ﴾﷽﴿ ❄️ 🍂 نگاهم را از صورتش میگیرم و محڪم میگویم:خوبہ! گوش نمیدهم بہ بے قرارے هاے این قلبِ لعنتے! بہ سنگین شدن سینہ ام،بہ بغضے ڪہ راہ نفسم را بستہ! هادے باید همین جا برایم تمام بشود،نباید قول و قرارمان از یادم میرفت! جملہ اے ڪہ آخر خواستگارے گفت در سرم مے پیچد: "تو این مدت دلبستن نداریم!" و این من بودم ڪہ با غرور لبخند زدم و گفتم:باشہ! سنگینے نگاهش را حس میڪنم،چادرم را روے سرم مے اندازم،مثل خودش یخ میزنم:امشب با مامان و بابام صحبت میڪنم. بقیہ ش با بزرگترا! هر چہ زودتر تموم بشہ و وقت همدیگہ رو تلف نڪنیم بهترہ! میخواهم در را باز ڪنم ڪہ دستش را روے در میگذارد،اخم میڪنم و بہ صورتش چشم میدوزم. میشوم همان آیہ ے مغرور! صورتش جدیست اما چیزے در عمق چشمانش مرا مے خواند! چشمانش را از صورتم میگیرد:دلخور نرو! پوزخند میزنم:براے چے باید دلخور باشم؟! نگاهش را بہ ساڪ بہ هم ریختہ اش میدوزد:زبونت تلخ و سردہ وانمود میڪنے برات مهم نیست اما چشمات دلخورن! نیش میزنم:دلیل استفادہ از این فعلاے مفردو نمیفهمم؟! سرش را بلند میڪند،اخم بہ چهرہ اش نمے آید. _یہ جورے حرف میزنے انگار من اومدم تو اتاق تو و بازرسے ڪردم! طلبڪار میگویم:فرزانہ جون گفت برو بالا لباساتو عوض ڪن! پوزخند میزند:گفت لباساتو عوض ڪن،ساڪ هادے ام بریز از اول براش مرتب ڪن! خون در صورتم مے دود،شرمگین سرم را پایین مے اندازم و لب میزنم:لطفا برید ڪنار. _چرا وسایلمو گشتے؟! چشمانم را میبندم! _من عذرخواهے ڪردم. _عذر خواهے نخواستم پرسیدم چرا وسایلمو گشتے؟! چند قدم بہ سمت جلو برمیدارم،رو بہ رویم مے ایستد:هروقت جواب دادے میتونے برے! عصبے دستانم را در هوا تڪان میدهم:گفتم ڪہ میخواستم لباس نظامے تونو ببینم! _تو چشمام نگاہ ڪنو همینو بگو! مثل بچہ هاے غُد میگویم:دلم نمیخواد! لبخند ڪم رنگے ڪنج لبانش مے نشیند:مثل این ڪہ اون جملہ م خیلے روت تاثیر گذاشتہ. خودم را میزنم بہ آن راہ! _ڪدوم جملہ؟! بہ چشمانم خیرہ میشود:اینڪہ گفتم چشمات با آدم حرف میزنن! بے قرار میگویم:گفتید زود تموم بشہ گفتم باشہ برید ڪنار میخوام برم خونہ! محڪم میگوید:بہ نفع هر دومونہ! ڪیفم را روے دوشم مے اندازم و خونسرد میگویم:قطعا همینطورہ! سرش را پایین مے اندازد و ڪنار میرود،چرا احساس میڪنم حالش خوب نیست؟! همانطور ڪہ دستگیرہ ے در را میفشارم جدے میگویم:بابت این بازم ڪنجڪاوے عذر میخوام! خدانگهدار! سرد میگوید:خدانگهدار! در را باز میڪنم و از اتاق خارج میشوم،همین ڪہ در را مے بندم بغضم آزاد میشود و قطرہ ے اشڪے از گوشہ ے چشمم مے چڪد! سریع با دست گونہ ام را پاڪ میڪنم و در دل میگویم:منتظر همین روز بودے دیگہ! تموم شد راحت شدے! اما این حرف ها هم قلبم را تسڪین نمیدهد،آرام نمے گیرد و تاوانش را چشمانم مے دهند! و باز هم قطرہ ے اشڪے دیگر... ڪمے از اتاق هادے دور میشوم،صداے فرزانہ از پایین بلند میشود:آیہ جان! نمیاے پایین؟! سریع میگویم:دارم میام فرزانہ جون. و باز قطرہ ے اشڪے دیگر... و هم زمان صداے افتادن چیزے از اتاق هادے مے آید،توجهے نمیڪنم و زیپ ڪیفم را میڪشم. دنبال آینہ ے جیبے ام میگردم،میخواهم آینہ را مقابل صورتم بگیرم ڪہ باز صداے افتادن چیزے از اتاق هادے مے آید! شبیہ بہ صداے افتادن چند ڪتاب روے زمین! باز توجهے نمیڪنم و آینہ را مقابل صورتم میگیرم،چشم ها و گونہ هایم ڪمے قرمز شدہ اند،لبانم هم ڪمے لرز دارند. سیل اشڪ دیگرے میخواهد بہ چشمانم هجوم بیاورد ڪہ لب میگزم و اجازہ نمیدهم. براے چہ باید اشڪ بریزم؟! براے ڪہ؟! میخواهم غرورم را آرام ڪنم،ڪہ هوایش را دارم! ڪہ نمے گذارم بشڪند حتے بہ بهاے شڪستنِ قلبم! چند قدم نزدیڪ پلہ ها میشوم،منتظرم تا چهرہ ام بہ حالت عادے برگردد. حتے دوست ندارم فرزانہ هم متوجہ ناراحتے ام بشود،بدون شڪ بعد از جدایے من و هادے بیشتر او خوشحال میشود ڪہ عروسے ڪہ دوست نداشت بہ پسر عزیز دور دانہ اش نچسبید! از اینجا،سالن و ڪمے از آشپزخانہ در دید است،فرزانہ پشت بہ من در آشپزخانہ مشغول چیدن میوہ در ظرف و صحبت با تلفن است. نفس عمیقے میڪشم و نگاهم را بہ پلہ ها میدوزم،چند لحظہ بعد دوبارہ از اتاق هادے صدا بلند میشود! متعجب بہ در اتاقش خیرہ میشوم،یعنے ڪنجڪاوے من تا این حد عصبانے اش ڪردہ؟! دلم میخواهد با نیش و ڪنایہ حرف هایش را جبران ڪنم،نشان بدهم ڪہ برایم مهم نیست! بگویم دارم میروم این دیدار آخر است و حلالم ڪند! چند قدم بہ در اتاق نزدیڪ میشوم،صداهاے ضعیفے بہ گوشم میرسد. صداے مرد جوانے ڪہ از پشت تلفن هادے را نگران صدا میزند! _هادے! هادے! ... نویسنده این متن👆🏻: 👉🏻 💠 ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯